تبليغاتX
Agenbite of Inwit

Voyager of the future Race

 

Behold our world

At last we're all equal

Life and death have now lost their meaning

Time's alive inside of our bodies

'Coz nature's secrets are unveiled so we cry out

Now we've found just what we're all about.

 

So long ago we searched for an answer

Life and death are now just a status

Look around you'll see a celestial glow

 

There's a high reward to our days of strife

Now we've found eternal golden life

 

Deep in your soul you'll feel

doubts setting in

a cry that fills your veins with fear is burning inside

a craving so strong, oh so strong for the real breath of life

 

I feel my heart beat

the icy hand of wind

brushing my skin in the night

I'm imprisoned inside

a future predestined so far

takes control of my life.

 

Voyager of the future race

you drew the shorter straw.

Chaos reigns all emotions all around

panic sweeps the mind

and silence rebounds

bouncing back from a far.

 

The nights are cold and long when you're lonely.

Wake up your mind right now or you’re wasted.

Time goes by so fast at a steady pace.

 

So disillusioned for the price we pay is high

don't look down or you might fall.

So be deaf to nature's call

don't think twice and let your mind fly by.

 

(Eloy: RA, 1988)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 8:24  توسط Stephen Hero  | 

بر من خرده مگیرید عزیزان اگر چنین بی مهابا و بی پرده و بی مقدمه فرا رسیدن سالی دیگر را به شما تبریک می گویم...به شما حق می دهم...بله...انتظار شنیدنش را نداشتید. خیلی زودتر از آن چه فکرش را می کردید دارد اتفاق می افتد.

بیایید همچنان که بر آستانه این سال جدید ایستاده ایم به یاد آوریم آن هایی را که سال دیگر را هرگز نخواهند دید، آن هایی را که هرگز ندیدند...

فره ایزدی حالتان، جانتان، مالتان، و خیالتان را به احسن ترین ها* بگرداند!

 

(توضیح: بله، صحیح است، "احسن" خود صفت برتر است، اما بنده از قانون ازلی و بدون مرز نویسندگان استفاده کرده و چاشنی غلوهای مرسوم ما ایرانیان را به آن افزوده ام. پس وقت عزیزتان را با نقد دستوری این متن باری به هر جهت تلف نکنید لطفاً. تصدقتان.)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 14:29  توسط Stephen Hero  | 

 

Highway, Highway

 

The circle turns and the seasons change.

Dogs grow old and in the summer it still rains.

But I never thought you and I would ever be apart.

Babies cry at their mothers’ breast,

And Sunday morning is still a day to be blessed.

But what can I tell my broken heart?

 

Highway, Highway

Where you go I don't know;

Maybe closer to my dreams, maybe far away

Take me today.

Highway, Highway

Give me wings to fly

It's gonna be hard letting go of you

And living separate lives.

 

The stars aren’t diamonds and the moons not blue.

There's no gold at the end of the rainbow.

There's no dream to hold on to, without you.

The only thing that's real is this lonely road tonight.

Maybe a change would be good for me.

Who knows where this road might lead?

 

Highway, Highway

Where you go I don't know

Maybe closer to my dreams, maybe far away

Take me today

Highway, Highway

Give me wings to fly

It's gonna be hard letting go of you

And living separate lives.

 

(Joe Cocker)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 16:55  توسط Stephen Hero  | 

آدم ها بسته به توان و تحمل و موقعیتی که دارند، هر کدام برای خودشان سیزیفی هستند. هر یک تخته سنگی برای بالا راندن دارد، حال این تخته سنگ را خود یا دیگری پیش پایش انداخته باشد. برای برنده شدن که نه، اما برای بالا رفتن (با اعمال شاقه) باید تلاش ها کرد و خون دل ها خورد و پوست ها به سنگ سایید. گاهی هنگام بالا رفتن فکر می کنم اگر سنگ را به بالا برسانم چه می شود؟ اصلاً آن بالاها چه خبر است؟ بعضی وقت ها هم هنگام سر خوردن و به پایین لغزیدن فکر این که می شود کمی به بهانه خستگی و کوفتگی در گوشه ای نفسی تازه کرده و پایی دراز کنم، خاطرم را مملو از آرامش می کند. زندگی مزمزه همین لذت های ساده می تواند باشد...لذت های ساده...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 15:58  توسط Stephen Hero  | 

If

If I were a swan, I'd be gone.
If I were a train, I'd be late.
And if I were a good man,
I'd talk with you more often than I do.
If I were to sleep, I could dream.
If I were afraid, I could hide.
If I go insane, please don't put your wires in my brain.

