
(Redon: Ophelia,1905)
ترانهی پنجم - شين
ديگر از آن همه رفتهی رويا نويس
بوی کسی از کرانههای نور و نجات نمیآيد.
پس تا کی به خواب اين همه هلاهل مجبور
مجبور به باورِ خاموش آينه، انتظار، آدمی؟
آبی که از روی گريه رفت
محال است به خواب غمگينترين نرگس مُرده بيايد!
همه رفتهاند
تنها يکی سايهسارِ چراغی شکسته است اين
با شب بیپايان مسافرش
که رو به شدآمد آبها، کرانهها و روياها نشسته است.
هی نورا ... نجات نابههنگام بیباوری!
(سید علی صالحی)

(Charles BuKowski's Painting)
"Shem’s Apocalypse"
Lying all over the horizon, the shadow
Of ages past reaches the core.
Not a single soul in sight
Except Jimi the pen man
Laboring to unite the living and the dead
In his abysmal unconsciousness – on a heap of monkey bones.
“No Ulysses shall impregnate
“Every shudder in his loins I remember,” moans Penelope
Stretching herself over Giacomo’s raincoat.
Shall I see you again?
(January 18, 2008: Mashad)

(William Blake: God as an Architect, 1794)
The ancient Poets animated all sensible objects with Gods or Geniuses, calling them by the names and adorning them with the properties of woods, rivers, mountains, lakes, cities, nations, and whatever their enlarged & numerous senses could perceive.
And particularly they studied the genius of each city & country, placing it under its mental deity.
Till a system was formed, which some took advantage of & enslaved the vulgar by attempting to realize or abstract the mental deities from their objects; thus began Priesthood, choosing forms of worship from poetic tales.
And at length they pronounced that the God had ordered such things.
Thus men forgot that All deities reside in the human breast.
(From “The Marriage of Heaven & Hell” by William Blake)
And down the river’s dim expanse
Like some bold seer in a trance,
Seeing all his own mischance –
With a glassy countenance
Did she look to Camelot.
And at the closing of the day
She loosed the chain, and down she lay;
The broad stream bore her far away,
The Lady of Shalott.
Lying, robes in snowy white
That loosely flew to left and right –
The leaves upon her falling light –
Through the noises of the night
She floated down to Camelot;
And as the boat-head wound along
The willowy hills and fields among,
They heard her singing her last song,
The Lady of Shalott.
(From “The Lady of Shalott”by Alfred Lord Tennyson)

(Waterhouse: The Lady of Shallot, 1888)

