تبليغاتX
Agenbite of Inwit

راستی امشب دکتر حاتمی در بیمارستان جمله قشنگی گفت که حیفم آمد این جا نقل نکنم. داشتیم با هم درد دل می کردیم که ناگهان گفت: "راستی فلانی، دیگه خسته شدم از همه چی، از جراحی، از زندگی. اینقدر زمان سریع می گذره و اینقدر زندگی ها پوچ و بی معنی شدن که همه رو مرده می بینم.همه رو..." انتظار داشت واکنش من را نسبت به عقیده اش بداند اما گمان کنم سکوت من آن قدر گویا بود که نشان دهنده تأیید من باشد. توقع شنیدن این جمله را از دکتر و در آن شرایط اصلاً نداشتم! حسابی غافلگیر شدم. هنوز از شدت برخورد  جمله اش با ذهنیت آشفته ام در آن لحظه منگم. منگ! 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 23:27  توسط Stephen Hero  | 

این چند روزی که درگیر عمل مادر بودیم به همه مان سخت گذشت. به مادر از همه بیشتر. آن چه در این میان مهم جلوه می کرد دور هم جمع شدن خانواده بود. هر هفته همدیگر را می بینیم، اما این بار فرق می کرد. وضعیت و درد مادر، خواهران و من را آن چنان به هم نزدیک کرد که گویی بیست و اندی سال پیش است؛ آن روزهایی که همه با هم زیر یک سقف زندگی می کردیم، هزاران فرسنگ دور از هرگونه دلمشغولی و اندوه. دور تخت مادر نشسته بودیم و خاطرات را یکی یکی از دل غبار گذشته در می آوردیم. یادم نمی آید آخرین باری که از ته دل خندیدم کی بود، اما امشب آن چنان خنده و سرفه ام سکوت آبستن بیمارستان را لرزاند که همه ترسیدند نکند سر پرستار سر رسیده و ما را به سکوت دعوت کند! از خدا برای همه سلامتی می خواهم تا لحظه های خوش و فراموش شده زندگی – خودشان –  را دوباره به یاد بیاورند. 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 23:25  توسط Stephen Hero  | 

پسرک گل فروشی از میدان تقی آباد تا سه راه خیام در تاکسی کنارم نشست. با چنان آرامشی به بیرون نگاه می کرد که دلم نیامد خلوتش را بهم بزنم و از او بخواهم در برابر لنز احمق تلفن همراهم ‌فیگور بگیرد. از فرصتی استفاده کرده و قسمتی از خلوتش را دزدیدم. خودم را در برابر نیروی مثبت و بی آلایشی که از سکوتش سرازیر بود بی دفاع دیدم. از ماشین که پیاده شد و رفت جای بوی گل هایش مانده بود در ماشین هنوز...کاش همه گل هایش را می خریدم...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 0:36  توسط Stephen Hero  | 

حکایت بی قراری ما هم حدیث کهنه پنجره زیرزمین بابا بزرگ است. همان پنجره کوچک و زنگ زده ای که پشت کلی اسباب و اثاثیه خاک گرفته از چشم ها پنهان مانده بود. او را از یاد برده بودند انگار. از سر بازیگوشی و کنجکاوی کودکانه، در یک بعد از ظهر داغ تابستانی پنجره را کشف کردیم. آخر می خواستیم با امیر یواشکی و بدون بیدار کردن بزرگترها یک راه میان بر به حوض پر آب حیاط پیدا کنیم...پنجره را که باز می کردی ناله می کرد انگار. بدجوری زنگ زده بود. چاره کار روغن چرخ خیاطی مامان بزرگ بود. ناله پنجره خیلی کم تر شد. فکر می کردی حالا دیگر آه می کشد. سال ها گذشت و ما بزرگ شدیم. پنجره هنوز مظلومانه آه می کشید. بابا بزرگ خسته شد از همه چیز و ما را گذاشت و رفت. ما بزرگ تر شدیم. حالا دیگر لب حوض خالی می نشستیم و با تلخ خنده ای گذشته را مرور می کردیم. دیگر حتی تصویرمان هم در شیشه کدر و دلتنگ پنجره جا نمی شد. پنجره آه می کشید هنوز. عمه بزرگ هم رفت پیش بابا بزرگ. دیگر نمی خواستیم بزرگ شویم. پنجره آه می کشید هنوز. آن خانه آرزوها را با حوض آبی و پنجره کوچک زیرزمین اش خراب کردند. نمی توانستیم آه نکشیم. پنجره کوچک هنوز هم در خواب و خیالم ناله می کند. گاهی خیال می کنم شده ام همان پنجره. روغن خورده و نخورده ناله ام در می آید. پشت هزاران روز و شب بسته و مدفون شده ام. پشت چهار چوب زنگ زده ام اما هیچ حوض کوچک پر آبی انتظار کودکی را نمی کشد. هیچ دستی مرا باز نخواهد کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 14:34  توسط Stephen Hero  | 

