تبليغاتX
Agenbite of Inwit

مدتیه که هرکی باهام حرف می زنه احساس می کنم که یه نفر دیگه بین ما وایستاده و همه حرفا رو اون گوش میده...حس می کنم من فقط حضور فیزیکی دارم در اون لحظه...یک حس الیناسیون و دیتچمنت عجیبی هست توی این موقعیت...حس میکنم که مسئولیت شنیدن رو دارن بر می دارن از روی شونه هام...یه جور خلسه سایکودلیک وار مخصوص هیپی های دهه ۶۰ ... هارد درایو فایل های شنیدنی مغزم دیگه پر شده. سعی می کنم فقط جواب بدم اونم مثل جملات "ضبط شده بر آداب لاجرم."

هی یو: دونت بی شور آیم لیسنین تو یو نکستایم یو تاکن تو می! آیم اوتا هیر...آیم اوتا هیر...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 17:6  توسط Stephen Hero  | 

این متفکر، این دشمن هرچه متکبر، این بزرگوار، این استوار، این سترگ مرد، این چشیده درد، این آراسته مهزود، این تجسم هرچه رود، این سراپا همه خوبی، اون که از ما آن همه دوری (!)، این اسماعیل که ابراهیم وار او را دوست می داریم، در جمع بندی جلسه جدید آزمایشگاه فلسفه اش به نتایج مقبول و مطلوبی در زمینه شباهت استعاری انسان ها و واژه ها دست یازیده است. به فکر همی فرو رفتم تا بیابم مکان متزلزل خویش را در اندرون چنان کهکشانی از کلمات. تفکر مرا به کار نیامد، لاجرم از "مهتابی به کوچه" نگریستم مگر تاریکی مرهمی باشد بر این تجسم تضرع. نه! مرا یارای برگزیدن هیچ "صفتی" نبود. در اندیشه انتخاب "فعلی" برآمدم اما ندا از غیب رسید که هر آیینه این "فعل" حرام است و چنین است و چنان. مدت ها است که خود را از چه "قید ها" که  نرهانیده ام: "قید" هم مرا به کار همی ناید! ای "اسم"، بگشای ره که تنها تیر این کمان تویی. اما صد افسوس که "اسم" هم تمایلی نداشت که خود را "صرف" من کند. اندکی قبل از این که "خواب در چشم ترم بشکند" به یاد آوردم خطی چند از والا گهر شاهدخت شعر سرزمین یانکی ها، آن گاه که زمزمه می کرد: "من هیچکسم، تو هم هیچکسی آیا؟" نجوای مولی را شنیدم که در گوش جویس می گفت: "بله بله بله بله بله بله بله بله بله بله بله بله بله بله بله بله بله بله بله بله ب ل ه..................."

 

لینک: گزارش جلسه آزمایشگاه فلسفه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 0:58  توسط Stephen Hero  | 

یک چشم

 

یک چشم برای گریستن

هزاران خورشید

تا ایکاروس

هر صبح سراسیمه

در حسرت دیدن کرم شب تاب از خواب بیدار نشود.

 

یک چشم برای خیره شدن

در امتداد کسالت بار زندگی

آن گاه که بار هستی

– به وسعت تمام نیستی –

در نگاه من بی شرمانه خودنمایی می کند.

 

[یک چشم برای دیدن چشمه ماه،

آه!

آن گاه که شکوفه های سفید سیب

از شرم لمس سر انگشتان باد

صورت تب دار تو را

به یاد می آورند.]

 

یک چشم برای خیره شدن در چشم مرگ

آن گاه که غیبت زندگی

هرگز را،

ابدیت همیشه غایب را،

غمگنانه هوار می کشد.

 

یک چشم برای دیدن زندگی

آن هنگام که فروتنانه بکارتش را به خاک

می بخشد،

و نهال حسرت

از شوق

درد را به غنچه می نشیند.

 

یک چشم برای مکاشفه

در حلقه های افسرده دود سیگار

آن گاه که تهی از تصویر او

مأیوسانه

خود را به خاطره های دور

ذهنی تاریک می آویزند.

 

یک چشم برای ندیدن

– مزمزه خلسه خاکستری تاریکی –

یک چشم برای رهایی از وسوسه تبدار نور

– گور–

آن گاه که دیگر من نیست

آن گاه که دیگر او نباشم...

