دارد کم کم ساعت ۵ صبح می شود. چایی هم آماده است. خوابگاه در خواب است، اما من تنها ساکن بیدار خواب گریز نیستم. چلچله ها و گنجشک ها با فروکش کردن سمفونی جیرجیرک ها غوغایی به راه انداخته اند که بیا و ببین! دفتر و دستک و کاغذ ها را از روی میز کنار زده و لب پنجره می نشینم. میل بلند شدن و ریختن چایی را آواز و پرواز چلچله ها به تعویق می اندازند. سعی می کنم پرواز تند و بی قرارشان را با خط های فرضی دنبال کنم. هر کدامشان خطی می کشد در برابرم عمودی، افقی، و مورب. ناگهان خط ها و میله های بیشماری مرا در خود محصور می کنند...من از پشت این همه میله می بینم که آن ها چه سبک بال می پرند و می روند...مرا اگر پر پریدنی می بود...

(Characters: Clown, King Lear, Macbeth, Othello, Hamlet)
Clown: Whose life is this?
King Lear: [he whistles…]
Clown: Whose life is this?
Macbeth: [he sneezes…]
Clown: Whose life is this?
Othello: [he coughs…]
Clown: Whose life is this?
Hamlet: [he farts…]
Clown: [angry, shouts] What's this life for?
(Curtain falls)
بعضی از ترس های كودكی هيچگاه انسان را رها نمی كنند. با او بزرگ می شوند، با او می بالند. هيچ كاريش هم نمی شود كرد. اما فقط نقل ترس نيست كه. تنهایی هم با بعضی ها بزرگ می شود، شكوفه می دهد و همزاد و همدم می شود. مهم اين نيست كه به حلقه دوستان و نزديكان دور باشی يا نزدیک وقتی كه در همه حال تنهایی. چنين افرادی بركه تنهایی شان را با ماهيان همه اقيانوس ها هم نمی توان پر كرد؛ دشت دلتنگی شان را نيز اگر جولانگاه همه پرنده های زمين هم بكنی باز هم اين انعكاس خود آن هاست كه به گوش می رسد. گویی خدا آن ها را به حال خودشان رها كرده است...
از پنجره اتاق كوه را می نگرم
از پنجره دل اما
به دريا چشم دوخته ام.
پيرامونم سراسر كوه
درونم
لبالب از دريا.
از يكی بالا می روم به چشم
و در ديگری
فرو می شوم به ذهن
– صعود يا سقوط –
مسأله اين نيست.
حقیقت، شوكران لب هایی است
كه مرا
بر بلندای اين دشت
به پرواز در خواهند آورد...
(خوابگاه مفتح – 11/2/87)
Will anyone be so sluggish in mind and so immovable that, when he sees all the beauties of the world of senses, all its good proportion and the mighty excellence of its order, and the splendor of form which the stars, for all their remoteness, make manifest, he will not be seized with reverence and think, "What wonders, and from what a source?" If he does not, he neither understands the world of senses nor sees that higher world. (Plotinus)