سیزدهمین آلبوم استودیویی Fish با نام با مسمای 13th Star از معدود آلبوم هایی بود که در سال 2007 توجه علاقمندان و منتقدان را به خود جلب کرد. در روزگاری که هر روز شاهد ظهور و افول به اصطلاح هنرمندانی هستیم که به یکی دو جرقه در عرصه بازاری MTV دل می بندند و بعد می روند از یاد، چه بسا که می روند بر باد، برخی دیگر از هنرمندان با گذشت زمان از ارزش و اهمیت آن ها کاسته نمی شود تا آن جا که دیگر نمی توانند که نباشند. همانطور که در پست دیگری نوشته ام Fish هم به این دسته از هنرمندان تعلق دارد. او که همه بر این گمان بودند پس از جدا شدن از Marillion افول خواهد کرد با اولین آلبوم استودیویی خود در سال 1989 به نام Vigil in the Wilderness of Mirrors و دومین آلبوم متعاقب به نام Internal Exile همه را حیرت زده کرد: و حالا این Fish و این هم سیزدهمین آلبوم او که به جرأت می توان گفت حتی یک آهنگ ضعیف در آن به گوش نمی خورد. هر کدام از آهنگ ها با هنرمندی تمام در جای خود قرار گرفته و ارتباط معنایی را با یکدیگر حفظ کرده اند.
آن چه برایم جالب توجه بود شباهت موسیقیایی این آلبوم با آلبوم Clutching at Straws است که Fish با Marillion ارائه کرد و یکی از بهترین کارهای این گروه به شمار می رود. خود Fish گفته که آلبوم 13th Star در حکم سفری است به اعماق زندگی. از این رو جای تعجبی ندارد که در این اثر درونمایه های خوشبینی و بدبینی و غم و شادی و تراژدی تنهایی کاملاً قابل لمس است. Fish در بخشی از آهنگ Dark Star چنین می گوید: "فرشته با بال های شکسته بر زمین می افتد / رویایی دیگر، تویی دیگر / تکه های خرد شده و شکسته که در بیکران آبی فوران می کنند."
خوشبختانه با شنیدن این آلبوم به هیچ وجه این حس به آدم دست نمی دهد که این آخرین آلبوم Fish است، بر عکس این نوید را می شود احساس کرد که او هرچه اصیل تر و قدرتمندانه تر باز خواهد گشت زیرا هنوز برای سرودن و گفتن حرف های بسیاری دارد. بی هیچ دغدغه و وسواسی می گویم که این اثر کاملاً هنری است، یا در یک کلمه: شاهکار.
Track Listing:
Circle Line
Square Go
Milos de Besos
Zoe 25
Arc of the Curve
Manchmal
Openwater
Dark Star
Where in the World?
13th Star
بدون شک در تمامی آثار جویس شخصیت های زن و ایماژهای مربوط به زنانگی از اهمیت ویژه ای برخوردارند از این جهت که در حکم تصویری نمادین از خود ایرلند به شمار می روند. به طور کلی می توان به دو دسته از زنانی که جویس مکرراً از تصویر ایشان استفاده می کند چنین اشاره کرد:
1. زن آرمانی و ایده آل (مام وطن، ملکه زیبا رو، مریم مقدس)
2. زن اغواگر (روسپی)
آن چه به پیچیدگی این مسأله می افزاید این است که جویس در توصیف شخصیت های زن خود از خواهر مانگان در داستان "عربی" و گرتا در داستان "مردگان" گرفته تا مولی بلوم و گرتی مکداول در اولیس، و آنا لیویا پلورابل در بیداری فینیگان از ترکیبی از هر دو تصویر نمادین استفاده کرده و چندین لایه معنایی به این شخصیت ها می افزاید.
در قسمتی از بخش پنجم تصویر هنرمند با توصیفی مشابه، اما متفاوت، از لحاظ زیبایی شناسی، از یک زن روبرو هستیم. این توصیف از یک سو پرده ای دیگر از تصویر ایرلند در هنر جویس بر داشته، و از سوی دیگر فرضیه هنری جویس را تقویت می کند. یک روز صبح که استیون ددالوس پیاده به سمت دانشگاه می رود داستانی را که همکلاسی اش داوین برایش تعریف کرده در ذهن خود مرور می کند. داوین تعریف کرده که چطور یک شب پس از یک پیاده روی طولانی به سمت خانه تشنه شده و از کلبه یکی از روستاییان تقاضای جرعه ای آب می کند:
" از دور کلبه کوچکی را دیدم که در پنجره اش نوری به چشم می خورد. به سمت کلبه رفتم و در زدم. صدایی پرسید که کیست و من جواب دادم.... اندکی بعد زنی جوان در را گشود.... لباسی نصفه و نیمه بر تن داشت گویی هنگامی که من در زده بودم می خواسته به بستر برود و موهایش را نیز باز کرده بود؛ از روی هیکل و چیزی در نگاه چشمانش گمان بردم که باید باردار باشد. او مرا جلوی در کلی به صحبت وا داشت و برای من عجیب بود چون سینه و شانه هایش برهنه بودند. او پرسید که آیا خسته ام و دوست دارم شب را آن جا بمانم. او گفت که در خانه تنهای تنها است، که شوهرش صبح برای بدرقه خواهرش به کوینزتاون رفته است. استیوی، در تمام مدتی که حرف می زد چشمانش را به چهره ام دوخته بود و آن قدر نزدیک به من ایستاده بود که می توانستم نفس کشیدنش را بشنوم... بالأخره دستم را گرفت تا مرا از آستانه در به داخل بکشد و گفت: بیا تو و شب را این جا بمان. لازم نیست از چیزی بترسی. هیچ کس این جا نیست به جز خود ما....استیوی، من داخل نرفتم. از او تشکر کردم و تب آلود دوباره به راه خود ادامه دادم. در اولین پیچ جاده نگاهی به پشت سر انداختم و او جلوی در ایستاده بود.
آخرین کلمات داوین در خاطره استیون طنین انداز شد و هیبت زنان روستایی که دیده بود هنگام عبور ماشین های دانشکده جلوی در خانه هایشان در کلین می ایستند، همچون گونه ای از نژاد آن زن روستایی و خود او، روح خفاش گونه ای که در تاریکی و خلوت و تنهایی چشم به بیداری خود باز می کند و، با چشم و صدا و شمایل زنی بی آلایش که غریبه را به بستر خویش فرا می خواند." [تصویر هنرمند، صفحه 197، (ترجمه خودم)]
از دید استیون این زن نمایانگر مفهوم جدید و خوش یمن از ملتی است که قرار است برای آن ها و درباره آن ها بنویسد. رفتار این زن بر مبنای شعور و آگاهی است که از قید خواسته های سرکوب گرایانه اخلاقیات سنتی رها شده است. از سوی دیگر، این زن به استعاره ای از مستعمره ایرلند بدل می شود که در آرزوی استقلال می سوزد.
استیون در شکل و شمایل و خواسته های این زن اساس زیبایی شناسی میهن پرستانه خود را پایه ریزی می کند. این زن روستایی نه آن زن اغواگر ایرلندی است که با راه دادن بیگانه انگلیسی به بسترش به ملت خود خیانت کند، و نه آن مادر ویرانگر ایرلندی است که با فروختن فرزندانش به فاتحین آن ها را قربانی کند (ایرلند ماده خوک که توله های خود را می خورد). این تصویر از "مام وطن" سرشار از نعمت و سرچشمه های زایش و خلاقیت است (زن باردار است). وفور نعمت او بارقه های اروتیک نیز دارد که میهن پرستی همچون داوین از آن چشم پوشی کرده و هنرمندی مثل استیون آن را با آغوش باز می پذیرد.
پرسی شلی (شاعر رومانتیک انگلیسی) در رساله "دفاع از شعر" می گوید که وسوسه شاعرانه از ضمیر ناخود آگاه سرچشمه می گیرد. او ذهن را به توده زغالی تشبیه می کند که رو به سردی بوده و خاکستر آن را پوشانیده است؛ آن چه این توده زغال – ذهن – برای برافروختن دوباره نیاز دارد بادی ناخود آگاه – تأثیری نامرئی – است. خلاقیت نیز ثبت حرکت نامرئی فکر ناخود آگاه به سوی بیانی آگاهانه است: درست مانند بارداری که نشانه ای از حرکت مرئی و نامرئی خلاقیت بالقوه به سوی آفرینندگی بالفعل در مفهومی بیولوژیکی است.
از این رو، می توان گفت با گذر از عملکرد تولید مثلی زن روستایی باردار به میل اروتیک او (که نشانه دیگری از خلاقیت به شمار می رود) به معبری برای گریز از سرکوب گری زبان / مذهب / کشور خواهیم رسید. بینش جویس به تصویر این زن در حکم بیداری ملتی است که آگاهی اشتیاق را مزه مزه می کند. از نظر جویس، ملی گرایی ایرلندی و ادبیات ملی ایرلند از آن جایی که ریشه در سرکوبی تمایلات جنسی دارد ره به جایی نخواهد برد. خلاقیت زیبایی شناسانه نیازمند پذیرندگی خلاقانه می باشد.
خلاصه ای از مقاله بلند
“The Woman of the Ballyhoura Hills: James Joyce and the Politics of Creativity.” Written by Marian Eide. 20th Century Literature: Winter 1998, Vol. 44, No. 4
سفارش کرده ایم هاشم بیایه
خداوندا که تنهایی بلایه
نماز شوم شد و هاشم نیومد
خدایا عمر تنهایی سر آیه

