خیلی وقتا از روی عمد سراغ باب دیلن نمیرم...یعنی نمی تونم که برم...میدونم اگه چند دقیقه به یکی از آهنگ هاش گوش بدم تمام چفت و بست های کهن الگویی ضمیر نا خود آگاه ام از هم می پاشن...این فیلم اخیر هم که بد جوری رژیم حسی ام رو به هم ریخته... جمله ای رو که شخصیت زن سیاه پوست ابتدای فیلم به پسر بچه سیاه پوست گفت نمی تونم اصلن از تو ذهنم پاک کنم: "سعی کن تو زمان خودت زندگی کنی...سعی کن ترانه های زمان خودت رو بخونی". آها همینه دیگه...هیچ وقت نتونستم در اعماق دنیای ذهنی و احساسی ام توی زمان خودم زندگی کنم...هیچ وقت نتونستم ترانه های زمان خودمو بخونم...من بین همون دهه های ۵۰ و ۸۰ میلادی چشمامو باز کردم و بستم...من همه کوله بارمو گذاشتم پشت سرم...من کیستم؟
"Guess I'm Doin' Fine"
Well, I ain't got my childhood
Or friends I once did know.
No, I ain't got my childhood
Or friends I once did know.
But I still got my voice left,
I can take it anywhere I go.
Hey, hey, so I guess I'm doin' fine.
And I've never had much money
But I'm still around somehow.
No, I've never had much money
But I'm still around somehow.
Many times I've bended
But I ain't never yet bowed.
Hey, hey, so I guess I'm doin' fine.
Trouble, oh trouble,
I've trouble on my mind
Trouble, oh trouble,
Trouble on my mind.
But the trouble in the world, Lord,
Is much more bigger than mine.
Hey, hey, so I guess I'm doin' fine.
Well, my road might be rocky,
The stones might cut my face.
My road it might be rocky,
The stones might cut my face.
But as some folks ain't got no road at all,
They gotta stand in the same old place.
Hey, hey, so I guess I'm doin' fine.
(Bob Dylan)