 

Passing me by, the grinning day,

Aloof and distant, shall retreat

Into the abyss of my eyes

Near the edge of blindness.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 9:15  توسط Stephen Hero  | 

یکی از مزایای زندگی در جهان سوم سفلی این است که بعضی وقت ها باید سال ها در انتظار کارهای تصویری گروه های موسیقی مورد علاقه ات باشی تا (اگر اجل مهلت داد) بتوانی آن ها را ببینی. یک مثال زنده مجموعه سه DVD از آثار حضرت Bruce Dickinson است با نام Anthology که در سال 2006 روانه بازار شد. آیا امسال این اتفاق (دیدن این DVD) خواهد افتاد یعنی؟! هنوز هیچی نشده، طرح ویلیام بلیکی روی جلد DVD بد جوری مرا از خود بی خود کرده است! DVD اول به کنسرت آلبوم Tattooed Millionaire در آمریکا (1990)، و کنسرت آلبوم Skunkworks در ژاپن (1996) اختصاص دارد. DVD دوم ما را برای تماشای کنسرت عظیم Scream for Me Brazil (1999) به سائو پائولو می برد. اگر پس از تماشای این همه کنسرت و مصاحبه های پشت، قبل، و بعد از صحنه، دلتان کمی کلیپ می خواهد، DVD سوم شما را به دیدن تعداد بیشماری از کلیپ های دوران فعالیت Bruce، به عنوان یک خواننده سولو موفق، دعوت خواهد کرد. شکی نیست که با ورود Bruce Dickinson به گروه Iron Maiden روند شکوفایی این گروه سرعت گرفت، اما Bruce با اجراها و آلبوم های تکی خود ثابت کرد که استعداد خیلی چیزهای دیگر را نیز دارد. می دانید که او تا به حال دو رمان نوشته؟! این باشد برای بعد که سر حال باشم. به هر حال، هر کجای این دهکده جهانی که به تماشای این DVD نشسته اید ما را نیز در حظ خود شریک بدانید و بدارید. التماس دعا!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 18:1  توسط Stephen Hero  | 

 

ای بهار همچنان تا جاودان در راه!

همچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهای دگر بگذر،

هرگز و هرگز

بر بیابان غریب من

منگر و منگر،

سایه نمناک و سبزت هرچه از من دورتر، خوشتر.

بیم دارم کز نسیم ساحر ابریشمین تو

تکمه سبزی بروید باز، بر پیراهن خشک و کبود من.

همچنان بگذار

تا درود دردناک اندهان ماند سرود من.

(م. امید)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 6:40  توسط Stephen Hero  | 

It is well known that whole trains of thought sometimes pass through our brains instantaneously, as though they were sensations, without being translated into human speech...Many of our sensations when translated into ordinary language seem absolutely unreal. That is why they never find expression, though everyone has them.

(Dostoevsky)

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 15:48  توسط Stephen Hero  | 

I saw Molly Bloom on a hillock under a sky full of moonlit clouds rushing overhead. She had just picked up from the grass a child’s black coffin and flung it after the figure of a man passing down a side road by the field she was in. It struck his shoulders, and she said, “I’ve done with you.” The man was Bloom seen from behind. There was a shout of laughter from some American journalists in the road opposite, led by Ezra Pound. I was very indignant and vaulted over a gate into the field and strode up to her and delivered the one speech of my life. It was very long, eloquent and full of passion, explaining all the last episode of Ulysses to her. She wore a black opera cloak, or sortie de bal, had become slightly grey and looked like la Duse. She smiled when I ended on an astronomical climax, and then, bending, picked up a tiny snuffbox, in the form of a little black coffin, and tossed it towards me, saying, “And I have done with you, too, Mr. Joyce.” I had a snuffbox like the one she tossed to me when I was at Clongowes Wood College. It was given to me by my godfather, Philip McCann, together with a larger one to fill it from.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 7:42  توسط Stephen Hero  | 