از پشت پنجره منزل پدری بارش برف را نگاه می کردم. خاطرات چند سال پیش از جلوی چشمانم می گذشتند: آن روزهای زمستانی پر برف، تعطیلی مدرسه ها، صبحانه با نان سنگک گرم، برف پشت بام را با پدر انداختن، چای داغ و نهار دلچسب پس از آن خستگی جانانه، و... چقدر همه چیز زود می گذرد. چرا دیگر برف برایم آن شور و شوق را ندارد؟ ای کاش به جای این برف از آسمان کمی فرصت بیشتر می بارید... در همین حس و حال بودم که پیامکی رسید با این مضمون:
"تفسیر شما از برف (در جلسه جویس) داره سوار می شه بر این لحظاتم: مشتاقی و مهجوری و تهی بودگی...خوش باشید."
ناگهان چیزی درونم تکان خورد. یک نقطه گرم "مشتاق" و "مهجور" و "تهی" که سرمای خشک زمان "حال" را ذوب کرد. به باغچه سفید از برف نگاه کردم. به موهای سفید پدر در عکس نگاه کردم. به آسمان نگاه کردم. برف همچنان می بارید بر خاطرات زندگان و مردگان، بی آن که کسی مرا وعده غرب داده باشد...


"ای کاش دنیا رویایی می شد که در آن رویایی به دنیا تبدیل می شد" (گفته گدار در ابتدای فیلم)
این فیلم گدار را که می بینی حس و حال آمریکای دهه ۵۰ و ۶۰ بد جور توی صورت آدم می خورد. جدا از شیوه آوانگارد و فرم گرایانه گدار، آن چه من بیننده را شیفته این فیلم می کند شیفتگی ساده و بی آلایش او نسبت به آمریکا و سینمای گانگستری است (البته لازم به ذکر است که این قضیه خود به پاردوکسی هنری تبدیل می شود! سه دهه پس از ساخته شدن فیلم، این کارگردانان آمریکایی هستند که به نوعی شیفتگی خود را به گدار و سینمای او ابراز می کنند: از هال هارتلی و دیوید کراننبرگ گرفته تا کارگردان جنجالی همچون کوئینتین تارانتینو). داستان سرقت دو به اصطلاح گانگستر آماتور در فضای برفی و سرد و خاکستری پاریس (تصویری غیر متعارف از پاریس!) با روایتی شاعرانه و حکایتی عاشقانه در هم می آمیزد تا بدل به یکی از جاودانه های تاریخ سینما شود. صحنه ای که آرتور وانمود می کند که تیر خورده، صحنه ای که آرتور، فرانس و اودیل در کافه می رقصند، یا صحنه ای که هر سه سبکسرانه و دیوانه وار در موزه می دوند به سادگی از ذهن بیرون نمی رود. به قول یکی از دوستان Band of Outsiders به همراه Jules et Jim اثر تروفو و Dreamers برتولوچی سه گانه عاشقانه عظیمی می شوند.
نکته جالب توجه دیگر این است که به نظر من این شخصیت ها بیش از آن که بخواهند یاغی باشند خسته اند و از نفس افتاده. آن ها از سایه ای که دنیا بر آن ها افکنده خسته اند، از فیلم هایی که دیده اند خسته اند، از کتاب هایی که خوانده اند خسته اند و در چنبره تقدیر دست و پا می زنند. حرکات سریع و رانندگی تند آن ها نشان از بیزاری آن ها برای ماندن است. در صحنه ای نمادین از فیلم، فرانس مسیر گل آلود دایره واری را با اتوموبیل دور می زند و دور می زند و سپس به همان نقطه اول می رسد. آزادی آن ها تنها در دنیای فانتزی و خیالی است که با تصاویر فیلم ها و داستان ها مزین شده است؛ در دنیای واقعیت چیزی جز سرنوشت محتوم وجود ندارد.
و در آخر این که حال و هوای ساده و داستان به ظاهر پیش پا افتاده فیلم با لحن شاعرانه گدار – با نقل قول هایی از آندره برتون و آرتور رمبو – تناقضی معنا دار ایجاد می کند. آیا این نمونه ای از سینمای مدرن است؟ آیا این فیلم محصول حرکتی به نام موج نو سینمای فرانسه است؟ آیا گدار پنهان می کند؟ آیا او تماشاچی را به بازی می گیرد؟ آیا او هنر هفتم را به بازی می گیرد؟ هر چه هست جز این نمی تواند باشد که گدار می آفریند تا بیافریند...

(The cover of HarperPerennial's One Hundred Years of Solitude: Illustrated by Cathleen Toelke)
It was as if God had decided to put to the test every capacity for surprise and was keeping the inhabitants of Macondo in a permanent alternation between excitement and disappointment, doubt and revelation, to such an extreme that no one knew for certain where the limits of reality lay. It was an intricate stew of truths and mirages that convulsed the ghost of José Arcadio Buendía with impatience and made him wander all through the house even in broad daylight...
[Aureliano (II)] had already understood that he would never leave that room, for it was foreseen that the city of mirrors (or mirages) would be wiped out by the wind and exiled from the memory of men at the precise moment when Aureliano Babilonia would finish deciphering the parchments, and that everything written on them was unrepeatable since time immemorial and forever more, because races condemned to one hundred years of solitude did not have a second opportunity on earth...