People disagreeing everywhere you look,
Makes you wanna stop and read a book.
Why only yesterday I saw somebody on the street
That was really shook.
But this ol' river keeps on rollin', though,
No matter what gets in the way and which way the wind does blow,
And as long as it does I'll just sit here
And watch the river flow.
(Bob Dylan: "Watching the River Flow")
امروز کمی قبل از طلوع خورشید به تماشای فیلم I'm Not There نشستم و خیلی دلم می خواست که این فیلم هرگز تمام نشود. شیوه روایی و فرم ساختار شکنانه فیلم تحسین من را به حق بر انگیزاند. واقعاً باید به تاد هینس، کارگردان، دست مریزاد گفت. فیلم قرار است که به زندگی یکی از اسطوره های موسیقی قرن حاضر یعنی باب دیلن بپردازد اما در طول فیلم به جز ترانه هایی که با صدای دیلن می شنویم هیچ اشاره ای به او نمی شود. همینطور که داشتم فیلم را نگاه می کردم به یاد نمایشنامه شش شخصیت در جستجوی یک نویسنده اثر لویجی پیراندللو افتادم. در این فیلم شش شخصیت با هویت های کاملاً متفاوت ایفاگر شش دوره از زندگی باب دیلن هستند: از یک پسر بچه سیاه پوست گرفته تا کریستیان بیل، ریچارد گر، و حتی خانم کیت بلانشت! چیدمان استادانه شش شخصیت- قطعه پازل برای کامل کردن تصویر باب دیلن، فیلم برداری رنگی و سیاه و سفید، و روایتی گاه سوررئال، حاکی از فیلمی نا متعارف و ستودنی است. به عنوان مثال، هنگامی که آلیس (جولیان مور) از روابط گذشته خود با جک رولینز (کریستیان بیل)، یکی از ورسیون های دیلن، صحبت می کند نمی توان رابطه هنری-عاطفی بین باب دیلن و جوان بائز را به خاطر نیاورد.
من از بخش های مربوط به پسرک سیاه پوست (دیلن یازده ساله)، کیت بلانشت (دوره اوج شهرت دیلن در دهه 60 و سفر او به لندن)، و ریچارد گر (دیلن معاصر) خیلی خوشم آمد. عشق پسرک سیاه پوست به موسیقی بلوز و وودی گاتری حس نوستالژی ابدی من را دوباره بیدار کرد. ریچارد گر هم در حال و هوایی سوررئال ایفاگر بیلی کوچولوی یاغی است که دیگر آن قدر ها هم کوچک نیست. اما کریستیان بیل به شکل مبتذلی سعی می کند تا ادای دیلن را در بیاورد؛ به همین خاطر صحنه های مربوط به او برای من بسیار آزار دهنده بود. بازی او در نقش دیلن به هیچ وجه در حد و اندازه بازی وال کیلمر در نقش جیم موریسون در فیلم The Doors نیست. I'm Not There یکی از بهترین فیلم هایی بود که امسال دیدم. خیلی خوشحالم.
کاش خدا آن قدر عمر بدهد تا روزی در کنسرت باب دیلن هم صدا با او "Like a Rolling Stone" را فریاد بزنم. این آرزوی بزرگی ست آیا؟
برداشت اول: در 22 مارس 1995 دو کارگردان صاحب نام دانمارکی، لارس فون تریه و توماس وینتربرگ، با همراهی تنی چند از دیگر سینما گران هم وطن خود سوگند خورده و بیانیه ای آوانگارد در ارتباط با آینده سینما، تحت عنوان Dogme 95 منتشر کردند. طبق یکی از مفاد این بیانیه کارگردان می بایست از بکار گیری جلوه های ویژه و دیگر عناصر پر خرج (عوامل غیر طبیعی) در فیلم ها خود داری کرده و اهم توجه خود را به "خلوص داستان" (داستان اصلی فیلم و بازیگرها) معطوف بدارد. با بکار گرفتن این رویه تماشاچی می تواند به راحتی با داستان ارتباط برقرار کند به جای این که توسط عوامل فرعی و جلوه های ویژه از مسیر اصلی داستان دور بماند. این بیانیه 10 بندی از آن جایی که سینمای هالیوود را به چالش می کشید سر و صدای زیادی به پا کرد.