If I were the moon, I'd be cool.
If I were a book, I would bend.
If I were a good man, I'd understand the spaces between friends.
If I were alone, I would cry.
And if I were with you, I'd be home and dry.
And if I go insane, will you still let me join in with the game?

If I were a swan, I'd be gone.
If I were a train, I'd be late again.
If I were a good man, I'd talk to you more often than I do.

(Pink Floyd: "Atom Heart Mother", 1970)

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 15:5  توسط Stephen Hero  | 

به جز بکت که روزی روزگاری مرید جویس بود و هم ولایتی او نیز به شمار می آمد، از میان دیگر نویسندگان مدرن متأثر از جویس با چشمانی کاملاً بسته ویلیام فالکنر را انتخاب کرده و مراتب احترام خود را نیز نسبت به او از همین گوشه حقیر دنیای نامرئی ام اعلام می دارم. فالکنر را اما به هیچ وجه نمی توان مقلد چشم و گوش بسته جویس قلمداد کرد زیرا با شایستگی هر چه تمام تر اصالت و سبک خاص خود را در تمامی آثارش به اثبات رسانده است. فالکنر حتی نه به همینگوی، نه به شروود اندرسون، و نه به گرترود اشتاین شبیه است. او فالکنر است: رابینسون کروزوئه خالق و ساکن یوکناپاتاوفا. بهتر است قبل از این که این مجال را تنها صرف تمجید او کنم کپسول وار به طعم سختی متن خشم و هیاهو و برخی از علل آن بپردازم.

"پراکندگی اطلاعات": شکاف های بینامتنی اثر از تشکیل یک الگوی قابل لمس ممانعت می کنند. یکی از دلایل عمده این است که سه شخصیت بنجی، کوئینتین، و جیسون، که هریک فصلی را نیز به خود اختصاص داده اند، بیش از آن که راوی فصل های شان باشند شخصیت های مرکزی هستند. خواننده از شناخت چیزهایی عاجز است که خود این شخصیت ها نیز در واقع به آن پی نبرده اند.

"زمان": تکثر ارجاعات زمانی از گذشته به حال و بالعکس، از آن جایی که از ساختار حرکت رو به جلو و عقب ذهن شخصیت ها پیروی می کند، موجب دشواری روایت شده است. با صرف نظر از جیسون، می توان گفت برای بنجی مفاهیمی چون بعد/قبل، گذشته/حال معنایی ندارد؛ کوئینتین هم که مفهوم زمان از او هملت مردد دیگری ساخته، خود را در نهایت از جریان زمان بیرون می کشد. از این روست که پی بردن به زمان دقیق وقایع کوچک و فرعی همچون خاکسپاری دامودی، رابطه کدی با دالتون، ازدواج کدی و غیره تا آخر داستان نیز میسر نمی شود.

"تقلید روایت از جریان سیال ذهن": همین مسأله پاره ای از توضیحات مربوط به داستان و شخصیت ها را به تأخیر می اندازد. اکثر شخصیت های اصلی را تنها با نام شان می شناسیم و هرگونه توضیح و اشاره به ظاهر، موقعیت خانوادگی و اجتماعی ایشان از خواننده دریغ می شود. برای مثال، جیسون به مادرش می گوید: "پدر و کوئینتین نمی تونن تو رو اذیت کنن". از آن جایی که ما تا آن لحظه تنها کوئینتینی که می شناسیم دختر بچه ایست که در حیاط مشغول بازی است، لذا حدس زدن این که مادر قرار است برای سرزدن به مقبره پدر و پسر (کوئینتین) به گورستان برود بسیار بعید به نظر می رسد. دیگر این که در فصل مربوط به جیسون، او بی هیچ آداب و ترتیبی تمام زنان دور و برش را "او" (she) خطاب قرار می دهد، در نتیجه تشخیص این شخصیت های زن از یکدیگر بسیار مشکل می شود.