 

 

مشهد

14/2/1385

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 17:6  توسط Stephen Hero  | 

 

  A volume of Byron’s poems lay before him on the table. He opened it cautiously with his left hand lest he should waken the child and began to read the first poem in the book:

 

Hushed are the winds and still the evening gloom,

Not e’en a Zephyr wanders through the grove,

Whilst I return to view my Margaret’s tomb

And scatter flowers on the dust I love.

 

  He paused. He left the rhythm of the verse about him in the room. How melancholy it was! Could he, too, write like that, express the melancholy of his soul in verse? There were so many things he wanted to describe: his sensation of a few hours before on Grattan Bridge, for example. If he could get back again into that mood…

  The child awoke and began to cry. He turned from the page and tried to hush it: but it would not be hushed. He began to rock it to and fro in his arms but its wailing cry grew keener. He rocked it faster while his eyes began to read the second stanza:

 

Within this narrow cell reclines her clay,

That clay where once…

 

It was useless. He couldn’t read. He couldn’t do anything. The wailing of the child pierced the drum of his ear. It was useless, useless! He was a prisoner for life.

 

(from “A Little Cloud”: Dubliners)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 11:54  توسط Stephen Hero  | 

 

اصولاً در طول تاریخ رابطه هستی شناسانه و زیبایی شناسیک بین انسان و زمین از سه مورد تجاوز نمی کرده است:

 

  1. انسان به زمین نیاز داشته تا در آن خانه و کاشانه اش را بنا کند.
  2. انسان به زمین نیاز داشته تا بر روی آن کشت و زرع کند.
  3. انسان به زمین نیاز داشته تا او را در دل آن به خاک بسپارند.

البته به نقل از مادر بزرگ ها یک نوع دیگر از زمین هم وجود دارد که بی شباهت به شهر خیالی "Oz" نیست؛ زمین گرمی که خدا بچه های بی ادب و قدر نشناس را به آن می کوبد! اما امروزه به یمن و برکت ظهور با اقتدار بورژوازی که با هیبتی همچون لازاروس و سرو شکلی به غایت کنت دراکولا وار دروازه های ترانسیلوانیا را درنوردیده تا خود را به دروازه شهر تاریک چشمان خواب زده مان برساند، رابطه تاریخی و اسطوره ای بشر و زمین دچار تغییراتی اساسی شده است. بورژوازی کلام به گمانم کانت را تحریف کرده و می گوید "من زمین دارم پس هستم"! به زعم جناب بورژوازی انسان باید رابطه دیالکتیکی جدیدی با محیط پیرامونش (شما بخوانید زمین) برقرار کند زیرا که زمین نه به درد زندگی و کشاورزی و نه به درد چال کردن قفس تن می خورد؛ زمین را، بر عکس، می توان به اکسیر حیات – پول – تبدیل کرد. به قول شاعر "نرو کار می کن بگو چیست کار / که سرمایه جاودانه نیست کار / دوز و تزویر و کلک در کارند / تا تو زمینی به کف آوری و به بادش مدهی". کنت بورژوازی، که این روزها با مکیدن خون مام زمین چهره اش کهربایی شده، در تمام حوزه های فرهنگی و    هنری اش (که دیگر لفظ لمپن بنگاه را یدک نمی کشند) چنین تبلیغ می کند که "زمین بخر به شرط چاقو. امروز از 5 تا 12 میلیون تومان بابت یک قطعه زمین در یالغوز آباد علیا یا پشمک آباد سفلی هزینه کنید و فردا از 50 تا 120 میلیون تومان سود خالص و غنی شده سرشار از انواع ویتامین ها حالش را ببرید، اگر هم خواستید حالش را بیاورید و دوباره زمین بخرید. خلاصه که عالیجناب بورژوازی کار و بار همه را حسابی سکه کرده است.   اشتغال زایی هم یعنی همین. چه کسی گفته او دارد پوست جامعه را می کند؟ اتفاقاً او باعث شده که جامعه در روند رو به رشدی پوست بیندازد؛ تا گذشتن از مرز پسامدرنیسم چند قطعه زمین (زمین های بی بی کلاته) بیش راه نیست: به قول مش قاسم آ آ آ. حالا شما هی بروید فیلم نگاه کنید، کتاب بخوانید، موسیقی گوش کنید و حرف های منی یک غاز بزنید که نمی دانم چرا سینمای ایران چنین است و چنان، چرا به هیچکاک اسکار ندادند، چرا تیراژ چاپ کتاب بالا نمی رود، چرا مخملباف شغل شریف مهمل بافی را پیشه کرده، نمی دانم چرا فلانی در بین پسرها هیچ موافق و در بین دخترها هیچ مخالفی ندارد. آقا جان به پا خیزید و هر نوع آرشیوی که دارید به پول نزدیک کرده و قطعه زمینی (بکر یا دست خورده، فرقی نمی کند) دست و پا کنید و از این ظلمت بی پولی خود را نجات دهید. هر روز که دیر بجنبید 100 هزار تومان به مهریه این عروس خانم افزوده می شود. دوست داری با دختر مورد علاقه ات ازدواج کنی؟ دوست داری DVD های اوریجینال شرکت Criterion را داشته باشی؟ دوست داری بروی کنسرت Santana تو دبی؟ می خواهی در یکی از دانشگاه های آمریکا یا کانادا ادامه تحصیل بدهی؟ دوست داری یک باغ ویلایی جمع و جور و دبش تو شاندیز داشته باشی؟ دوست داری یک گیتار Fender اصل داشته باشی؟ دلت می خواهد (بعد از 120 سال) که مردی تمام درو دیوار های مسجد را برایت پرده نویسی کنند؟ برو همین الان یک تکه زمین لعنتی بخر.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 9:8  توسط Stephen Hero  | 