(Eloy: Cover of album "Dawn", 1976)
نیمه شب. علی جلوی لپ تاپش نشسته و مقاله دانلود می کنه. مسعود هم داره از بین دستنوشته هاش متن کنفرانس فرداش رو مرتب می کنه. منم با کمی فاصله دراز کشیدم و دارم متن ترانه Gates of Eden از باب دیلن رو که قراره در موردش حرف بزنم رو نگاه می کنم. حیرونم از این که این بشر چه تسلطی رو کلمات و واژه ها داره، چقدر هنرمندانه کلمات رو لبالب از معانی می کنه بدون این که از سادگی اشعارش ذره ای کم بشه...یک دفعه در اتاق باز می شه و محمد رضا (که فیزیک می خونه) از فلت بغلی میاد تو. تو دستش یک برگه پر از فرموله. از چهره ش معلومه که غاط زده! نگاهی به ما ها میندازه و بعد از این که سرشو می خارونه از علی (با لهجه کرمونی) می پرسه: "تو ماکس پلانک رو می شناسی؟" علی ظاهراً با تعجب اما باطناً بی خیال سرشو بر می گردونه و می گه "نع". محمد رضا می پرسه: "راست میگی؟! یکی از بزرگ ترین فیزیک دان های بزرگ دنیا رو نمی شناسی؟!" من و مسعود یه نگاهکی به هم میندازیم اما همینطور خاموش می مونیم. علی چند لحظه صبر می کنه بعد (با ته لهجه اصفهانی) از محمد رضا می پرسه: "تو فاکنر رو می شناسی؟!" محمد رضا میگه نه. علی ادامه میده: "خوب...(سانسور!) تو چطور یکی از بزرگ ترین نویسنده های قرن رو نمیشناسی؟! حالا این به اون در!!!" اتاق منفجر میشه از خنده.......
همیشه نمی شود شعر را به قصد تفریح یا رفع تکلیف خواند. حس کنجکاوی و پرسشگری در مورد فطرت انسان ما را وا می دارد که هر از چند گاه به سراغ شاعرانی متفاوت از دوره های متفاوت برویم. اگر قصد تعمق در احوال دل آدمی را داشته باشیم شکسپیر می خوانیم. تنهایی و انزوای بشر مدرن را می توان در اشعار الیوت جست و یافت. اگر میل به کاوش در اندیشه های معرفت شناسانه داشته باشیم به سراغ والاس استیونس می رویم. اشعار ییتس هم احساسات ناب ناشی از شور و خاطرات را پیش چشممان خواهد گشود. حال اگر بخواهیم در آن واحد ذهن خود را درگیر تمام این چهار جنبه از فطرت انسان بکنیم بی تردید باید در خانه باب دیلن را بزنیم. او عارفی همیشه در سفر، شاعری پیشگو است. در لا به لای اشعار و ترانه های او به این تفکر عارفانه می رسیم که "زندگی درد است"؛ اما این تفکر به هیچ وجه پوچ گرایانه نیست زیرا ریشه در این واقعیت دارد که تمام شادمانی های متفرقه و پراکنده ما ناشی از درد جدایی از چیزی است که می توان آن را خالق یا معبود نامید. تنها با کسب تجربه های عارفانه، خود آگاهانه (نه جسمی و مادی) و فارغ از زمان و مکان محدود و زود گذر است که می توان بر این درد چیره شد. اگر نور چنین تجربه ای بر زندگی مان بتابد آن گاه می توان گفت که رستگاری در راه است.
Kind ladies and kind gentlemen,
Soon I will be gone,
But let me just warn you all,
Before I do pass on;
Stay free from petty jealousies,
Live by no man's code,
And hold your judgment for yourself
Lest you wind up on this road.
(Bob Dylan: "I'm a Lonesome Hobo")

چرا جویس اولیس را به عنوان مظهر انسانی کامل در نظر می گیرد؟ فرانک باجن (نویسنده کتاب معروف جیمز جویس و به سرانجام رساندن اولیس) به جویس فاوست و هملت را پیشنهاد می کند. اما جویس عقیده دارد که فاوست نه تنها انسان کاملی نیست بلکه اصلاً انسان نبوده چون به هیچ عصر و دوره ای تعلق ندارد. آری هملت انسان است اما او فقط یک پرنس، یک پسر است. جویس انتخاب خود را کرده است. اولیس: پسر لارتس، پدر تلماک، شوهر پنلوپ، معشوق کالیپسو، همرزم دلاوران یونانی نبرد تروا، و از همه مهم تر پادشاه ایتاکا. اولیس یکی از چند وجهی ترین و پیچیده ترین شخصیت هایی است که ادبیات تا کنون به خود دیده است.

(اپرای بازگشت اولیس اثر ویلیام کنتریج)
هر چی این روزا بیشتر به آهنگ Hands of Time اثر مارتی فریدمن گوش می دم بیشتر افسوس می خورم که ای کاش فینچر و آهنگ ساز فیلم بنجامین باتن این قطعه رو روی تیتراژ پایانی فیلم میذاشتن. ملودی و ترانه و حس و همه چیز این آهنگ خیلی با حال و هوای فیلم جور در میاد. باور ندارین؟ بفرمایین!
"Hands of Time"
Angie
Look what you've done to me
You left me standing here alone
With a memory
And maybe
I was too blind to see
That you were the best thing
That ever happened to me
But if loving you means letting go
Then I'll just turn and walk away
Babe, I wish I could
Turn back the hands of time
Somehow change your mind
All I need is one more try
Angie I wish that you were mine
I lie awake
I can't sleep at night
Wondering where you are
And who's holding you
Bright lights
Down on the streets below
Remind me of the fun we had
The places we used to go
But if loving you means letting go
Well I'll just turn and walk away
But I'll never walk away
I wish I could
Turn back the hands of time
Somehow change your mind
If I could just hold you
One more time
I wanna hold you
One more time
Angie I wish that you were mine
I wish that you were mine

(Marty Friedman)
In 1909, Joyce wrote to his wife:
"When I wrote Chamber Music, I was a lonely boy, walking about by myself at night and thinking that one day a girl would love me."