جان کلام این که آشفتگی زبان و روایت، شرح نمادین و روان شناسانه آشفتگی موروثی خاندان کامپسون و بشر امروز به شمار می رود. خوشا به حال نسلی که تصویرگرش فالکنر باشد.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 0:25  توسط Stephen Hero  | 

برای لمس قدرت و تسلط جیمز جویس بر کلمات و عبارات کافی است به بخشی از رمان تصویر هنرمند توجه کنیم. یکی از شیوه هایی که توسط آن جویس درونمایه های کلیدی مورد نظرش را بیان می کند ترکیب درام و حماسه در دل محتوایی تغزلی با استفاده از کلمات ساده و شفافی است که از غنای نمادین خاصی برخوردارند. در بخش چهارم از تصویر هنرمند، سرپرست کشیشان از استیون می خواهد تا به دفترش برود تا با او در مورد حرفه آینده اش، یعنی "کشیش شدن"، صحبت کند. حیفم آمد که این بخش را ترجمه کنم چون غنا و حسن انتخاب واژه ها به کلی از بین می رفت:

 

The director stood in the embrasure of the window, his back to the light, leaning an elbow on the brown crossblind, and, as he spoke and smiled, slowly dangling and looping the cord of the other blind, Stephen stood before him, following for a moment with his eyes the waning of the long summer daylights above the roofs or the slow deft movements of the priestly fingers. The priest’s face was in total shadow, but the waning daylight from behind him touched the deeply grooved temples and the curves of the skull.

 

هیچ یک از عبارت های "طناب حلقه شده پرده"، "سایه"، و "جمجمه" به صورت تصادفی انتخاب نشده اند. تکرار عبارت "نوری که رنگ می بازد" به این نکته که دفتر کشیش به شکلی نمادین طبیعت را نفی می کند اشاره دارد؛ برای تکمیل این معنی "کشیش پشتش هم به سوی نور" قرار می گیرد. "crossblind" می تواند دو مفهوم "blind to the cross" (صلیب را نمی بیند) و "blinded by the cross" (صلیب او را نابینا کرده) را تداعی کند. حالا بماند که رنگ "قهوه ای" یاد آور حضور فلج و تباهی دوبلین است. انحنا و برآمدگی جمجمه کشیش ایماژ گویای مرگ است. اما ایماژ اصلی و مرکزی این بخش، که خود اپی فنی برخورد بین استیون و کشیش به شمار می رود، در حرکات انگشتان کشیش که با طناب پرده بازی می کند نهفته است: "به آرامی طناب پرده دیگر را تابانیده و به شکل حلقه در می آورد". آیا این می تواند چیزی به جز حلقه طناب دار باشد؟ ما بعد در اولیس هم با مأمور اعدام حماسی (ملک الموت) روبرو خواهیم شد که از او تحت عنوان "خدای مأمور اعدام" یاد می شود.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 15:14  توسط Stephen Hero  | 

اول یک خسته نباشید جانانه به بامداد می گویم برای به پایان رساندن خشم و هیاهو. دوم این که مطلبی که راجع به این اثر نوشته را بی ریا مورد تشویق قرار می دهم. سوم این که چند نکته در مورد بخشی از پراکنده افکار بامداد (به گفته خودش!) راجع به فصل اول این رمان به ذهنم رسید که به آن می پردازم:

  1. "خیلی کسان در همان صفحه های ابتدایی خشم و هیاهو که از زبان بنجی روایت می شود دچار ایست می شوند و به طور کلی از خواندن این کتاب باز می مانند. اما خشم و هیاهو کتاب دشواری نیست. کمی تلاش لازم است، تا شکل نگاه کردن بنجی به پیرامون اش را درک کنیم."

 شاید بتوان در مقایسه با فرآیند خواندن اثر سترگ و دشواری همچون موبی دیک (هرمان ملویل) خواندن خشم و هیاهو را آسان تر در نظر گرفت، اما من با این عقیده چندان موافق نیستم. رمان خشم و هیاهو حقیقتاً برای طیف گسترده ای از خوانندگان اثری به حق دشوار به شمار می رود. مراد تنها خواندن یک اثر نیست، چه بسا که خواننده ای بتواند، بی اعتنا به دشواری زبان و از هم گسیختگی روایت، اولیس و یاد آوری زمان از دست رفته را هم در کوتاه مدت یا بلند مدت بخواند. اما آن چه حائز اهمیت است ارتباط و کشمکش معنا دار بین متن و خواننده است که به فرآیند خواندن اعتبار و اعتلا می بخشد. رمان مدرن بیش از آن چه بخواهد عرضه کند، پنهان می کند، پراکنده می کند، و می شکند زیرا هماوردی همتای خود می طلبد. آیا می توان با توصیه به صبر و شکیبایی هنر پسند، تماشاچی را به دیدن فیلمی از تارکوفسکی یا گدار تشویق کرد؟ کمی بیش از "کمی بیش" تلاش لازم است. زندگی اجتماعی و ذهنی بسیاری از انسان ها را همچنان زمان و مکان تحدید می کند، از این رو نمی توان از آن ها چنین انتظار داشت که به راحتی خود را به جریان گاه ملایم و گاه پر تلاطم ذهن شخصیت های رمان مدرن سپرده و آسوده بندرگاه خیال را پشت سر بگذارند.