Mad Girl's Love Song
  
 
  "I shut my eyes and all the world drops dead;
I lift my lids and all is born again.
(I think I made you up inside my head.)

The stars go waltzing out in blue and red,
And arbitrary blackness gallops in:
I shut my eyes and all the world drops dead.

I dreamed that you bewitched me into bed
And sung me moon-struck, kissed me quite insane.
(I think I made you up inside my head.)

God topples from the sky, hell's fires fade:
Exit seraphim and Satan's men:
I shut my eyes and all the world drops dead.

I fancied you'd return the way you said,
But I grow old and I forget your name.
(I think I made you up inside my head.)

I should have loved a thunderbird instead;
At least when spring comes they roar back again.
I shut my eyes and all the world drops dead.
(I think I made you up inside my head.)"

(Sylvia Plath) 
 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 16:1  توسط Stephen Hero  | 

The Cult is an English rock band that appeared in their earliest form in Bradford during 1981. Over the years the band have had various line-ups; the longest serving band members are vocalist Ian Astbury and guitarist Billy Duffy, both of whom are the band's songwriters. In their very earliest days, the band emerged as one of the progenitors of the budding post-punk music scene that was happening in England. Their music style was associated by the media with gothic rock, taking influences from the mysticism associated with Native Americans and psychedelic rock acts such as The Doors.

The Saint

Hail the guitar, all tuned down
In a power circle, obey the crowd
All ride a wave, crash right in
Lovers and fighters, adrenaline

The singer spits, our hearts all rise
Energy is visible, we all crush tight
All washed away, tsunami wave
Fragile human, all the same

And now, I face the sound
When all around is burning
I'm like Hermes, drifting down

I am the saint, your path into the light
I am the knife that cuts right through your life
I have found the path immortalized
I am the saint, the path into the light

Caught in a trap, the systems are down
Communication's broken, I feel underground
Weight of the storm, in sound, we all drown
You'll never understand what drives us all on

And now, I face the sound
And all around is burning
I'm like Hermes, drifting down, down, down, down

I am the saint, your path, the way, the light
I am the knife that cuts right through your life
I have found the path immortalized
I am the saint, your path, the way, the light

I am the saint...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 7:24  توسط Stephen Hero  | 

یکی دیگر از فیلم هایی که امسال به نوبه خودش سر و صدا به پا کرده فیلمی است انگلیسی با نام Atonement. کارگردان فیلم جو رایت است که فیلم خوش ساخت Pride & Prejudice را هم در پرونده اش دارد. داستان فیلم بسیار ساده بوده اما از عناصر دراماتیک نسبتاً قابل قبولی برخوردار است. از ویژ گی های فیلم می توان به سبک فیلم برداری و شیوه روایی فیلم اشاره کرد. حرکت 360 درجه دوربین در صحنه ای که سربازان انگلیسی در ساحل منتظر آمدن قایق ها هستند و گروهی هم مانند دسته کر دعا می خوانند به یاد ماندنی است و بیننده را به یاد چنین شیوه جستجوگر دوربین در فیلم Children of Men می اندازد. روایتی که براینی (ساورس رونان)، دختر کوچک خانواده تالیس، در ذهن خود برای بیننده آماده می کند با داستانی که در خارج از ذهن او رخ می دهد شباهتی ندارد. ذهن خیال پرداز براینی، که از ذوق ادبی هم بی بهره نیست، از یک سوء تفاهم چنان واقعه ای دراماتیک و اساسی خلق می کند که زندگی تمام خانواده از جمله خواهر بزرگ او سیسیلیا (کیرا نایتلی) و عاشق او رابی (جیمز مک آووی) دست خوش تغییرات جبران ناپذیری می شود. رابی را به جبهه جنگ می فرستند و سیسیلیا خانه را به نشانه اعتراض ترک کرده و پرستار می شود. براینی هم چند سال بعد که به اشتباه خود پی برده، تصمیم به تنبیه خود گرفته و برای این که کفاره گناهش را بپردازد پرستار می شود.