you said Is
you said Is
there anything which
is dead or alive more beautiful
than my body,to have in your fingers
(trembling ever so little)?
Looking into
your eyes Nothing,i said,except the
air of spring smelling of never and forever.
....and through the lattice which moved as
if a hand is touched by a
hand(which
moved as though
fingers touch a girl's
breast,
lightly)
Do you believe in always,the wind
said to the rain
I am too busy with
my flowers to believe,the rain answered

انگلیسی ها همیشه ثابت کردن که در زمینه موسیقی راک و هارد راک جلودار بقیه ملل هستن: از آهنگ و ملودی و شعر و تنظیم آهنگ بگیرین تا اجرای کنسرت و تور و غیره و ذالک. یک نمونه اش همین گروه افسانه ای UFO که آخرین آلبومش به نام The Monkey Puzzle در سال 2006 به بازار اومد و چه دودی که از کنده بلند نکرد! چیزی که بیشتر از همه توی این آلبوم خودنمایی می کنه تقسیم لحظات ناب نوستالژیک موسیقیایی با شنونده است؛ به خصوص با شنونده هایی که چندین ساله با آهنگ های UFO ساعت موسیقیایی اعماقشون رو کوک می کنن. البته بعضی ها هم عقیده دارن که این گروه همون گروه سابق نیست، ولی می دونین چیه؟! گروه هایی مثل UFO به هیچ وجه احتیاج ندارن که خودشون رو ثابت کنن، یا این که به هر عاملی متوسل بشن که تو چشم باشن. اصلاً و ابداً. اونا خودشون فصلی از تاریخ موسیقی راک به حساب میان. صدای Phil Mogg هنوز همون جذبه گذشته رو داره؛ گیتار سولوهای Vinnie Moore خیره کننده است و بازگشت دوباره Andy Parker پشت درام به انسجام این گروه بزرگ کمک شایانی کرده است. به هر حال این آلبوم رو از دست ندین.
Track Listing:
Hard Being Me
Heavenly Body
Some Other Guy
Who's Fooling Who?
Black and Blue
Drink Too Much
World Cruise
Down By the River
Good Bye You
Rolling Man

I have forgiven Jesus
I was a good kid
I wouldn't do you no harm
I was a nice kid
with a nice paper-round
Forgive me any pain
I may have brung to you
with God's help I know
I'll always be near to you
but Jesus hurt me
when he deserted me, but
I have forgiven Jesus
for all the desire
He’s placed in me when there's nothing I can do
with this desire
I was a good kid
through hail and snow I'd go
just to moon you
I carried my heart in my hand
do you understand?
do you understand?
But Jesus hurt me
when he deserted me, but
I have forgiven Jesus
for all of the love
He placed in me
When there's no-one I can turn to with this love
Monday - humiliation
Tuesday - suffocation
Wednesday - condescension
Thursday - is just pathetic
by Friday - this life has killed me
by Friday – this life has killed me
Oh pretty world
Oh pretty world
Why did you give me
so much desire
when there is nowhere I can go
to offload this desire?
Why did you give me
so much love
in a loveless world
when there is no one I can turn to
to unlock all this love?
Why did you stick me in
self-deprecating bones and skin?
Jesus - do you hate me?
Why did you stick me in
self-deprecating bones and skin?
Do you hate me? do you hate me?
(Morrissey)