برداشت دوم (هشت سال بعد): فیلم It's All About Love ساخته توماس وینتربرگ در سال 2003 به روی پرده می رود اما به نظر نمی رسد با توفیق و اقبال چندانی روبرو باشد. منتقدین روی خوشی به فیلم نشان نمی دهند. فیلم را آبکی و سطحی ارزیابی می کنند. همه چیز حکایت از آن دارد که وینتربرگ به مفاد عهدنامه Dogme 95 نیز پای بند نمانده است. فیلم به کلی از مضمون دیگر فیلم های Dogme (The Idiots ساخته فون تریه و The Celebration ساخته وینتربرگ) فاصله دارد. آیا وینتربرگ به شیوه تجربی جدید روی آورده است؟
برداشت سوم (الان، چند سال بعد؟!): فیلم It's All About Love از داستان ساده ای برخوردار است اما بی انصافی است اگر پرداخت، مضمون فلسفی، و موسیقی فیلم را نادیده بگیریم. همچنان که به تماشای فیلم نشسته ایم، آرام آرام به این موضوع پی می بریم که فیلم علمی تخیلی است: همچون پازلی که باید قطعه قطعه کامل کرد. جان (یواکیم فونیکس) و النا (کلر دینس) در آستانه جدا شدن از هم هستند که ماجرایی عجیب آن دو را بار دیگر در کنار هم قرار می دهد. النا که ستاره پاتیناژ است متوجه بدلی می شود که با خود او سر سوزنی تفاوت ندارد. مدیر برنامه های او مخفیانه به شیوه های شبیه سازی آزمایشگاهی متوسل شده و سه بدل از النا به وجود آورده است؛ هر گاه ستاره شهرت النا افول کند ماشین پول سازی مدیر و عوامل اش همچنان به کار خود ادامه خواهد داد. جان و النا که دوباره به عشق خود ایمان آورده اند تصمیم به فرار گرفته و در سرزمین هرز پوشیده از برفی به تماشای سرنوشت خود می نشینند.
دنیایی که وینتربرگ به تصویر می کشد در حال تهی شدن از انسانیت است؛ گویی آخرالزمان نزدیک می شود. دنیا در تسخیر قلب های یخ زده ای ست که برای ارتباط برقرار کردن و همدردی ساخته نشده اند. روزگاری است که به رؤیای شبیه سازی انسانی، هر چند ناقص و پر خطا، جامه عمل پوشانیده شده است. شاعر آمریکایی، رابرت فراست، در شعری کوتاه آینده جهان را پیش بینی می کند: دنیا یا با یخ به پایان خواهد رسید و یا با آتش. دنیای این فیلم به سوی انجماد گام بر می دارد. موتیف برف (یخ) به خوبی هر چه تمام تر در بطن داستان جای گرفته است. النا هنرش را بر روی یخ به نمایش می گذارد؛ در اوگاندا برف باریدن گرفته است؛ جان و النا در پناهگاهی واقع در بروکلین شاهد باریدن برف در ماه جولای هستند؛ همزمان در پاریس و ونیز هم برف باریدن گرفته است؛ برادر همیشه در سفر جان، مارسیلو (شان پن)، در هواپیمایی است که قادر به فرود آمدن نیست زیرا تمام جهان را برف پوشانیده است؛ جان و النا هم در دل سرزمینی برفی به آرامش می رسند. "این برف را سر باز ایستادن نیست." چنین برف فراگیر و نمادینی، من را به یاد برف در انتهای داستان "مردگان" جیمز جویس نیز می اندازد: برفی – گرد مرگ – که آرام آرام شروع به فرو ریختن کرده، همه زندگان و مردگان را پوشانده و به هم پیوند می دهد؛ گویی در سراسر جهان برف می بارد. در دوبلین جویس، پارک "فونیکس" (ققنوس) وجود دارد که نوید سر بر آوردن زندگی از دل مرگ را می دهد؛ در سرزمین برفی وینتربرگ اما گویی همه چیز برای همیشه آرام می گیرد.
نا گفته نماند که اجتناب کارگردان از متوسل شدن به شیوه های کلیشه ای ملودرام و احساسات گری یکی دیگر از جنبه های مثبت فیلم به شمار رفته و فیلم را به گونه ای رؤیا تبدیل می کند. موسیقی فیلم هم دستپخت جناب زبیگنیف پرایزنر (آهنگساز آثار کیشلوفسکی) است. بیخود نیست که تم اروپای شرقی آن آدم را این چنین از خود بی خود می کند. بله! درست حدس زدید! منظورم این است که فیلم را ببینید!