 

  1. "...سامانه ی فکری بنجی سامانه ای کوبیستی است. او کوبیسم را نه تنها در نگاه به آن چه که می بیند، بلکه به زمان و مکان هم وارد می کند...نویسنده سعی کرده کارکرد ناخودآگاه...را در ذهن بنجی حفظ کند. همان طور که ما در استعاره مشبه را حذف می کنیم، فاکنر نیز کارکرد خودآگاهی را که بنجی را از یک زمان و مکان به زمان و مکان دیگری پرتاب می کند، حذف کرده...[بنجی] یک پارچگی همه چیز را در هم می ریزد. زمان را قطعه قطعه می کند و هر کدام را در گوشه ای می گذارد، تصویر یک پارچه را می شکند و در تکه های کوچک دوباره کنار هم قرار می دهد، اما نه با همان نظم سابق."

 

 این ایده که ذهن بنجی از قالبی کوبیستی برخوردار است دارای ظرافتی زیبایی شناسانه است. در این مورد بحثی نیست. اما استفاده از عبارات "خودآگاه" و "ناخودآگاه" و کارکرد سامانه فکری بنجی به گونه ای ست که نقش خودآگاهی را در این بخش پارادوکس وار پر رنگ می کند. بنجی شخصیتی عقب افتاده است، از این رو روایت در فصل او شدیداً به ادراک های حسی وابسته است. فالکنر (من دوست دارم بنویسم فالکنر!) تمامی آن اطلاعاتی را که می توانسته مستقیماً توسط خواننده لمس شود از متن حذف می کند تا بین جهان ادراکی بنجی و خواننده هیچ حجاب و حایلی وجود نداشته باشد. این یعنی تأکید مضاعف بر این نکته که کنش و واکنش بنجی در این فصل ناخودآگاه بوده و او نمی تواند در چیدمان و طراحی بی نظم و منظم (خودآگاهانه) تصاویر جهان اطرافش دخالتی داشته باشد. از آن جایی که بنجی قادر نیست از حافظه خود استفاده کرده و یا به جهان پیرامونش اشاره کند، این مهم بر عهده خواننده است تا جاهای خالی متن را پر کند. چه این که شاعرانه بودن و بی زمانی فصل اول ناشی از همین مسأله است. به بخشی از فصل اول کتاب توجه کنید که چیزی به جز شعر نمی تواند باشد:

 

I could hear the clock, and I could hear Caddy standing behind me, and I could hear the roof. It’s still raining, Caddy said. I hate rain. I hate everything. And then her head came into my lap and she was crying, holding me, and I began to cry. Then I looked at the fire again and the bright, smooth shapes went again. I cold hear the clock and the roof and Caddy.

 

***

اشارات بامداد به دو نماد کلیدی تنیده در کل اثر – آیینه و آتش – قابل تأمل است. اما لازم می دانم اندک نکته ای به این دو مقوله بیفزایم. آنچه حضور "آتش" را پر رنگ تر جلوه می دهد ارتباط نمادین آن با جفت های متضاد تاریکی/روشنی، سرما/گرما، و نفرت/عشق می باشد. حضور و عدم حضور آتش بی اختیار مرا به یاد موتیف تأثیر گذار مشابهی (سرما/گرما، خیسی/خشکی) در تصویر هنرمند می اندازد. ارتباط تنگاتنگ آتش با مرکز ثقل خانه یعنی شومینه را نیز نباید از یاد برد، به ویژه که این کدی است که همیشه بنجی را در مقابل شومینه می نشاند: ضرورتی ندارد که تکرار کنم آتش در نهایت تجسم نمادین کدی می شود، چه این که حضور و عدم حضور آتش حضور و غیبت کدی را در ذهن بنجی خاطر نشان می سازد.