مرد را دردی اگر باشد خوش است

مرد را دردی اگر باشد خوش است

مرد را دردی اگر باشد خوش است

 

درد بی دردی علاجش آتش است

درد بی دردی علاجش آتش است

درد بی دردی علاجش آتش است

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 20:57  توسط Stephen Hero  | 

“I Started a Joke”

I started a joke,

Which started the whole world crying,

But I didn't see

That the joke was on me,

Oh no.

 

I started to cry,

Which started the whole world laughing,

Oh, if I'd only seen

That the joke was on me.

 

I looked at the skies,

Running my hands over my eyes,

And I fell out of bed,

Hurting my head from things that I'd said.

 

'Till I finally died,

Which started the whole world living,

Oh, if I'd only seen

That the joke was on me.

 

I looked at the skies,

Running my hands over my eyes,

And I fell out of bed,

Hurting my head from things that I'd said.

 

'Till I finally died,

Which started the whole world living,

Oh, if I'd only seen

That the joke was on me

 

(Bee Gees: Idea, 1968)

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 2:27  توسط Stephen Hero  | 

در تاکسی بودم به مقصد داروین و دوستان. به خاطر پیاده شدن خانم و آقای کنار من تاکسی توقف کرد. کل این قضیه 15 ثانیه هم طول نکشید، اما صدای بوق ماشین پشت سر تا آسمان هفتم رفت. با خودم گفتم در این که تاکسی مرتکب خلاف شده بحثی نیست اما چرا واقعاً مردم حتی برای چند ثانیه تحمل ثابت و بی حرکت بودن داخل اتوموبیل را ندارند؟! کلی وقت هدر می دهند پشت ویترین مغازه ها، داخل بوتیک ها، آیس پک شاپ ها، و غیره و ذالک. خیلی از آن ها مدت ها ست که پشت چراغ قرمز زندگی مانده اند؛ بسیاری از ایشان به عبث در سر صحنه حوادث و ناملایمات ناچیز زندگی در انتظار افسر راهنمایی و رانندگی اند؛ بعضی شان در ترافیک کوچه های پست خود بزرگ بینی و خود کوچک نبینی سال هاست که گیر افتاده اند؛ اما کک هیچکدامشان انگار نمی گزد. اصلاً برایشان اهمیتی ندارد. اما همین آدم ها داخل اتوموبیل که هستند وقت برایشان گویی طلای مک کنا است. گویی تلافی تمام درجا زدن هاشان را با جلو بردن ماشین شان می خواهد در بیاورند. حالا هی گاز بده، هی بوق بزن، خیالت راحت راحت باشد: به هیچ جا نمی رسی.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 9:45  توسط Stephen Hero  | 

رنگ ها (دال)، جدا از تفسیرهای کلیشه ای که دارند، می توانند دربرگیرنده معانی (مدلول) متعددی نیز باشند. از آن جا که رنگ ها نیز به نظام نشانه شناسی تعلق دارند لذا معانی آن ها قراردادی تلقی شده و بعضاً دستخوش تغییراتی نیز می شوند. از این رو همیشه قرار نیست قرمز رنگ شور و هیجان و عشق و هوس و خشم باشد. به این پرتره که خیره می شویم قرمز تبلوری می شود از درد و غم. به راستی دنیا از پشت آن چشم ها چگونه به نظر می رسد؟

(Marilyn S. Mylrea )

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 14:46  توسط Stephen Hero  | 

Sorry Roads

Their sorrow is something like
buyer’s remorse. They chose
their paths but now regret it,
realizing—too late—they could

have gone to the seashore
or forests of sweet pines.
But there is one I like, ignored
by engineers, looking like

the sorriest of them all. It’s off
the map in Idaho and rises
and falls, goes over rickety bridges,
seems almost to lose its way

completely but finally staggers
into the yard of the old farm
one sepia evening, the years
peeling back like stripping bark

from a willow. It’s the time
the old man cleared the land
for the homestead and hammered
the old house together

with his bare fists.
Tonight I catch the scent
of sawdust, the new siding still
white as a stripped willow.