مرگ، جاودانگی، و مذهب از درونمایه های اصلی اشعار امیلی دیکینسون به شمار می روند. از این رو، می توان آن دسته از اشعار وی را که بر این مضامین تأکید می کنند به چهار گروه تقسیم کرد: 1) شعرهایی که به مرگ به عنوان دروازه ای به سوی فنا می نگرند؛ 2) شعرهایی که فنا ناپذیری روح در برابر مرگ را مورد پرسش قرار می دهند؛ 3) اشعاری که نشان از ایمان شاعر به جاودانگی دارد؛ و 4) اشعاری که به دخل و تصرف خداوند در زندگی و سرنوشت بشر اشاره می کنند.
شعر "I heard a Fly buzz" از جمله اشعاری است که سبک و جهان بینی امیلی دیکینسون را به کامل ترین شکل به تصویر می کشد. گوینده در حالی که لحظه مرگ خویش را توصیف می کند به ما می فهماند که او قبلاً مرده است. شاعر در بخش اول شعر با کنار هم قرار دادن دو تصویر متضاد ( سکوت اتاق مرگ / وز وز مگس) و استفاده از خطوط تیره برای منقطع کردن خطوط، حس و حالی را در شعر به وجود می آورد که بی شباهت به آرامش های موقتی بین طوفان ها نیست. در بخش دوم شعر، تأکید شاعر بر چهره مبهوت و نفس های در سینه حبس شده اشخاصی است که در انتظار یک مراسم باشکوه می باشند (طعنه نهفته در این بخش را نباید از یاد برد): مراسم ورود پادشاه که کسی نیست به جز "مرگ". در بخش سوم، توجه شاعر بار دیگر به خود معطوف شده و با آخرین ذرات حسی که در تن دارد مرگ خویش را به نظاره می نشیند. آخرین وصیت او جنبه ای فیزیک و مادی نداشته بلکه بیشتر حالتی روانی است. او که اتصال خود را با دنیای پیرامونش از دست می دهد دیگر علاقه ای به داشته های مادی اش ندارد؛ از این رو هر آن چه دیگران می توانند تصاحب کرده و برای خود بردارند بر جای می گذارد. شاعر خود را برای رویارویی با مرگ مهیا می کند، اما "وز وز مگس" در آخرین لحظه، بین مرگ و زندگی وقفه می اندازد. آن چه حائز اهمیت است عبارت "و سپس (and then)" می باشد زیرا به واقعه ای پیش پا افتاده اشاره می کند: گویی مرگ شاعر هیچ وقفه یا تغییری در زندگی روزمره ایجاد نکرده است. لذا "وز وز مگس" تبدیل به نمادی می شود که پوچی همزیستی زندگی و مرگ را به تصویر می کشد. در بخش آخر، شاعر با چیره دستی هرچه تمام تر حواس بشری را در هم می آمیزد تا "وز وز آبی (blue buzz)" را خلق کند. این تصویر بدیع، نشانگر اختلاط رنگ و صدا توسط فرد رو به مرگی است که حواسش در حال از هم فروپاشی اند. تردید مگس در پرواز بین "نور" و "شاعر"، بیانگر تردید ذهنی شاعر بین ماندن و رفتن است. در دو خط آخر شعر، چشمان شاعر و پنجره با هم اشتباه گرفته می شوند. فروپاشی پنجره نمادی است که از کار افتادن قوه بینایی شاعر را تداعی می کند. او دیگر فاصله خود را با مفهوم پوچ و روزمره زندگی حفظ کرده است.
چند شب پیش در جمع چند تن از دوستان که سخت مشغول بحث های ادبی و هستی شناسانه بودند، عزیزی از منورالفکران نسل جدید در حال تاخت و تاز در بزرگراه فمینیسم و بررسی ایستگاه های صلواتی مرد و زن، ناگهان خیلی جدی بر آن شد که بگوید خانم امیلی دیکینسون (شاعره آمریکایی قرن نوزدهم) در یکی از اشعارش (که مطمئن بودم نخوانده) حرف زدن خانم ها را به وز وز مگس تشبیه کرده است! از آن جا که ترک عادت موجب مرض است بنده خود را به نشنیدن زده و از مهلکه آن بحث آتشین فاصله گرفتم. اما بعد، بر آن شدم تا چند خطی راجع به یکی از غامض ترین اشعار ادبیات آمریکا بنویسم، نه به خاطر دفاع از فمینیسم (من به ایسم ها حساسیت دارم) بلکه به خاطر علاقه ویژه ای که به امیلی دیکینسون دارم: خداوندا ما را از شر آسمان ریسمان بافتن های روشنفکر مأبانه که منجر به یاوه های نه چندان معصومانه می شود بر حذر دار! آمین!
)بررسی شعر را در پست بعدی بخوانید لطفن!)
I heard a Fly buzz – when I died –
The Stillness in the Room
Was like the Stillness in the Air –
Between the Heaves of Storm –
The Eyes around – had wrung them dry –
And Breaths were gathering firm
For that last Onset – when the King
Be witnessed – in the Room –
I willed my Keepsakes – Signed away
What portion of me be
Assignable – and then it was
There interposed a Fly –
With Blue – uncertain stumbling Buzz –
Between the light – and me –
And then the Windows failed – and then
I could not see to see –
Don't blame Bukowski for bad poetry (part 2)
Bukowski embodies the idea of the "punk poet" even better than the poets who came from the punk scene. Jim Carroll and Patti Smith were too in thrall to the romanticism of Rimbaud to truly "speak it plain". It is Bukowski's machine gun delivery that creates poetry that actually relates to the back-to-basics ethos of punk rock.
Unlike most poets, Bukowski was also a master prose writer. My favourite work of Bukowski's has to be the short story collection Hot Water Music. This 1983 anthology is Bukowski at his prime, and contains some of the best writing the man ever produced: The Death of the Father (parts 1 and 2) is a heartbreaking - yet ghoulishly funny - dissection of the days following his father's death. Some Hangover opens with the shocking premise that our narrator has just awoken with a hangover and no recollection of the night before, and is accused of molesting his neighbour's daughters while in an alcoholic blackout. Not Quite Bernadette features the attention-grabbing opener: "I wrapped the towel around my bloody cock and called the doctor's office." What all of these stories share is a writing style that has been totally pared back, and a view of humanity that is cynical, deadpan, and almost entirely without judgment.
Unfortunately, the posthumous poetry collections have been patchy at best. In an indisputable act of necrophilia, Ecco has been exploiting the dead poet's odds and ends for years now, mercilessly sullying the back catalogue of one of