آیینه کتاب خانه دیگر شیء مورد علاقه بنجی است. آیینه از یک سو "گذرگاه زمان" ابدی و لایتناهی است و از سوی دیگر پنجره ای است که بنجی از درون آن معصومانه به جهان می نگرد. او که هیچ درکی از انعکاس تصویر اشخاص در آیینه ندارد به افراد خانه می نگرد که چگونه در آیینه ظاهر شده و در آن نیز ناپدید می شوند. شباهت ساختاری فصل بنجی با آیینه از این رو ست که هر دو جهان ذهنی او را منعکس می کنند.

 

در انتها باز هم از بامداد تشکر می کنم که نوشته اش آتشی شد بر آتشدان رو به خاموشی شامگاه ما... 

لینک: آینه‌دار خاطرش بر آتش است

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 15:11  توسط Stephen Hero  | 

 

O me! O life!

 

O me! O life! of the questions of these recurring,

Of the endless trains of the faithless, of cities filled with the

foolish,

Of myself forever reproaching myself, (for who more foolish

than I, and who more faithless?)

Of eyes that vainly crave the light, of the objects mean, of the

struggle ever renewed,

Of the poor results of all, of the plodding and sordid crowds

I see around me,

Of the empty and useless years of the rest, with the rest me

intertwined,

The question, O me! so sad, recurring – What good amid these,

O me, O life?

 

Answer

 

That you are here – that life exists and identity,

That the powerful play goes on, and you may contribute a

verse.

 

 

(Walt Whitman)

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 6:51  توسط Stephen Hero  | 

ما از کودکی سکوت کرده ایم. از همان هنگام که والدینمان سر میز، با آن لغات حجیم و خونین و کهنه گفتگو می کردند ما به اعتراض و تحقیر سکوت می کردیم. ما سکوت می کردیم تا والدینمان درک کنند که این لغات بالا بلند دیگر به دردمان نمی خورند. ما لغات دیگری حاضر داشتیم. سکوت می کردیم و به لغات جدید مان اعتماد داشتیم. می خواستیم بعدها این لغات را برای ارتباط با مردمانی که آن را درک می کردند در میان بگذاریم. سکوت ما غنای ما بود. اکنون خجلت زده و نا امیدیم و تمامیت نکبت سکوت را می شناسیم. دیگر نمی توانیم از دست آن رها شویم. لغات بالا بلندی که پدر و مادرها مان به کار می بردند سکه های خارج از رده ای هستند که دیگر کسی خریدارش نیست، و همزمان باید به این حقیقت نیز پی می بردیم که لغات جدید ارزشی ندارند و با آنان نیز نمی شود چیزی خریداری کرد، نمی شود رابطه ای برقرار ساخت: سرد، عقیم، و آبکی اند. آدم نمی تواند با آن کتابی بنویسد، کسی را که دوست دارد به خود پیوند دهد، دوستی را برهاند...

 

"ناتالیا گینزبورگ"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 5:40  توسط Stephen Hero  | 

THIS IS A delicious evening, when the whole body is one sense, and imbibes delight through every pore. I go and come with a strange liberty in Nature, a part of herself. As I walk along the stony shore of the pond in my shirt-sleeves, though it is cool as well as cloudy and windy, and I see nothing special to attract me, all the elements are unusually congenial to me. The bullfrogs trump to usher in the night, and the note of the whip-poor-will is borne on the rippling wind from over the water. Sympathy with the fluttering alder and poplar leaves almost takes away my breath; yet, like the lake, my serenity is rippled but not ruffled. These small waves raised by the evening wind are as remote from storm as the smooth reflecting surface. Though it is now dark, the mind still blows and roars in the wood, the waves still dash, and some creatures lull the rest with their notes. The repose is never complete. The wildest animals do not repose, but seek their prey now; the fox, and skunk, and rabbit, now roam the fields and woods without fear. They are Nature's watchmen- links which connect the days of animated life.