Charlie Simms: I'm staying right here!
Col. Slade: Get outta here!
Charlie Simms: I'm staying right here!
Col. Slade: I'll blow your Fuckin' head off.
Charlie Simms: Then do it. Do it. Let's go.
Col. Slade: Fuck! Get outta here!
Charlie Simms: So you fucked up all right? So what? So everybody does it. Get on with your life. Would ya?
Col. Slade: What life? I got no life! I'm in the dark here! You understand? I'm in the dark!

هيچ كوچه ای
طنين گام های مشوش ت را
به ياد نخواهد آورد
هيچ شب پره ای
امتداد نگاه گريزانت را
به يافتن چراغ
نخواهد جست
ذهن سيمانی هيچ ديواری
خيال چهره کاه گلی ات را
بر خويش
حك نخواهد كرد
كه تو گم شده ای
كه تو بيهوده
يابنده ات را می جویی.
(30 فروردين 1387– خوابگاه)
این خوابگاه هم در کل جای عجیبیه برای زندگی کردن. خوشم میاد با وجود این که مجموعه ای از تفاوت های فرهنگی و بومی و شخصیتی و روحی تو خوابگاه موج می زنه اما خود خوابگاه به عنوان یک موجود زنده مستقل تلاش عجیبی می کنه برای زنده موندن و بیداری. خوابگاه همون جایی ست که ساعت ۱۲ شب یهو زیر پات می لرزه از طنین نعره و فریاد...بعد می فهمی تیم شیرین بیان کلاته زمزم به تیم اینترآخت چمباتمه گل زده...خوابگاه همون جایی ست که ساعت ۲ نصفه شب بوی پلوی تازه دم شده و املت با فلفل سبز و سیب زمینی سوخته و دسته قابلمه آتیش گرفته می خوره به مشامت...خوابگاه همون جایی ست که می تونی ساعت ۳ صبح هم هوس ماء الشعیر سرد و پفک بکنی...خوابگاه همون جایی ست که می تونی شاهد باشی که نصفه شب سه تا نره غول سوار یه دوچرخه کورسی شدن و تو راهروی طبقه دوازده دوچرخه سواری می کنن...خوابگاه همون جایی ست که باز هم نصفه شب هم اتاقیای یه بابایی با نزدیک دو متر قد و سری کچل آهنگ "خوشکل مو شرابی" براش می خونن...خوابگاه همون جایی ست که می بینی چطور گردانندگان بی تجربه آینده مملکت یک سیب زمینی درسته را از وسط نصف کرده و تو ماهیتابه میذارن تا سرخ بشه...خوابگاه همون جایی ست که همیشه حس چایی درست کردن از در و دیوارش می جوشه...خوابگاه همون جایی ست که وقتی داری مقاله ها و نوشتنی هایت را می نویسی نمی فهمی کی صبح شده...خوابگاه همون جایی ست که گویی هیچکس را سر خواب نیست. گذرتون به خوابگاه ما میفته آیا؟!

یکشنبه هشت مارس. یک شب بارونی. به همون دلمردگی جمعه شب های ایران. قرار گذاشته بودیم با یکی از برو بچه های سیدنی بریم Entertainment Center برای دیدن کنسرت عمو اریک. سالن پر از آدمای جورواجور بود. ما هم مثل همیشه تو قسمت فقرا اون ته ته سالن زیر سقف نشسته بودیم! اریک کلاپتون کنسرت رو با یک آهنگ بلوز شروع کرد. یک چیزی میگم، یک چیزی میشنفین. این داداشمون آخر این حرفاست. مهم نیست که بقیه گیتاریست ها چقدر تند می زنن، مهم اینه که هیچ وقت آروم مثل استاد نمی تونن slow hand بزنن. با وجود آدمی مثل اریک کلاپتون بقیه باید برن جلو بوق بزنن. یه چیزی تو وجود این مرد هست که نمیشه توصیفش کرد. وقتی می بینیش اصالت تاریخ موسیقی راک و بلوز رو می بینی، Cream رو می بینی تو وجودش؛ جان لنون رو می بینی؛ فیل کالینز رو می بینی؛ تینا ترنر رو می بینی؛ جیمی پیج رو می بینی؛ میک جگر رو می بینی؛ جرج هریسون رو می بینی؛ جف بک رو می بینی؛ و مایکل کامن رو. این مرد بوی همه اون آدما رو می ده. وقتی فکر می کنم که هرکدوم از این آدمای طرفدار موسیقی چقدر با آهنگ های این مرد خاطره دارن احساس خوشبختی بهم دست می ده چون من باهاش تو فضای یه سالن نفس کشیدم...کاش می تونستم نفسامو یادگاری نگه دارم. احساس یه بچه چاق رو داشتم که برای دو ساعت بزرگترین و بهترین شکلات دنیا رو بهش دادن! حالا این بچه می خواد زمانش تموم بشه؟! نکته جالب این بود که اریک اصلاً حرف نزد و فقط آخرش گفت Thank You. آخر کنسرت که عمو اریک نشسته بود و داشت تنهایی یه آهنگ بلوز رو می زد و می خوند صدای نفس هیشکی در نمی اومد. همه مات و مبهوت و طلسم شده نگاه می کردن. چطوری این مرد با یک گیتار نسخه ده هزار نفر رو پیچید، من نمی دونم! نشستن در برابر اریک کلاپتون یعنی به خاطر سپردن اسطوره ها.