اگرچه سیسیلیا و رابی عاشقانه دوباره موفق به دیدن هم شده و نامه های بیشماری هم برای یکدیگر می فرستند اما در آخر بی آن که یکدیگر را ببینند کشته می شوند. این جاست که نقش براینی پر رنگ تر می شود. پس از چندین سال که از آن وقایع تلخ گذشته، او اکنون نویسنده ای پر آوازه و پا به سن گذاشته ای ست که آخرین رمانش را نوشته است، رمانی در مورد همان وقایع به نام Atonement. نکته جالب توجه این جاست که سیسیلیا و رابی در رمان او نمی میرند و در همان کلبه مشرف به دریا که با هم قرار گذاشته بودند به هم می رسند. چنین پایان خوشی در دل این واقعیت تلخ بسیار هنرمندانه و قابل ستایش است زیرا به این نکته اشاره دارد که هنر نا میرا و جاودان است و هر آن چه هم دامنش به هنر آلوده شد از این قضیه مستثنی نیست. براینی در تخیل و هنرش به آن دو عاشق و معشوق نه تنها زندگی دوباره و ابدی بخشید بلکه خوشبختی را نیز که به زعم او سزاوارش بودند به آن دو عطا کرد. بی جهت نیست که در طول تاریخ هنر از هنرمندان کماکان تحت عنوان "آفریدگار" یاد می شود. کاری که براینی نویسنده کرد مرا به یاد دو مصرع پایانی غزل شماره 15 شکسپیر انداخت که در آن شکسپیر خطاب به جوانکی می گوید "به خاطر مهر و محبتی که به تو دارم با زمان گلاویز خواهم شد و هر آنچه که زمان از تو بستاند من به تو باز خواهم گرداند."

 

And all in war with Time for love of you,

As he takes from you, I ingraft you new.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 0:36  توسط Stephen Hero  | 

حس و حال فیلم No Country for Old Men و پست اخیر بامداد راجع به رمان As I Lay Dying موجبات دلتنگی فالکنری حقیر را بدجوری فراهم کرد، به طوری که هوس نوشتن چند خط راجع به این رمان را به هیچ شکل نتوانستم از سر به در کنم...

رمان As I Lay Dying روایت سفر اودیسه وار خانواده فروپاشیده باندرن است که در سنگینی سایه مرگ گرد هم آمده اند. سفر آن ها به جفرسون برای دفن پیکر مادر به سفر معنوی شخصیت هایی می انجامد که زندگی تک تک آن ها همچون کلافی در دل واقعیت مرگ در پیش چشم خواننده گشوده می شود. هم کاری و هم دلی آن ها در طی این سفر صرفاً برای پنهان کردن تنهایی عمیق شان بوده و آن ها را از جدال های همیشگی با یکدیگر نیز باز می دارد. هر یک از افراد خانواده باندرن (که بی شباهت به کلمه Burden نیست) دنیایی کاملاً درونی و ذهنی دارد که تنها در ارتباط با پدر خانواده و مقصد آن ها معنا پیدا می کند.

در این رمان کلمات، کنش، و تفکر شخصیت ها شکل دهنده نوع واکنش آن ها به تجاربی است که کسب می کنند؛ در حالی که بیداری و خودآگاهی آن ها محصول احساس، تعقل، و شهودی است که در وجودشان نهفته است. تمام این عناصر دست به دست هم داده تا ارتباط بین فرد و تجربه اش را پایه ریزی کنند. برای بیشتر شخصیت های این رمان، یک چنین ارتباطی منقطع و از هم گسسته می باشد. مثلاً آنس (Anse) همیشه نظاره گر بوده و آن چنان در مورد وقایع به تفکر می پردازد که اهمیت هر واقعه را در حد بینشی کلیشه وار تنزل می دهد. در عوض او دارل (Darl)، که پیچیده ترین شخصیت داستان است، غامض بودن و دیوانگی خود را مدیون یک واقعیت می داند: مجموعه کاملی از واکنش ها و خودآگاهی نسبت به جهان اطراف در او جمع شده است بدون این که توازن آن ها را بر هم بزند. این کش (Cash)، بزرگ ترین برادر، است که در نهایت با ترکیب این مجموعه به شکل پاسخی کاملاً انسانی، به پختگی و ادراک رسیده و می تواند کلام و کنش، عقل و شهود را با یکدیگر بیامیزد. جان کلام این که خانواده باندرن نمونه دقیقی است از کند و کاو روان بشر با تمام پیچیدگی هایش، بی آن که واقعیت های شخصیت و کنش او دستخوش آسیب شود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 13:16  توسط Stephen Hero  | 