(from Walden by Henry David Thoreau)

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 18:40  توسط Stephen Hero  | 

جیمز جویس در دوبلینی ها با چنان وسواسی عنوان داستان هایش را انتخاب کرده است که بعضی اوقات باید داستان را چند بار خواند تا بتوان به درون هسته معنایی عنوان رخنه کرده و ارتباط آن را با داستان کشف کرد. داستان "یک ابر کوچک" ("A Little Cloud") از این ویژگی مستثنی نیست. بحث و نظر در مورد عنوان این داستان بیشمار بوده و اکثر منتقدین در این مورد که عنوان داستان می تواند از منابع زیر الهام گرفته شده باشد اتفاق نظر دارند: الف) اولین بخش کتاب شاهان در انجیل عهد عتیق؛ ب) بند بیست و ششم دوزخ دانته. شخصیت اصلی داستان، یعنی چندلر کوچک (Little Chandler)، یکی دیگر از دوبلینی هایی است که محکوم به ماندن در آغوش مام مفلوج وطن بوده، اسم و جثه و وضعیت زندگی اش به شدت ترحم برانگیز است. او به دوست قدیمی اش، گالاهر، که چند سالی ست خود را از تله جغرافیایی دوبلین رهانیده و در لندن زندگی می کند به شکل معصومانه ای حسادت می کند، چون گالاهر در زندگی حسابی پیشرفت کرده و حتی شهری مانند پاریس را از نزدیک دیده است. چندلر کوچک در سر هوای شاعر شدن دارد، اما تا رسیدن به لحظه شهود آخر داستان اندک امید واهی (به کوچکی یک تکه ابر) او مانع از باور این حقیقت می شود که در دایره دوبلین او نقطه تسلیم است. تقابل چندلر کوچک با طفل خردسال خود و تأکید نویسنده در عدم توانایی این پدر کوچک اندام در ساکت نگاه داشتن طفل گریان می تواند به نکته جالب توجهی در مورد عنوان داستان اشاره کند. مثلث "ابر کوچک"، "چندلر کوچک"، و "بچه کوچک" اشاره ای گویا و در خور توجه به مجموعه شعری از ویلیام بلیک با عنوان Songs of Experience دارد. از دیدگاه این شاعر رومانتیک انگلیسی، "معصومیت" و "تجربه" دو موقعیت متضاد روح بشر است. فاصله بین عصر معصومیت تا گرداب تجربه به کوتاهی فاصله گهواره تا جامعه است. طفل خردسال چندلر، که از سوی مادر "مرد کوچک من" خوانده می شود، تنها در آغوش مادر آرام می گیرد (همچون تمثال مسیح خردسال در آغوش مریم مقدس). چنین به ظاهر شعف و آرامش کودکانه در تقابل با تصویر چندلر کوچک که به عنوان پدر، همسر، و شاعر خود را شکست خورده دیده و به گرمای اشک پشیمانی و حسرت پناه می برد، قرار می گیرد. این همان لحظه شهود، یا به قول جویس اپی فنی، است که می توان کاملاً در شعر "Infant Sorrow" لمس کرد:

My mother groand! my father wept.
Into the dangerous world I leapt:
Helpless, naked, piping loud;
Like a fiend hid in a cloud.

Struggling in my fathers hands:
Striving against my swadling bands:
Bound and weary I thought best
To sulk upon my mothers breast.

در انتهای داستان، جویس با زیرکی جای چندلر را با طفل خردسالش عوض می کند تا مفهوم اندوه کوچک بلیکی عمیق تر جلوه کند. می توان امتداد نگاه جویس را از شادمانی بی سبب و کوچک چندلر تا اندوه کوچک (بزرگ؟) او دنبال کرد: اندوهی که جانشین معصومیت کودکی شده است. آیا می تواند خود را دیگر بار در ابر کوچکش پنهان کند؟ 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 7:2  توسط Stephen Hero  | 

با یکی از دوستان سوار ماشین بودیم به سمت دانشگاه...به دو طرف جاده اشاره کرد و گفت "ببین. اون همه برف یهو کجا رفت؟! انگار نه انگار که اصلاْ برفی بوده این جا!"

گفتم "این که می بینی حکایت من و توست رفیق...امروز هستیم مثل همین برف...فردا نیستیم انگار هیچ وقت نبودیم..." بعد تمام حجم بین ما تا خود مقصد را سکوت پر کرد..

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من

وین حل معما نه تو دانی و نه من

هست از پس پرده گفتگوی من و تو

چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 18:26  توسط Stephen Hero  | 

Alain Robbe-Grillet, an avant-garde author and filmmaker who dispensed with conventional storytelling as a pioneer of the postwar "new novel" movement in France, died early Monday, hospital officials said. He was 85. Robbe-Grillet died at Caen University Hospital in western France, where he had been admitted over the weekend for cardiac problems, the officials said.