(نمایی از حامد زینه مان در داخل سالن!)

بعد از هشت سال که آدم می خواد جدیدترین آلبوم گروه AC/DC رو به نام Black Ice گوش کنه همش دست و دلش می لرزه، آخه خیلی هیجان انگیزه! همش از خودت می پرسی که "نکنه...؟" ولی به محض این که برادران یانگ (انگس و مالکوم) صدای گیتارشونو در میارن می بینی که به! انگار هیچی عوض نشده اصلاً! مالکوم همون آکوردهای همیشگی شو می زنه؛ (نباید از حق گذشت که مالکوم یانگ یکی از بی سروصداترین و کم توجه شده ترین گیتاریست های حرفه ای دنیا است. اون هیچ وقت نخواسته با سولوهاش به افتخار برسه؛ اون این افتخار رو به برادرش انگس داده.)؛ انگس با اون گیتار گیبسون SG با سولوهای بلوز مانندش حال می کنه؛ برایان جانسن هنوز داره جوری جیغ می کشه که انگار به قول دوستان داره کاغذ سمباده قرقره می کنه! اما به نظر من از همه مهم تر تو این آلبوم کار کلیف ویلیام یعنی باسیست گروهه. طنین باسش بدجوری تمام فضا رو پر کرده.
این آلبوم باید ظاهراً سال 2006 میومده بیرون ولی به خاطر کسالت کلیف ویلیام این امر محقق نشده. به نظر شما اشکالی داره؟! پشت این آلبوم کلی حرف و حدیث هم هست تازه. درامر گروه، فیل راد، که گروه رو چند وقتی ترک کرده بوده دوباره بر می گرده و برایان جانسون هم طی این مدت کم کاری از زنش جدا می شه! زندگی با مردای سرزمین راک اند رول اصلاً کار راحتی نیست. دمشون گرم! تازه تو این آلبوم جناب جانسون خواننده بعد از بیست سال و برای اولین بار در خلق ترانه یا همون لیریک همکاری می کنه! این آلبوم یک آلبوم هارد راک اصیل و واقعیه، برای همین هم تو عنوان چهار تا از قشنگ ترین آهنگ های این آلبوم از واژه های Rock و Rocking استفاده شده. آلبوم Black Ice سومین آلبوم پرفروش 2008 شده که برای طرفدارای سینه چاک اونم توی این بازار مکاره موسیقی خیلی عالیه. انگس یانگ در جواب خبرنگاری که پرسیده چرا اسم آلبومشون رو Black Ice گذاشتن گفته: "همینجوری از دهنم پرید بیرون! ولی در حقیقت مربوط می شه به سرمای سخت شمال اسکاتلند." سرزمین پدری برادران یانگ. وقتی به این آلبوم گوش دادین و با ریف ها و ریتم گیتارش حال کردین، اون وقت رو لیریک هاش کلید کنین. مضامین ترانه ها...بی خیال، خودتون کشف کنین!