 

That is no country for old men. The young

In one another’s arms, birds in the trees

– Those dying generations – at their song…

(William Butler Yeats: “Sailing to Byzantium”)

 

آخرین فیلم برادران کوئن،  No Country for Old Men، اقتباسی است از رمانی نوشته کورماک مک کارتی که عنوانش را از شعر ویلیام باتلر ییتس ایرلندی وام گرفته است. فیلم از معانی و اشارات اسطوره ای – مذهبی بهره فراوان برده و به مضامینی همچون سرنوشت محتوم، مرگ، اختیار، انحطاط اخلاقی، سرشت بشر و رویای آمریکایی می پردازد. آن چه در ظاهر امر بیشتر خودنمایی می کند سبک و سیاق همچنان غیر متعارف کوئن ها است. فیلم آن ها از عناصر ژانر های متفاوتی بهره جسته در حالی که به هیچ یک از آن گروه ها نیز تعلق ندارد (وسترن؟ جنایی / روانشناسانه؟) و همین مسأله موجب بروز سؤال های بیشماری شده است: خاویر باردم در نقش به یاد ماندنی چیگور چرا باید با وسیله کشتن دام قربانی هایش را سلاخی کند؟ برای چه در ابتدای فیلم دستگیر می شود؟ فیلم خبر از آغاز دهه 80 می دهد اما مدل مو و لباس های چیگور یاد آور دهه 70 است، چرا؟ چرا باید لولین ماس (جاس برولین) همه زندگی خود را بر سر اصرار سرسختانه اش برای نگاه داشتن پول باد آورده، قمار کند؟ چرا کلانتر اد تام بل (تامی لی جونز)  آن قدر منفعل و درمانده به نظر می رسد؟

برادران کوئن در این فیلم با استفاده از ارجاعات بصری و معنایی به فیلم های قبلی خود سعی بر حفظ مضامین و موتیف های خاص خود دارند. جاده ابتدای فیلم بی شباهت به جاده در اولین فیلمشان Blood Simple نیست. کلانتر و دستیار ساده لوح او در جستجوی قاتل فراری یاد آور دو پلیس Fargo هستند. در این فیلم هم شوهری همسرش را، هر چند نا خواسته، به کشتن می دهد. علاوه بر این، جنایت تنها راه گریز از مخمصه به شمار می رود (موضوع مورد علاقه کوئن ها) که بیننده را به یاد Miller’s Crossing می اندازد.

رویای آمریکایی یا رویای پیرمردها؟ فیلم در لحظات آغازین سپیده دم و با صدای کلانتر اد تام بل آغاز می شود که از اوضاع احوال زمانه جدید شکوه کرده و به نوعی به یکی از درونمایه های اصلی فیلم نیز اشاره می کند. صدای کلانتر را می شنویم که می گوید: "همیشه دوست داشتم به سرگذشت قدیمی تر ها گوش کنم. هیچ وقت چنین فرصت هایی را از دست ندادم. نمی تونی خودتو با قدیمی ها مقایسه نکنی. در حیرتم چطوری از پس دورانشون بر اومدن. آدم باید با روحش خطر کنه. باید فقط بگی باشه. منم جزئی از این جهان خواهم بود،" و تصویر زیبای فلق به شکل غیر منتظره ای پیوند می خورد به بیابان های خشک و داغ تگزاس که چون حقیقتی برهنه در پیش چشم بیننده گسترانیده شده است. کلانتر تام بل یکی از نقش های کلیدی فیلم را بازی می کند. سقوط و انحطاط اخلاقی جهانی که در آن زندگی می کند از او انسانی ساخته که درد و رنج در چهره اش هویدا است. آمریکایی که او می شناخته گویی از پیش چشمانش رنگ باخته است. او متعلق به دورانی است که کلانتر ها نیازی به استفاده از اسلحه نمی دیدند و تا صحنه های واپسین فیلم نیز او را هرگز مسلح نمی بینیم. او بی شباهت به فرشته نجاتی نیست که دیگر کسی به او ایمان ندارد؛ او پیر خردمند اسطوره ای است که مأیوس و دل شکسته چشمانش را می بندد (او دارد بازنشسته می شود) تا مجبور به دیدن تباهی ها نباشد زیرا به این یقین رسیده که خداوند هم پایش را به زندگی او نخواهد گذاشت. رخوت و یأسی که در چهره او موج می زند ناشی از این است که می داند از دست او و امثال او دیگر کاری بر نمی آید. "این نسل جدید به کجا خواهد رفت؟"