"خاطره مرگ"
من با زندگانی ام، شهری برای مرگ هستم،
و تنها با مرگ روزگارم می شکفد.
اگر نمی دانستم که به زودی خواهم مرد،
آتشی در بیشه،
شعله ور نمی ساختم
و بی گمان زمانی از ابدیت را
به خمیازه می سپردم،
بی آن که تمیز دهم:
میان پستی خاکستر رخوتناک
و پرواز آزادی را.
پس خاطره مرگ، نامش زندگانی است...
زندگانی ام به مرگم می گوید:
دوستت می دارم...زیرا اگر تو نبودی،
بی گمان من می زیستم
بی آن که زندگانی کرده باشم...
"غادﺓ السمان"
One of the great pleasures of being a lifetime reader of Ulysses or Finnegans Wake is singling out one episode and treating it as a relatively independent work; many of these chapters are, after all, as long as a medium-sized novel. As a way of freeing oneself from too rigid a notion of the organic and self-sufficient work of art (a notion that Joyce expounds but also ironically exposes in A Portrait), it is sometimes worth trying to think of Joyce as the author of around sixty distinct works--with interesting interconnections--that happen to have been bound together as the chapters of a number of differently-titled volumes.

(Dublin's River Liffey and O'Connell Street in the early twentieth century provide the backdrop for all of Joyce's writings.)
Over And Over
Sometimes I feel like I'm dying at dawn
and sometimes I'm warm as fire
But lately I feel like I'm just gonna rain
and it goes over, and over, and over again, yeah
Too many flames, with too much to burn
and life's only made of paper
Oh, how I need to be free of this pain
but it goes over, and over, and over, and over again
Yeah, sometimes I cry for the lost and alone
and for their dreams that will all be ashes
But lately I feel like I'm just gonna rain
and it goes over, and over, and over, and over again
(Black Sabbath: Mob Rules, 1981)

این ویروس نویس ها از زمره (گلاب به روتون) بی ناموس ترین موجودات روی کره زمین هستند! یک ویروس جدید آمده که به محض ورودش به سیستم، منتظر اتصال Cool Disk به کامپیوتر شده و بلافاصله تمام اطلاعات روی Cool Disk را مخفی کرده و پس از آن، اطلاعات و فایل های پنهان کامپیوتر را نیز غیر قابل دسترسی می کند. جالب این جاست که این موجودک، آنتی ویروس هایی مثل Avast و Nod 32 را هم دور می زند! این بلا بر سر سیستم بنده نیز نازل شد، لذا مجبور شدم ویندوز را عوض کنم اما آنقدر اعصابم به هم ریخته بود که از لینک های مورد علاقه ام (Favorites) به کلی یادم رفت و آن چه پس از نصب ویندوز برایم باقی ماند حسرتی دردناک بود به خاطر پاک شدن بیش از 100 لینک ادبی، هنری، موسیقیای، و سینمایی! آن مأمور مخفی فیلم ماتریکس پر بی راه نمی گفت که "انسان ها مثل ویروس هستند. هر جا که باشند همه چیز را نابود کرده و سپس به جای دیگری کوچ می کنند." خلاصه که اگر دستم به آن ویروس نویس فلان فلان شده می رسید همان عباراتی را تحویلش می دادم که رابرت دو نیرو در فیلم Analyze This از پشت تلفن تحویل رقیب مافیایی اش داد (یک امروز را بگذارید چشم به روی نزاکت ببندیم!!!):

"And hopefully, hopefully... if you make one more move on me, you motherfucker, I'll fuckin' cut your fuckin' balls off and shove 'em up your fuckin' ass. I'll fuckin' bury you! I'm gonna stick ice picks in your eyes and send 'em to your family so they can eat them for dessert!"
کاش صدای زمزمه ستاره ها گاهی خوابمان را بر هم بزند
کاش همهمه کوچ ابرها گاهی بیداری مان را با خود ببرد
کاش صدایمان در انعکاس صدای گام های زمان گاهی گم شود
کاش لبه تیز اندوه را تپش قلب های مضطربمان گاهی در هم بشکند
کاش
کاش
کاش
On a day like today, my master William Faulkner said, "I decline to accept the end of man." I would fall unworthy of standing in this place that was his, if I were not fully aware that the colossal tragedy he refused to recognize thirty-two years ago is now, for the first time since the beginning of humanity, nothing more than a simple scientific possiblity. Faced with this awesome reality that must have seemed a mere utopia through all of human time, we, the inventors of tales, who will believe anything, feel entitled to believe that it is not yet too late to engage in the creation of the opposite utopia. A new and sweeping utopia of life, where no one will be able to decide for others how they die, where love will prove true and happiness be possible, and where the races condemned to one hundred years of solitude will have, at last and forever, a second opportunity on earth.

(1982, Paris. Gabriel García Márquez with his son, Gonzalo, and his wife, Mercedes.)
Concha would cry when she heard about my death; for months she would have no more interest in life. But still it was I who was going to die. I thought of her beautiful, loving eyes. When she looked at me something went from her to me. But I thought to myself that it was all over; if she looked at me now her gaze would not leave her eyes, it would not reach out to me. I was alone. (The Wall, Jean-Paul Sartre)
From far, from eve and morning
And yon twelve-winded sky,
The stuff of life to knit me
Blew hither: here am I.
Now -- for a breath I tarry
Nor yet disperse apart --
Take my hand quick and tell me,
What have you in your heart.
Speak now, and I will answer;
How shall I help you, say;
Ere to the wind's twelve quarters
I take my endless way.

There is but one freedom, to put oneself right with death. After that everything is possible. I cannot force you to believe in God. Believing in God amounts to coming to terms with death. When you have accepted death, the problem of God will be solved--and not the reverse. (Albert Camus)