داستان لازار یا لازاروس که به زبان عبری معنی "کسی که خدا یاریش کرده" می دهد به تفصیل در انجیل یوحنا آمده است. مسیح برای این که حقانیت گفته های خود را به عوام نشان دهد لازاروس را که چند روزی از مرگش می گذشت زنده کرد و از مقبره اش بیرون آورد. زندگی دوباره لازاروس نمادی است از رستاخیزو بیداری دوباره مردگان. حکایت عجیب و دردناک بنجامین باتن، حکایت لازاروس دنیای معاصر است. او چرخه حیات خود را بر روی این کره خاکی کامل می کند: از مرگ جان می گیرد و در انتها نیز جان خود را به مرگ می سپارد. یکی از نکات قابل توجه فیلم، همجواری دو واقعه کاملاً متضاد (juxtaposition) تولد و مرگ در ابتدا و انتهای فیلم است: او به گونه ای به دنیا می آید که گویی مرده و به گونه ای می میرد که گویی تازه متولد شده است. تولد ومرگ – آغاز و پایان – همیشه در کنار هم آرام می گیرند و سرنوشت محتوم بشر چیزی به جز این نیست. در جای جای فیلم به تفکر جاودانگی، ابدیت و مرگ اشاره می شود. آن ساعتی که به عقب حرکت می کند نماد زندگی انسان است که چه عقب برود و چه جلو، انسان را به سوی سرنوشت مقدر که همان مرگ است پیش خواهد برد. سیلابی که در آخر فیلم روان می شود و ساعت افسانه ای و اشیاء را در خود فرو می برد (ورای معنی نمادین تولد و حیات) به نماد مرگ تبدیل می شود که در انتها همه چیز را در آغوش خواهد کشید. یکی دیگر از نمادهای فیلم که به یکی از زیباترین اشکال جاودانگی و مرگ اشاره دارد همان مرغ مگس خواری است که پس از مرگ دو تن از شخصیت های اصلی فیلم ظاهر می شود. طبق گفته کاپیتان ایرلندی کشتی، این پرنده بال هایش بسیار سریع و به شکل عدد هشت انگلیسی یا بهتر است بگوییم به شکل نماد بی نهایت و ابدیت یعنی ∞ حرکت می کنند. این پرنده با ایستادن و درجا زدن میانه ای ندارد و حتی در دل طوفان دریا نیز به پروازش ادامه می دهد تا ماموریتش را به انجام برساند.
بنجامین در این میان نقش کهن الگویی Everyman را بر عهده دارد. سکوت او زیبا و درد آلود است؛ نگاه همیشه پرسشگر او زیبا و درد آلود است؛ تعمق و کنجکاوی او در جهان پیرامونش زیبا و درد آلود است؛ تفاوت او با بقیه زیبا و درد آلود است؛ تنهایی او نیز زیبا و درد آلود است. او نظاره گری است که می کوشد تمام حافظه تصویری خود را از لحظه لحظه زندگی پر کند. بنجامین مانند دیگر شخصیت های فیلم قصه ای ندارد. او مانند لوح سفیدی است که می توان قصه خود را بر آن نوشت. مارک تواین گفته است که بهترین قسمت زندگی در ابتدا می آید و بدترین آن در انتها. بهترین قسمت زندگی ما کجاست؟

(The Realm of Rane by Jeroen van Valkenburg)
علاقه وافر بکت به جویس در نوشته های او به شکل دردناکی منعکس شده است. گفتگوهای بی معنا و سکوت هایی که بین شخصیت های نمایشنامه های بکت رخ می دهد در حقیقت رونوشتی از گفتگوهایی هستند که بین بکت و استاد رخ داده است. هر وقت بکت به پاریس می آمد به دیدن جویس می رفت. بکت به سکوت معتاد بود و جویس نیز هم. غالباً گفتگوهایی که میان آن دو شکل می گرفت بر پایه سکوتی بنا می شد که هر دوی آن ها را نشانه رفته بود. هر دو لبریز بودند از اندوه: بکت به خاطر جهان و جویس به خاطر خودش. جویس طبق عادت همیشگی اش می نشست؛ پاها را روی هم می انداخت در حالی که نوک پای بالایی زیر پای دیگر قرار می گرفت. بکت که بلند قد و باریک اندام بود نیز به همین شکل می نشست. ناگهان جویس سؤالی این چنین از بکت می پرسید، "چطور می شود که فیلسوف ایده آل گرایی مثل هیوم تاریخ بنویسد؟" بکت در جواب می گفت، "تاریخی از شواهد." بعدها نیز به دفعات دیده شد که بکت از فرط شیفتگی به استاد کلاه و کفشی با سایز جویس بر تن می کند. مشکل کلاه بر سر گذاشتن و پوتین به پا کردن دی دی و گو گو در در انتظار گودو نیز طنزگونه به این جریان اشاره دارد.