کلانتر بل در زمان و مکانی زندگی می کند که پشت هر چیزی "پول و مواد مخدر" خوابیده است. حس نوستالژیک او هنگام صحبت با یکی از همکارانش بی شباهت با حس کارلیتو (آل پاچینو) در فیلم راه کارلیتو نیست که پس از آزادی از زندان مبهوت مانده بود از این که چطور زمانه آن قدر سریع عوض شده که جوان ها با اسلحه ای در دست سر از کار مواد مخدر در آورده اند. اگر جنگ جهانی اول و رکود اقتصادی دهه 30 اولین گام در بر هم زدن رویای آمریکایی به شمار آمد، جنگ جهانی دوم و جنگ ویتنام و طلوع دوباره سرمایه داری گام دوم در این زمینه محسوب می شود. آن جا که ارزش ها رنگ ببازند جایی برای پیرمرد ها نیست. کلانتر بل در ادامه صحبت خود با همکارش می گوید "اون وقتی که دیگه نمی شنوی کسی از لفظ آقا و خانم استفاده کنه معلومه که بعدش چی پیش میاد." آن دو حسرت روزهایی را می خورند که در شهرهای تگزاس بچه ها با دماغ های مفی شان آزادانه راه می رفتند بدون این که از چیزی واهمه داشته باشند. آیا آن ها را نیز راهی به سوی بیزانس خواهد بود؟

 

 

An aged man is but a paltry thing,

A tattered coat upon a stick, unless

Soul clap its hands and sing,…

(William Butler Yeats: “Sailing to Byzantium”)

 

روزگار بزرگمردان اما به سر آمده است. خرد و آینده نگری بدون قدرت مأیوس کننده می نماید. به قول ویلیام باتلر ییتس آن هنگام که جوانیم و قدرت داریم حکمت نداریم؛ آن گاه که به حکمت می رسیم دیگر قدرت از آن ما نیست: دیگر چیزی نیستیم جز مترسک مزرعه. در آینده، سرنوشت را اشخاص دیگری رقم خواهند زد و در این بازی شطرنج اگزیستانسیالیستی خیلی زود تر از آن چه تصورش می رود انسان کیش و مات خواهد شد. تصور آینده هراس انگیز است.

فصل پایانی فیلم نیز بر حقیقت پایان یک دوران تأکید مضاعفی می ورزد. کلانتر بل، نا امید و مستأصل، به دیدار عموی لولی وش و از کار افتاده اش می رود. درونمایه گفتگویی که بین آن دو رد و بدل می شود چیزی بیش از یک حس نوستالژی است. کلانتر به عمویش می گوید، "مردی که به تو تیر اندازی کرد تو زندان مرده. اگه آزاد می شد چیکار می کردی؟" عمو پاسخ می دهد، "نمی دونم. هیچ کار. دیگه هیچ اهمیتی نداشت... می دونی، در تمام مدتی که وقتت رو صرف می کنی تا اون چیزی رو که ازت گرفتن پس بگیری چیزای بیشتری رو از دست می دی. بعد از مدتی، فقط باید یه چیزی [روی زخمت] بذاری که جلوی خونو بگیره...این کشور به پیر مردا روی خوش نشون نمیده." این حس دردمندانه اما صبورانه گذشت زمان، آدم را به یاد داستان های ویلیام فالکنر می اندازد.

برادران کوئن از پرداختن به این موضوع ابایی ندارند که آمریکایی ها مدت ها ست در بهشت باز     یافته شان خود را گم کرده اند. به قول راجر واترز آن ها خود را "تا سر حد مرگ سرگرم کرده اند." این ایده یکی از مضامین مهم فیلمساز بزرگی چون جیم جارموش را نیز تداعی می کند. در فیلم های جارموش این شخصیت های خارجی هستند که می توانند در جامعه آمریکایی زندگی آرام و بی دغدغه خود را با ولع دنبال کنند زیرا آن ها قدر نعمتی که برای آمریکایی ها بدون جذبه شده را خوب می دانند.