"Vern Rutsala"

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 9:3  توسط Stephen Hero  | 

اگر این روزهای تعطیلی فقط یک ویژگی داشته باشد، آن رهایی موقت از دست زمان کرونومتری است. نمی دانید چقدر خوشحالم از این که حساب روزها از دستم در رفته است: نمی دانم امروز شنبه است یا چهارشنبه، چهارم فروردین است یا هشتم! خوب این مسأله یعنی این که خوشبختانه تا مدتی با انسان ها و اشیاء دیگر دست به گریبان نبوده و خود را در کارم فراموش نکرده ام. بنا بر این، زمان ارزش و هدف روزمره خود را از دست داده است. چنین احساس بی زمانی از کیفیتی اسطوره ای برخوردار است بوده و حس انزوا و تنهایی ناب را تشدید می کند. خارج از این جهان بی زمان و موقتی، موقعیت ما همچون جنینی است که بوسیله بند ناف مستقیماً به دنیای پیرامونش وابسته است. این نوع زندگی تأکیدی است بر ناآگاهی از وجود خود. از این رو، با فراموشی زمان کرونومتری و قدم گذاشتن به جهانی بی زمان، گویی متولد شده و رشته هایی را که ما را با زندگی کورکورانه متصل کرده اند از هم می گسلیم. پس باور کنید که اگر این روزهای تعطیلی فقط یک ویژگی داشته باشد، آن غوطه ور شدن در تنهایی ناب و تجربه حس "بی در زمانی و نا در کجایی است".

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 6:30  توسط Stephen Hero  | 

بنا به عقیده ادوارد سعید، "شرق شناسی" شیوه قدرت نمایی غرب برای بازسازی و استیلا بر شرق است؛ لذا فرهنگ اروپایی با کناره گیری از فرهنگ شرق (بیگانه) به قدرت و هویت دست یافته است. هامی بابا، یکی دیگر از شرق شناسان، عقیده دارد که شرق شناسی متشکل از دو بخش است: 1) موضوعی برای آموختن، اکتشاف، و تمرین؛ و 2) بستری از آرزوها، تصاویر، رویاها، و اسطوره ها. به عبارتی می توان گفت که شرق رؤیای جمعی و ناخودآگاه غرب است. در نهایت، شرق شناسی به تصویر سیاسی واقعیتی مبدل شده است که ساختار آن بر تفاوت بین آشنا (اروپا، غرب) و بیگانه (آسیا، شرق) اصرار می ورزد. این بیگانگی به دو صورت متجلی می شود: بیگانگی به صورت تفاوت (ابتدایی، متوحش، خرفت) به همان صورت که انگلستان در قرن نوزده و ابتدای قرن بیست سعی در نشان دادن ایرلند دارد، و بیگانگی به صورت اشتیاق (راز، لذت، فراوانی، و نعمت) که برخی از  شخصیت های جویس سعی در رسیدن به آن دارند. هر دو وجه این بیگانگی به یکدیگر وابسته بوده و برخی از نیازهای استدلالی فرهنگ را پاسخگو هستند. آثار جویس نیز، از آن رو که او به عنوان یک ایرلندی/بیگانه در برابر بریتانیا/اروپا قرار می گیرد، به شدت با مفاهیم شرق، غیر بومی، عجیب و غریب، و بیگانه در هم آمیخته است. از راویان رمانتیک و خردسال داستان های دوبلینی ها و استیون ددالوس جوان تصویر هنرمند گرفته تا ریچارد روان تبعیدی ها و استیون ددالوس پخته تر اما مأیوس اولیس و شم بیداری فینیگان، همه خودآگاهانه یا ناخودآگاهانه سعی در گریز از تورهای سرزمین مادری، زبان، و مذهب داشته و در اشتیاق مکانی دور و پر رمز و راز می سوزند. به همین خاطر هم این شخصیت ها با دیگر شخصیت های دور و برشان متفاوت بوده و به آن ها به چشم بیگانه/یاغی نگریسته می شود. جستجوی روح رمانتیک زندگی و هنر در شرق (جایی دور از دوبلین) میسر است زیرا که غرب (جایی نزدیک به دوبلین) در حال فروپاشی معنوی است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 14:47  توسط Stephen Hero  | 