بعضی وقت ها خیال می کنی که خواب خوابی اما وقتی چشماتو میذاری رو هم می فهمی که بیدار بودی...درست مثل لحظه هایی که فکر می کنی همیشه مردی و هیچ وقت زنده نبودی اما وقتی میمیری می فهمی که چقدر زنده بودی...چقدر زنده...
It is a terrible thing
To be so open: it is as if my heart
Put on a face and walked into the world.
(Sylvia Plath)
جمعه قبل با ترن سريع السير زمان دوباره به ايستگاه زندگی خوابگاهی رسيدم. جمعه كافكایی بود برای خودش. خوابگاه به اون عظمت تقريباً خالی بود. چراغ تك و توكی از اتاق ها روشن بود. توی دلم با ساكنين اون اتاق ها هم دردی كردم. مهتابی های راهروها دو تا يكی روشن بودن، راهروها بی انتها به نظر ميومدن. هوس كردم سرتاسر راهرو رو بدوم ولی ساك سنگين و ذهنی سنگين تر اين شادمانی بی سبب رو در نطفه خفه كرد! پشت در اتاق ايستادم (انگار همين ديروز بود گفتم همه چی مثل برق ميگذره و من دوباره بر می گردم) در رو كه باز كردم يهو تاريكی و سرما و سكوت پريدن تو بغلم. جا خوردم. چراغو روشن كردم و پرده ها رو زدم كنار. غير از چهار تا سوسك گنده و مرده كه كنار و گوشه اتاق افتاده بودن همه چی مثل قبل بود. سوسک های کافکا. دستگاه تهويه رو هم معلوم بود كه تازه روشن كرده بودن چون سرمای مكروهی تا مغز استخون آدم نفوذ می كرد درست مثل استيون ددالوس بعد از اين كه بچه قلدرای مدرسه هلش داده بودن تو گودال گنداب. و سكوت بود و ديگر هيچ. بديش اين بود كه سكوت از آرامش ناشی نمی شد، برعكس از يك جور بی قراری گنگ جريان پيدا می كرد. نه حس نشستن بود و نه حس ايستادن؛ نه حال نوشتن بود و نه حال خواندن. دوباره چراغ ها رو خاموش كردم و در رو بستم. چهار ديواری سرد، بسته و تاريك. به ياد زهدان و قبر افتادم. يك حس اصيل و عميق بشری. كم نبودن نويسنده هايی كه حس مرگ خواهی در آثارشون حديث رجعت دوباره به زهدان امن مادر بود. همون جایی كه با تمام ريشه های خفقان آور دنيوی ميشه قطع رابطه كرد و فقط به ريشه خلقت وصل بود. به قول ساموئل بكت گناه ما تنها اين است كه به دنيا آمده ايم. زهدان يا مرگ؟ هيچكدام. اين بار را بايد زندگي كرد. تا زندگی كرد حس بايد كرد، درد بايد كشيد، فرياد بايد زد، گناه بايد كرد...چراغ ها رو دوباره روشن می كنم.
بعد از ده سال امسال دوباره رسماً در منزل پدری مستقر شدم. خدا را شکر. فرصتی حاصل شده تا بتوان نوار ضبط شده ایام گذشته را به قول الیوت دوباره و چند باره دید و باز بینی کرد. متأسفانه هیچکدام از صحنه های این فیلم را نمی توان ادیت یا پاک کرد. باید به یاد آورد و درد کشید به پهنای دشت، به بلندای کوه. به گذشته که نگاه می کنم آنقدر برای خودم دلیل آرشیو کرده ام که دیگر از این فصل به اصطلاح بهار خوشم نیاید. یک جور ابتذال رنگ و لعاب دار دارد این فصل که نمی توانم در قالب کلمات توصیفش کنم. شاید روزی برایش آهنگی ساختم. کسی چه می داند. درست سه سال پیش در پنجمین روز از اولین ماه سال نو بود که پدر هوس سفر به سرش زد، چمدانش را بست و رفت و دیگر هیچ. پدر دل به خاک زد تا ریشه های خواب زده گل های باغچه اش را از خواب بیدار کند. او دیگر نیامد. گوشم پر است از این مزخرفات که "مرگ حق است" و "همه ما رفتنی هستیم" اما هیچ کدام از این عبارات احمقانه نمی توانند پاسخی برای چرای دردناک آدم بیابند. عزیزی را که از دست می دهی سیاهچالی در وجودت آشکار می شود که تمام کهکشان های هستی هم نمی توانند آن را پر کنند. چطور می شود فراموش کرد؟ مرگ، خوب یا بد، بجا یا نا بجا، از مبتذل ترین و پست ترین عناصر این زندگی باری به هر جهت بشری است. بد جوری به زندگی برگ می زند این مرگ. این روزها بیشتر اوقاتم را در باغچه بزرگ پدری می گذرانم: درخت ها را هرس می کنم، باغچه را بیل می زنم، گل و سبزی می کارم. اما نمی دانم این کار ها را می کنم تا چیزی را به یاد بیاورم یا چیزی را از یاد ببرم. نمی دانم. تنها چیزی که به ذهن پاییزی ام می رسد شعری است از پدر که حتی طاقت زمزمه کردن آن را هم ندارم:
مرا به باغ مبر باغبان ز پا افتاد
بلبل آن همه زد ناله تا ز نا افتاد
فتاد ولوله در باغ، غنچه ها پژمرد
دمی كه مشعل پاييز از هوا افتاد
زلال آب روان سنگ شد ز هيبت فصل
چنانكه ماهی دل زنده از شنا افتاد