نکته قابل ذکر دیگر فیلم خشونت است که از دغدغه های همیشگی برادران کوئن به شمار می رود. خشونت در این فیلم به شکل گروتسکی برهنه است. چیگور که تداعی گر شخصیت کهن الگویی فرشته مرگ است می تازد و می کشد بدون هیچ واهمه و ترسی. گناهکار و بی گناه به زعم او مستوجب عقوبتند اگر او اراده کند. اگر هم از سر لطف و کرم برآید با شیر یا خط شانس زندگی را برای قربانی پر رنگ تر می کند. اگر چه او تنها آدم کشی نیست که فلسفه و قواعد خود را دارد (لئون در حرفه ای، تام ریپلی در بازی ریپلی، و موریس در Collateral را به یاد بیاوریم)، اما می توان گفت که مرگباری و متکی به نفس بودن غیر قابل وصف او به حدی است که می توان او را تجسم "id" ویرانگر در نظر گرفت. او محصول، یا به نوعی مصلح، جامعه ای است که معتاد به خشونت شده است. در صحنه ای از فیلم کلانتر بل در حالی که روزنامه می خواند و با معاونش در حال گفتگو ست، ناگهان به خبری در روزنامه اشاره می کند: "هفته پیش یک زن و شوهر رو تو کالیفرنیا دستگیر کردن. اونا به زوج های پیر اتاق اجاره می دادن، می کشتنشون، تو حیاط دفنشون میکردن، و چک ها شونو نقد می کردن. اول هم شکنجه شون می کردن. آخه نمی دونم چرا! شاید تلویزیون شون خراب شده بوده!" این جمله طعنه آمیز آخر کلانتر به حقیقت تکان دهنده ای اشاره می کند: شاید صبح تا شب در جعبه جادو شاهد خشونت و کشت و کشتار بودند؟ جادو که نباشد آن ها خود زامبی وار جادوگر خواهند شد. از طرف دیگر این جمله/اعتراف آخر می تواند اشاره ای معنا دار به آغاز فیلم درخشش اثر استنلی کوبریک باشد که در آن اعتیاد شهروندان آمریکایی به Pop Culture و خشونتی که از تلویزیون به درون زندگی شان جاری است توسط کوبریک به نقد کشیده می شود. هنگام مصاحبه جک تورنس (جک نیکلسون) با مسئولان هتل دور افتاده، او می گوید که همسرش وندی (شلی دووال) از چیزی نمی ترسد چون کشته و مرده فیلم های ترسناک است. در راه رسیدن به هتل، پسر بچه آن ها دنی (دنی لوید) داستانی را تعریف می کند که در تلویزیون دیده: خانواده ای که بستگانشان را می خوردند! پاسخ این سؤال را که از این پس در این جهان مدرن به چه کسی می توان اعتماد کرد، کوئن ها پیشتر در فیلم Miller’s Crossing داده اند: "هیچکس دیگری رو نمی تونه بشناسه".

 

لینک: I need to sit down

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 17:2  توسط Stephen Hero  | 

سکوت در خود ناشی از نوعی نفرت است که ما از وجود خود احساس می کنیم، از مقابله با روح خود که آن چنان به نظرمان حقیر می آید که گویی لایق مورد خطاب گرفتن نیست. هنگامی که بخواهیم سکوت بین خود و دیگران را بشکنیم باید ابتدا بر سکوت درونی مان فائق گردیم. دو نوع سکوت دردناک وجود دارد: سکوت در خود و سکوت میان خود و دیگران.

هر کس به نوع خود می کوشد از سکوت شفا یابد؛ بعضی ها به سفر می روند. در بی صبری آن ها برای دیدار از کشورها و انسان های دیگر آن امید نهفته است که اشباح تیره و تار درونی را پشت سر نهند و با کسی برخورد کنند که بتوانند به گفتگو بنشینند. بعضی ها مست می کنند تا اشباح تاریک خود را فراموش سازند و شاید قادر به گفتگو با دیگران شوند. چه بسیار کارهای دیگر نیز هست که انسان ها برای این که مجبور نباشند حرف بزنند دست به انجام آن می زنند: برخی شب هایشان را در سینما می گذرانند و آن جا هم به خواب می روند تا با زنی که پهلوی شان نشسته مجبور به گفتگو نباشند. برخی دیگر مثلاً بریج بازی می کنند و یا عشق بازی می کنند، زیرا آن را هم می توان بدون حرف زدن انجام داد. می گویند این کارها را می کنند تا "وقت بگذرانند". در واقع این کارها را می کنند تا مراحل سکوت را از سر بگذرانند.