Don't blame Bukowski for bad poetry
Tony O'Neill
"Everybody hates us, and we don't care" was an infamous chant that originated on the terraces of Millwall football club. But it is a sentiment that I sometimes feel could just as easily be applied to fans of Charles Bukowski.
With the release of Bukowski's fifth posthumous poetry collection, The People Look Like Flowers At Last (Ecco), now seems as good a time as any for a consideration of Bukowski's work and worth.
When looking at reactions to Bukowski's poetry there seems to be a lack of, well, respect ... despite his hardcore fan base, and sales that would make most poets extremely happy. In fact the common accusation is not that Bukowski isn't a good poet, but that his work is barely even poetry at all. In a mostly appreciative New Yorker review, Adam Kirsch still managed this cheeky, backhanded compliment:
"He bears the same relation to poetry as Zane Grey does to fiction, or Ayn Rand to philosophy - a highly colored, morally uncomplicated cartoon of the real thing."
Bukowski's lack of pretension, his repetitive subject matter and his seemingly simple free verse style often leaves the poets who came after dodging accusations of being Bukowski-esque. Of course, a lot of people's lives, and indeed poets' lives, are blighted by poverty, alcohol abuse, and problems with the opposite sex. Yet some young poets really are nervous of citing Bukowski as an influence or tackling his mostly universal themes.
His influence is everywhere: in an era where it can be difficult to give away poetry books, the many volumes of poetry that Bukowski produced during - and after - his lifetime take up more shelf space that any other contemporary poet I can think of.
Of course, there are a lot of bad poets in thrall to Bukowski - after all, his great skill lay in making the writing of great poetry seem easy. Poets who affect his lifestyle without learning the craft of writing do so at their peril. And don't look to the man himself for clues on where the poems come from: he once said that writing a poem is ""like taking a shit, you smell it and then flush it away ... writing is all about leaving behind as much a stink as possible". But to disregard Bukowski's work on the basis of the bad poetry that followed in his wake seems as bloody minded as denying the greatness of The Clash because of the mohicaned twattery of Sum 41.
In the rush to file away Bukowski as a booze-addled fluke, his ability to lay down a truly beautiful line has often been overlooked. Take these lines describing the genesis of
this land punched-in
cuffed-out
divided
held like a crucifix in a deathhand
Or take his poem Tragedy of the Leaves which ends with the heartbreaking lines:
and I walked into a dark hall
where the landlady stood
execrating and final,
sending me to hell,
waving her fat, sweaty arms
and screaming
screaming for rent
because the world has failed us
both.
Reading his extensive back catalogue you will stumble upon a hundred, a thousand moments of brilliance like these...