Brave and crazy
If I could have my way
I'd be sleeping in the alley
On a couch with a friend and a bottle of gin
If I could have my way
I'd be runnin' with the circus
I would be taming all the lions
There'd be no denying I was brave and crazy
If I could have my way
I wouldn't be dreaming, scheming, screaming
Oooh, what am I gonna do
About you
If wishes were horses
This beggar would ride
I'd have my cake and eat it
With a little on the side
I'd never want for money
I'd never want for friends
I wouldn't have to make excuses for
the shape that I'm in
Shaking and crazy
Before I saw your eyes
I was in control of my soul on the whole
Oooh, what am I gonna do
About you
Cool as a rule
I wouldn't play nobody's fool
But I keep on talking
Made in the shade
I had a perfect cue to fade
But I keep on walking
If I could have my way
I'd check out right now
I'd say out to lunch honey thanks a bunch
It wouldn't work out anyhow
But this desire's too much
It's rented out my brain
It's showing previews of your body
Driving me insane
And that's crazy
So all that I can do
Is to beg, plead, won't you tell me please
What am I gonna do
About you
(Melissa Etheridge: Brave And Crazy, 1989)

به دستام نگاه می کنم. هنوز ده روزم نشده که ناخن هامو کوتاه کردم ولی می بینم که دوباره دارن همچین معقول بلند میشن! میگن تو قبر تا چند روز ناخن ها به رشد خودشون ادامه می دن و بلند می شن. یادم نره بگم گیتارمو هم بذارن پهلوم....
آقای گرانت ریچاردز عزیز: دستنوشته (دوبلینی ها) صحیح و سالم به دستم رسید. چند روزی درگیر ترجمه ای خواهم بود اما هفته بعد کل کتاب را خواهم خواند و سعی می کنم آن چه از دستم برآید در مورد آن انجام بدهم. هر کجا کلمه "bloody" به کار رفته آن را حذف می کنم به جز آن مورد که در داستان Boarding House است. بخشی از Counterparts را هم به بهترین شکل ممکن اصلاح می کنم. چون که شما شدیداً با آن بخش مخالفت کرده اید. به اندازه سر سوزنی مایل به این تصحیح ها نیستم و تنها به این خاطر در برابر مخالفت شما تسلیم می شوم که Two Gallants در مجموعه جای بگیرد. اگر متقاعد نشوید که کتاب را چاپ کنید، من وقتم را به خاطر هیچ تلف کرده ام. در مورد چهاردهمین داستان A Little Cloud هم فکر نمی کنم موردی برای مخالفت در آن پیدا کنید. در هر حال من آن را با دیگر داستان ها بر می گردانم، همانطور که خواسته اید.
ممکن است بعضی از پیشنهادات من برای شما مضحک به نظر برسد: و فکر می کنم بی فایده است اگر از شما بخواهم حروفچین دیگری پیدا کنید. من حروفچینی را ترجیح می دهم که لال مادرزاد باشد، یا اگر چنین فردی را نمی توان یافت شخصی باشد که در مورد "جزئیات" مته به خشخاش نگذارد. حالا از این مسأله بگذریم.
به عقیده من، نظر شما مبنی بر این که احتمال دارد دست اندر کاران چاپ دوبلینی ها به خاطر غیر اخلاقی بودن کتاب در دادگاه محاکمه شوند آب در آسیاب دشمن ریختن است. خبر دارم که در انگلستان از چند یاوه باشکوه برای اتهام استفاده کرده اند اما واقعاً نمی فهمم چگونه یک دادگاه ویژه متمدن می تواند دو دقیقه هم به یک چنین اتهامی بر علیه من گوش کند! من هیچ اهمیتی نمی دهم که آیا آن چه می نویسم غیر اخلاقی است یا نه، اما اگر من معنی کلمات را می دانم، هیچ چیز غیر اخلاقی در دوبلینی ها ننوشته ام.