 

"ناتالیا گینزبورگ"

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 12:30  توسط Stephen Hero  | 

یادم رفته بود بگم که این حامد خانی که چند پست قبل یادی ازش کرده بودم، چند وقت پیش از طرف همه ما نایب الزیاره شده بود و رفته بود به کنسرت آلیس کوپر! گفتم بزارم اون حس و حال رو از زبون خودش بشنفین (در ضمن این عکس ها رو هم با موبایلش گرفته درست از دل معرکه!):

 

"شنبه 7/7/2007 ، سالن Enmore Music سیدنی میزبان آلیس کوپر بود. حاجی تونم اونجا بود با خوشحالی هر چه تمام تر. قبل از این که کنسرت شروع بشه یکی از این گروه های در پیت اومده بودن که مردم رو سرگرم کنن، همه هم نشسته بودن رو صندلی هاشون. اونا اجرا شون که تموم شد، پرده اومد پایین، روش نوشته بود   Alice Cooper. مردم شروع کردن به جیغ کشیدن، جای من هم اون ته مها بود! یهو سایه آلیس کوپر افتاد رو صحنه، بعد پرده بالا رفت. مردم شروع کردن به دست زدن، منم دیدم خر تو خره دویدم جلوی سن وایستادم. دو متری سن بودم! آقا نمی دونی چه حالی کردم اون شب! حتی با آلیس کوپر دست هم دادم و پیکی که گیتاریستش باهاش میزد رو هم پرت کرد که من گرفتم! اصلاً کنسرت نبود، تئاتر بود! تو هر آهنگ لباسشم عوض می کرد..."

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 13:48  توسط Stephen Hero  | 

صحنه: داخلی، حدود ساعت 8:30 بعد از ظهر، پذیرایی

(پدر، پسر بچه و دخترک روبروی تلویزیون نشسته اند. دخترک پتویش را به دور خود پیچیده و چشمانش خبر از خواب می دهند. مرد مسنی با محاسن در تلویزیون صحبت می کند. پسربچه آرام آرام نزدیک پدر شده و روی زانوی او می نشیند. پسر بچه به تلویزیون خیره می شود.)

 

پسر بچه: (به مرد مسن اشاره می کند) این آقاهه خداست؟

پدر: نه!

پسر بچه: خوب مگه خدا پیر نیست؟

پدر: خدا که مثل ما آدما نیست که پیر بشه!

پسر بچه: خدا کجاست؟

پدر: (حیران) یک جای خیلی دور. (با خود کلنجار می رود) ولی خوب خیلی هم نزدیک به ما.

پسر بچه: مگه خدا تو خونه ش نیست؟

پدر: خدا مثل ما ها که خونه نداره...

پسر بچه: پس خدا شبا کجا می خوابه؟

پدر: اون بالا...تو آسمون.

پسر بچه: پس کی براش رختخواب پهن می کنه؟

پدر: (کمی فکر می کند) فرشته ها.

پسر بچه: فرشته ها زنن یا مرد؟

پدر: (متعجب) هم زنن و هم مرد.

پسر بچه: بابایی تربتی پیش خداست؟

پدر: آره...

پسر بچه: خوب کی بردش پیش خدا؟

پدر: (به انعکاس تصویر خود در صفحه تلویزیون خیره می شود) فرشته ها.

پسر بچه: (با تحکم) خوب به فرشته ها بگو بیارنش.

پدر: اونا نمی تونن...

پسر بچه: برای چی نمی تونن؟

پدر: خوب...چون خدا بهشون دستور داده که ببرنش.

پسر بچه: (او هم به صفحه تلویزیون خیره شده انگار که در خواب حرف می زند) خوب به خدا بگو که بابایی تربتی رو بیاره.

پدر: خدا دوست داره که بابایی تربتی پیشش باشه خوب.

پسر بچه: پس به خدا بگو از بالا بیاد پایین.

پدر: چرا؟!

پسر بچه: می خوام باهاش صحبت کنم...

 

(پدر یک لحظه خیال کرد در تلویزیون باران نم نم می بارد...)

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 10:16  توسط Stephen Hero  |