He was among the most prominent of France's "new novelists" that emerged in the 1950s, including Nobel Prize laureate Claude Simon, Michel Butor and Nathalie Sarraute. The group's experimental works tossed aside traditional literary conventions like plot and character development, narrative and chronology, chapters and punctuation. The "new novelists" in France linked up with other traditions, with patterns from poetry and the visual arts and with forerunners such as Faulkner and Proust. Their prose works had the appearance of linguistic montages or collages. They took place in the dimensions of memory and the apparently arbitrary or free association.

Robbe-Grillet also wrote screenplays for films like Alain Resnais' "Last Year at Marienbad" (1961). Among a dozen films that Robbe-Grillet directed, two in the mid-1970s plumbed sado-erotic fantasies: "Glissements progressifs du plaisir" (Successive Slidings of Pleasure) and "Jeu avec le feu" (Playing with Fire).

Read by high school and college students the world over, Robbe-Grillet enjoyed an international reputation based on the success of his early works. For nearly a quarter-century, he taught French at New York University.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 18:34  توسط Stephen Hero  | 

قرار بود چند خطی راجع به درگذشت آلن روب گریه بنویسم که با پیوستن به کهکشان بزرگان و اندیشمندان بسیار دور از بشر معاصر بیش از پیش بر خالی شدن صحنه جهان از ستاره های پر فروغ صحه گذاشته است. در حین گفتگو با دوست و همکار عزیز (موسیو مسلمی) که تسلطی آکادمیک و علاقه ای وافر به زبان و ادبیات فرانسه دارد متوجه شدم که ایشان چند سطری را در این مورد به فرانسه نوشته اند. سریع از این فرصت استفاده کرده و از ایشان اجازه گرفتم تا از جمله هایشان برای این پست استفاده کنم. دوست نداشتم این مطالب را ترجمه کنم چون حس کردم اصالت خود را از دست خواهند داد...

La mort est le dernier acte de la realite impenetrable dont il (Alain Robbe Grillet) a parle de toute sa vie ou bien le dernier chapitre du Nouveau Roman.

Si la mort n'existait pas, il manquerait quelque chose a la vie, autrement dit, c'est a la mort que la vie doit son perfectionnement.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 15:24  توسط Stephen Hero  | 

یکی دیگر از وقایع به یاد ماندنی دنیای موسیقی در سال 2007 به بازار آمدن آلبوم جدید گروه Eagles بود. در ابتدا دو دیسک بودن این آلبوم مرا به گمان واداشت که این بار هم با مجموعه ای از بهترین آهنگ های قدیمی این گروه طرف خواهم بود، اما وقتی فهمیدم که این آلبوم کاری ست استودیویی حسابی به وجد آمدم. این اثر هفتمین آلبوم استودیویی گروه پس از بیست و هشت سال بوده و شش سال وقت صرف آماده سازی و ضبط آن شده است. این همه وسواس و تلاش از یکی از کلاسیک ترین و دوست داشتنی ترین گروه های راک آمریکا خالی از انتظار نیست، به خصوص که طبق گفته دان هنلی (خواننده و درامر گروه) احتمالاً این آخرین آلبوم گروه خواهد بود. همیشه یکی از بارزترین ویژگی های این گروه انباشته بودن آهنگهایشان از رؤیای آمریکایی بوده است، رؤیایی که از کالیفرنیا سرچشمه می گیرد. اما در این آلبوم، مردان پا به سن گذاشته گروه در حالی به گذشته می نگرند که گویی تنها سایه های آرزوهایشان را می بینند. آهنگ ها بدون اغراق بی نظیرند و اشعار به شدت استعاری؛ گویی چیزی اسرار آمیز در دنیا در حال تمام شدن است؛ درونمایه Ubi Sunt ("کجایند آن روزها") در این مجموعه موج می زند و نشان از حس نوستالژیک هنرمندان این اثر دارد.