یکی از روزنامه های دوبلین را با این نامه برایتان می فرستم. گل سر سبد روزنامه های هزل آمیز ملت های سلتی است با مطالبی درباره Punch و Pasquino. این روزنامه را برایتان می فرستم تا بینید ایرلندی ها چقدر بذله گو و کنایی هستند آن قدر که تمام دنیا هم می داند. سبک کاریکاتوریست به شما نشان می دهد که ایرلندی ها چقدر هنرمندند. و شما خودتان متوجه می شوید که ایرلندی ها مذهبی ترین ملت روی زمین اند. شاید این مسأله نظر لطف شما را نسبت به دوبلینی ها جلب کند. گناه من نیست اگر از داستان های من بوی سطل زباله و علف هرز خشک و خوراک دل و قلوه می آید. من شدیداً معتقدم اگر مانع از این شوید که مردم ایرلند در آیینه صیقل خورده من یک نگاه تمام و کمال به خودشان بیندازند، شما باعث پسرفت حرکت تمدن در ایرلند خواهید شد.
جيمز جويس
23 ژوئن 1906
مرتضی س.: استاد میشه نظرتون رو راجع به اوج دوره سینمای وسترن بدونیم؟
منتقد: والا بعد از فلینی و سینمای شاعرانه وسترن ش هیچکدوم از کارگردانان صاحب نام این ژانر (حتی ترنس مالیک و باب فاسی) هم نتونستن سینمای وسترن رو به سر منزل معنا گرایی و متا فیزیکی خاص خودش برگردونن.
محمد د.: آخه چرا استاد؟!
منتقد: خوب بعد از جنگ های داخلی آمریکا، فیلمسازان مطرح اطمینانشونو نسبت به تفکر مدرنیسم از دست دادن. از اون ور هم تماشاچی ها ترجیح می دادن خودشونو با آتاری و بیس بال سرگرم کنن. شما ببینید الیا کازان با فیلم اسب کهر را بنگر داره آشکارا به نیچه دهن کجی می کنه. اوتو پره مینجر با اینک آخر زمان دغدغه پست مدرن انسان معاصر رو نسبت به مقوله معاد روز قیامت بیان می کنه. ببینید حتی کوبایاشی هم در این ور دنیا با مفهوم پست مدرن بی معنایی در فیلم امپراتوری هوس چه بوالهوسانه بازی می کنه. اگر پست مدرنیسم ظهور نمی کرد سینمای معاصر به شدت دچار رکود فلسفی و زیبایی شناسانه می شد. هیچکاک هیچ شب بدون خواندن ژرژ باتای خوابش نمی برد. میلوش فورمن وقتی کابوی نیمه شب رو ساخت که تازه خوندن آثار هایدگر و گادامر رو تموم کرده بود. آقا دیگه اون روزا گذشته که تماشاچی رو با فیلم های بی ناموسی مثل آهنگ برنادت و رز ارغوانی قاهره گمراه کرد. تماشاچیان امروزه بسیار فخیم تر و آگاه تر نسبت به گذشته هستند.
علی د.: استاد سینمای مدرن اروپا در چه موقعیتی هست امروز؟
منتقد: من خودم روزی که ویم وندرس آرسنیک و تور کهنه رو در شیکاگو کلید می زد اونجا بودم و دیدم که جمعیت تظاهر کننده فمینیست به نفع همجنس گرایان شعار می دادن. فقط یک کارگردان اروپایی می تونه از این موضوع یک فیلم ناب بسازه: برتولوچی. فیلم آقایان مو طلایی ها رو ترجیح می دهند نتیجه تلاش شبانه روزی برتولوچی برای زنده نگاه داشتن سینمای نئو نوآر بود. گدار با جسارت میاد و فیلم کودکی ایوان رو می سازه به اين خاطر كه با تمام وجود عقده های اودیپ ایوان مخوف رو لمس کرده. همین تارکوفسکی رو در نظر بگیرین. وقتی فیلم ارباب حلقه های اونو تو جشنواره فیلم ونیز نشون می دادن به جز ژاک دریدا و ناتالی ساروت کسی توی سالن سینما نمونده بوده! سینمای پست آوانگارد یعنی همین!
عباس ز.: استاد شما قصد ندارین فیلم بسازین؟!
منتقد: چرا حتماً. می دونین من تو انتخاب فیلمنامه وسواس دارم به شدت. اما اخیراً فیلمنامه ای از دوست عزیزم ناصر ح. به دستم رسیده که خیلی ذهنمو درگیر کرده. داستان دختری ست که میره سقا خونه دعا کنه و شمعی رو هم که نظر کرده بوده برای "قهرمان" داستان ادا کنه. در همین حال مریخی ها به سقا خونه حمله می کنن و دختر رو به همراه سقا خونه به فضا می برن. اگه تهیه کننده محترم جناب آقای حمید ط. بودجه لازم رو در اختیار بنده بذارن مشکلی نخواهد بود و به سرعت کار رو در استوديو گلپا کلید می زنیم. با فیلمبردار آقای بهرام ص. و عکاس هنري آقای امیر خ. هم در اين مورد نشستی داشتیم که باید ببینیم چه پیش خواهد آمد. با تشکر از همه دوستان.