 

آن هنگام که

خورشید را وسوسه نیمه تاریک ماه

ملتهب می کند،

و تن تبدار ستاره صبحگاهی

بختک وار

آرامش را از آسمان می رباید؛

آن هنگام که

شکوفه های باکره گیلاس

در انتظار لمس سرانگشتان باد

بی قراری می کنند،

و کوه با خاطره زمزمه جویبار

آبستن چشمه می شود؛

آن هنگام که

خرچنگ های نا امید

خواب هماغوشی موج و صخره را

برای ماهیان تعبیر می کنند،

و ستاره ها

به عکس خود در آب

دل می بندند،

من تو را فریاد می کشم.

تو را

من

فریاد

می کشم...

 

7 فروردین 1387

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 7:38  توسط Stephen Hero  | 

این دید و بازدیدهای نوروزی (نو زوری!) هم برای خودش کلی حکایت دارد. یک جلسه دید و بازدید را می توان به پیرنگ (plot) یک داستان تشبیه کرد: الف) دیده بوسی ابتدایی، ب) پذیرایی، پ) گفتگوهای مرسوم، ت) دیده بوسی انتهایی. حالا اگر اندکی از حس و حالتان (atmosphere) را به این مجموعه افزوده و محل و زمان وقوع میهمانی (setting) را هم ذکر کنید داستان برای خواندن آماده می شود. توجه داشته باشید که هر کار بکنید پیرنگ داستان خطی باقی می ماند؛ اصلاً توقع نداشته باشید که داستانتان مثل "گل سرخی برای امیلی" فالکنر، فارغ از هر گونه توالی، از آب درآید. فقط حس و حال و مکان است که تا حدودی در حیطه علائق فردگرایانه شما قرار خواهد گرفت. می توانید سرحال باشید یا نباشید؛ می توانید در برخی مکان ها حضور به هم برسانید یا نرسانید؛ اما دیگر قضایا از کنترل شما خارج است. مگر می توان روبوسی نکرد؟! بابام جان ما آخرش هم نفهمیدیم این ملت چند بوسه ای هستند! دوتایی، سه تایی، یا چهارتایی؟! می خواهی سرت را عقب بکشی، سر آن ها هم با تو می آید؛ می خواهی بوسه سوم را تقدیم کنی که سرشان را عقب می کشند. آدم کنف می شود خوب! حالا پذیرایی: چایی، شیرینی، شکلات، آجیل، میوه! همه چیز مثل هم، مثل همه جای دیگر...حالا مگر میوه را اول بیاورید قرآن خدا غلط می شود؟ هرچه گوش می کشی هیچ کس راجع به نوروز که بماند، درباره هیچ موضوع ناشنیده ای صحبت    نمی کند – نظام هماهنگ سازی پرداخت حقوق، مراسم نامزدی، قیمت زمین بعد از عید، سیاست – انگار ذهن و روح و حال این مردمان هنوز به احسن حال ها تبدیل نشده است. و بالاخره دیده بوسی های واپسین در واپسین دقایق شبی که روزش بر باد رفته است دیگر. بچه کوچک این جا به درد می خورد! سریع بچه را بغل کرده و به بهانه پوشیدن کفش هایش بزنید به کوچه: آخیش، راحت شدم!  

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 6:2  توسط Stephen Hero  | 

مارملادف پیر در رمان جنایت و مکافات به راسکولنیکف می گوید:

"هرکسی نیاز به رفتن به جایی دارد. زمانی می رسد که شما مجبورید به جایی بروید!"

این جمله بدجور مرا به یاد پدر می اندازد که هیچ وقت پرواز را از یاد نبرد..

همین مارملادوف پیر در ادامه سخن خود فریاد می زند: "معنی آن چیست وقتی جایی برای رفتن نداری؟"

این جاست که بدجوری به یاد خودم می افتم...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 16:4  توسط Stephen Hero  |