 یکی از بهترین آهنگ های این اثر "Waiting in the Weeds" بر این نکته پا فشاری می کند که در پاییز زندگی دل بستن به امید بی فایده است. آهنگ دیگری که عنوان آلبوم را نیز یدک می کشد،  "Long Road out of Eden"، نگاه مأیوسانه ای به عراق داشته و تصویری تلخ از سربازان آمریکایی که دلتنگ بازگشت به خانه هستند ارائه می کند؛ گویی عراق "هتل کالیفرنیایی" دیگر است. آهنگ سوزناک بدون کلام بعدی که توسط گیتار اجرا می شود ("I Dreamed There Was No War") تأییدی است بر این تصویر. کلیپ "How Long" را هم که کانال VH1 چندین بار پخش کرده که امیدوارم دیده باشید. به هر حال، علاوه بر این که گوش دادن به این آلبوم بسیار لذت بخش است، اما تصور این که آخرین کار گروه باشد کمی چاشنی تلخی را نیز به این حس اضافه می کند. گوش کنید و لذت ببرید و اسراف کنید...

 

(L to R: Joe Walsh, Don Henley, Glenn Frey, Timothy B. Schmit)

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 4:51  توسط Stephen Hero  | 

با این که بنده اطلاعات تخصصی و فنی آنچنانی راجع به مقوله معماری و شهرسازی ندارم اما همیشه برایم کنار آمدن با واژه "شهر" کاری سخت و عذاب آور بوده است: حالا می خواهد منظور از شهر مجموعه ساختمان ها و خیابان ها و دیگر عناصر فیزیکی و مادی آن باشد، یا نظام فکری و زیست – محیطی که سرشتی انتزاعی دارد.

در خیابان که راه می روی و به ساختمان ها نگاه می کنی آن ها را همچون حکایاتی می یابی که برای تفسیرشان راهی نمی توان یافت. با توجه به تفکر نشانه شناسانه سوسور، ما در زبان و سپس در دنیای اطرافمان با نظامی از نشانه ها سر و کار داریم. هر نشانه (sign) از دو بخش تشکیل شده است: دال (signifier) و مدلول (signified). به عبارتی می توان گفت که هر نشانه مفهومی دارد که با توجه به شرایط قابل تغییر است. شهرها مجموعه ای پیچیده از نشانه ها هستند و لذا هر ساختمان و سازه ای نشانه ای ست که پیامی در خود مستتر دارد. این پیام ها به مذاق حقیر آن چنان خوشایند نیست زیرا در بسیاری از موارد از نظر هماهنگی و زیبایی شناسی هیچ وجه اشتراکی نمی توان در آن ها جست و خشنود بود. حاصل فعل و انفعالات سازندگی شهرهای ما   مجموعه ای عظیم از ساختمان ها ست، و خیلی اندک با موارد اصیل و شکیل معماری روبرو می شویم. می توان تفاوت بین "ساختمان" و "معماری" را این طور در نظر گرفت که ساختمان ها صرفاً فضا را اشغال و محصور می کنند اما معماری ها از جذابیت زیبایی شناختی برخوردارند.

هنر به کار رفته در فضای شهری و زیبایی شهر باید به گونه ای باشد که به انسان آرامش داده و از دغدغه های روزمره بکاهد. به نظر من، اگر (به مفهوم واقعی کلمه) در شهر زندگی می کنیم باید بتوانیم ساختمان های شهر را به سکانس های یک فیلم تشبیه کنیم که با وسواس هنری و ظرافت زیبایی شناسانه پشت سر هم قرار گرفته اند. اما در عوض آن چه ما در اطرافمان شاهدش هستیم سریالی بی سر و ته است که از ضعف تکنیکی – هنری فیلمنامه و بی تجربگی منحصر به فرد کارگردان خود رنج می برد.

از سوی دیگر، اگر بخواهیم شهر را مجموعه ای از مردم، خانه ها، و الگوها و روش های زندگی در نظر بگیریم، پذیرفته ایم که شهر ارگانیسمی در حال رشد است. در شهری که من در آن فعل زیستن را صرف   می کنم این ارگانیسم به نحوی از سرطان رنج برده و رشدی ناقص دارد. توده های ساختمانی با شکل و شمایل های نه چندان دلنشین در کنار هم سر از زمین در آورده اند بی آن که در صدد ارتباط مفهومی با یکدیگر و محیط اطرافشان بوده، و از نظم هندسی هدفمند و زیبایی شناسانه برخوردار باشند. از این رو، هیچگاه نمی توان احساس کرد که شهر می تواند هنر (یک آفرینش معمارانه) باشد، و همیشه تصویر ذهنی که از شهر دارم با آن چه به عنوان شهر تجربه کرده ام بسیار متفاوت بوده است.

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 8:8  توسط Stephen Hero  |