ساختمان ها نظامی از نشانه های زبانی نیستند که صرفاً وظیفه انتقال پیام را بر عهده داشته باشند. معماری پیش از آن که حرفی برای گفتن داشته باشد باید فضایی برای زیستن فراهم آورد. با این که یکی از مؤلفه های اصلی تجربه فضا، فهم معنا و محتوا یا پیام آن فضا است، ولی مواجه انسان با محیط مصنوع و حتی محیط های طبیعی، فقط به جنبه ادراک معنای آن محیط، محدود و منحصر نیست. تجربه فضایی جزئی از زندگی و آمیخته با آن است...برخی از اوقات افراد پس از دیدن یک بنا می گویند: "با این که معنا و مفهوم آن را نفهمیدم ولی تجربه خوشایندی از حضور در آن فضا دارم." یا "نفهمیدم چه می خواهد بگوید، با این حال از بودن در آن مکان لذت بردم." همه انسان ها بدون شک تجربه ای از فضاهای پیرامون خود دارند، تجربه ای که در کلیت خود مشکل بتوان در قالب کلمات توصیف شود و بخش های مهمی از خود را از دست ندهد. با این حال اغلب اوقات علت این که یک ساختمان یا فضا را ناآشنا یا نامأنوس حس می کنیم، این است که بنا یا محیط برای ما بی معنا و بدون محتوا جلوه می کند، یا این که برقراری رابطه با آن محیط برایمان ناممکن است. عدم برقراری ارتباط مفهومی با ساختمان نیز خود نوعی از تجربه است. ادراک معنا یا عدم ادراک معنا، هر دو بخشی از تجربه اند. گرچه غنای بسیاری از تجارب فضایی در گرو ادراک معنا و محیط است، اما برخی اوقات معلول و متأثر از حضور معنایی متعالی است؛ احساسی درونی که از مکان برنمی خیزد بلکه رنگ و بوی خود را بر مکان می افکند…

بسیاری از پیروان هرمنوتیک مدرن، امکان وجود هر گونه حقیقت عینی را کاملاً انکار می کنند: همه چیز تأویل است. "واقعیت" برای ما فقط بر حسب این که ما آن را چگونه فهم و تأویل می کنیم دست یافتنی است. بنابراین اگر واقعیتی وجود نداشته باشد که مستقلاً با معرفت ما مقایسه شود، تمامی اعمال ما تقابل یک تفسیر از واقعیت با تفسیری دیگر است. از آن جایی که هر کدام از این تفاسیر هم نهایتاً همچون تفسیرهای دیگر برخاسته از واقعیات خارجی هستند، هیچ بنیانی برای معرفت وجود ندارد. چنین نظریه ای "ساختار شکنی" نامیده می شود...هیچ "واقعیتی" مستقل از تأویل وجود ندارد: "جهان در هر زمان همان است که شما آن را جهان خطاب می کنید". از این رو می توان به این نتیجه رسید که تفسیر بودیسم از جهان به همان اعتبار تفسیر علم مدرن است، چرا که مردمان بسیاری وجود دارند که جهان را چنین می پندارند.


“Whatever spark or gift I possess has been transmitted to Lucia and it has kindled a fire in her brain.”
--James Joyce, 1934
Most accounts of James Joyce's family portray Lucia Joyce as the mad daughter of a man of genius, a difficult burden. But in this important new book, Carol Loeb Shloss reveals a different, more dramatic truth: Lucia's father not only loved her but shared with her a deep creative bond. His daughter, Joyce wrote, had a mind "as clear and as unsparing as the lightning."
Born at a pauper's hospital in Trieste in 1907, educated haphazardly in Italy, Switzerland, and Paris as her penniless father pursued his art, Lucia was determined to strike out on her own. She chose dance as her medium, pursuing her studies in an art form very different from the literary ones celebrated in the Joyce circle and emerging, to Joyce's amazement, as a harbinger of modern expressive dance in Paris. He described her then as a wild, beautiful, "fantastic being" who spoke "a curious abbreviated language of her own" that he instinctively understood—for in fact it was his as well. The family's only reader of Joyce's work, Lucia was a child of the imaginative realms her father created. Even after emotional turmoil wreaked havoc with her and she was hospitalized in the 1930s, Joyce saw in her a life lived in tandem with his own.
Though most of the documents about Lucia have been destroyed, Shloss has painstakingly reconstructed the poignant complexities of her life—and with them a vital episode in the early history of psychiatry, for in Joyce's efforts to help his daughter he sought out Europe's most advanced doctors, including Jung. Lucia emerges in Shloss's account as a gifted, if thwarted, artist in her own right, a child who became her father's tragic muse.
In Lucia's world, beautifully rendered in this remarkable narrative, Shloss has uncovered fascinating material that deepens our understanding of Finnegans Wake, the book that redefined modern literature. Lucia Joyce: To Dance in the Wake is a milestone work in the study of art in the making, as well as a thought-provoking meditation on fathers and daughters. Through the life of Lucia Joyce we see the birth of modernism not just as a series of texts but as a mode of daring.