چند وقت پیش برای کاری به شیراز رفته بودم. حالا بماند که پرواز برگشت کنسل شد و به اتوبوس هم نرسیدم و از یزد تا طبس را با تریلی آمدم و در نهایت مارکوپولو وار خودم را به مشهد رساندم...کویر گسترده بین راه یزد-طبس یک جوری سعی داشت تا از آدم حرف بکشد. معلوم بود که سالیان درازی است که کسی بر سکوت داغ و خشکش دستی نکشیده. به ماسه های خاموش که خیره شده بودم جملاتی در ذهنم شکل گرفت. خوب شد کاغذ همراهم بود...
بارش سوزناک آفتاب
- بی امان -
بر ساحل کویر
شن تب دار
طعنه زنان
پیچیده در زلف خار
باد
مویه کنان
گشوده آغوش
بر سپید موج استخوان های
مرده شتری پیر
"پروفراک"
نشسته در سایه تاریک تخته سنگ
نجوا می کند سرود بی صدای پریان را
در کف آبی دریای بی قرار


"Don't Leave Me Now"
Don't leave me now
Leave me out in the pouring rain
With my back against the wall
Don't leave me now
Don't leave me now
Leave me out with nowhere to go
And the shadows start to fall
Don't leave me now
Don't leave me now
Leave me out on this lonely road
As the wind begins to howl
Don't leave me now
Don't leave me now
All alone on this darkest night
Feeling old and cold and grey
Don't leave me now
Don't leave me now
Leave me holding an empty heart
As the curtain starts to fall
Don't leave me now
Don't leave me now
All alone in this crazy world
When I'm old and cold and grey and time is gone...
(Supertramp: Famous Last Words, 1982)

منتظر سرویس دانشگاه بودم. منظره ای نظرم را جلب کرد. مردی که مشخص بود کارگر است چند عدد موز گرفته بود و به طرف دو پسر بچه که روی موتور بی صبرانه انتظار می کشیدند می برد. موزها را که به پسر بچه ها داد در چهره اش رضایت خاطر و غرور عجیبی موج می زد. دستمزد چند ساعت کارش را به پای هوس معصومانه بچه ها ریخته بود نمی دانم. پسرها به آن موزهای احمق به چشم موهبتی بزرگ نگاه می کردند. بغض گلویم را گرفت. یک دفعه از همه چیز بدم آمد. خیلی دلم می خواست آن مرد را تنگ در آغوش بگیرم و به او خدا قوت پهلوان بگویم. اما شادی آن ها به خودشان تعلق داشت. من یک غریبه بودم. مرد و پسرها که با موتور دور می شدند آهنگ Working Class Hero جان لنون در ذهنم پیچیده بود. تقدیم به پدری که با شهامت برای فرزندانش موز خرید بی هیچ معطلی:
As soon as you're born they make you feel small
By giving you no time instead of it all
Till the pain is so big you feel nothing at all
A working class hero is something to be
A working class hero is something to be
They hurt you at home and they hit you at school
They hate you if you're clever and they despise a fool
Till you're so fucking crazy you can't follow their rules
A working class hero is something to be
A working class hero is something to be
When they've tortured and scared you for twenty odd years
Then they expect you to pick a career
When you can't really function you're so full of fear
A working class hero is something to be
A working class hero is something to be
Keep you doped with religion and sex and TV
And you think you're so clever and classless and free
But you're still fucking peasants as far as I can see
A working class hero is something to be
A working class hero is something to be
There's room at the top they are telling you still
But first you must learn how to smile as you kill
If you want to be like the folks on the hill
A working class hero is something to be
A working class hero is something to be
If you want to be a hero well just follow me
If you want to be a hero well just follow me

ای کاش می توانستم
خون رگان خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگریم تا باورم کنند.
ای کاش می توانستم
- یک لحظه می توانستم ای کاش-
بر شانه های خود بنشانم
این خلق بی شمار را
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خویش ببینند خورشید شان کجاست
و باورم کنند.
ای کاش می توانستم.
(احمد شاملو)

(Sunset in Phoenix Park, Dublin, 2004)
یکی دیگر از نکات جالب توجه فیلم Once نام های بازیگران اصلی است. نام پسر گای است که در زبان انگلیسی (guy) یعنی "طرف"، "پسره"، یا "بنده خدا". دخترک هم که اسمی ندارد، یعنی به هیچ اسمی نام برده نمی شود. همین بی اسمی و بی نام و نشان بودن این دو شخصیت به شاعرانه بودن داستان کمک بسزایی می کند. در دل اجتماع خروشان و زندگی زده و مملو از اسامی و نام ها، تنها این دو نفرند که از قید هر چه تعلق و تشخص مرسوم رها به نظر می رسند: به عنوان مثال توجه کنید به صحنه ای که گای و دخترک در خیابان راه می روند و دخترک جارو برقی را بی قیدانه به دنبال خود می کشد، یا آن صحنه که آن دو در انتهای مغازه فروشنده ساز، قطعه ای را با هم اجرا می کنند. هر دوی آن ها به گذشته عاطفی نه چندان دلچسب خود دلبسته می نمایند، اما در این حال رها شدن از موقعیت جدیدی که آن دو را به هم پیوند داده نیز برایشان بسیار سخت است. آن دو دست به انتخاب می زنند و در انتخاب هایشان مراعات خود را نیز می کنند. در این دوره و زمانه دیگر نمی توان به انتظار عشق ماند و بت انتظار را سجده کرد. باید عشق را، حتی رایحه ای، یا سایه ای از آن را برداشت و رفت. موسیقی هر چه که بود و می نمود استعاره ای برای میوه دلدادگی آن دو نیز بود. برای جاودانه کردن این دلدادگی باید دوری را پذیرفت و به استقبال جدایی رفت. باید رفت.

با گزارش دیگری از حامد ظروفچیان از استرالیا ادامه می دهیم! البته این گزارش مربوط به سه ماه پیش است که به دلیل عدم توجه جلبک وار بنده به محتویات Mail-box و در-باغ-نبودگی روحی این حقیر چنین بی معرفتانه به تأخیر افتاد. حامد عزیز باز هم به زحمت افتاده و پس از قبول نایب الزیارگی از طرف ما پاکباختگان و خاکساران موسیقی این سوی اقیانوس، به کنسرت Carlos Santana، Ozzy Osbourne، و Kiss مشرف گشته است. خداوندا این سفر کرده را که صد قافله دل همره اوست به سلامت دارش! این هم گزارش:
حدود بیست روز پیش با دو تا از دوستام رفتم کنسرت سانتانای سینه سوخته که حال داد حسابی...همین سه شنبه گذشته که میشه 18 مارس رفتم کنسرت ازی پیر که وحشتناک حال کردم. گرچه شخصاً از Zack Wylde (گیتاریست ازی – میان ورقی ازصاحب وبلاگ!) خوشم نمی یومد ولی یک جورایی حال کردم؛ به نظرم برای خودش، چه فیزیکی و چه موسیقیایی، تبدیل شده به یک هیولا. این ازی پیر حرف نمی تونه بزنه ولی می تونه بخونه، خیلی عجیبه! کنسرت ازی عالی بود. دیوونه شدم وقتی آخر کنسرت گفت: "Thank you. Good night. We love you all. God bless you." خیلی خوبه که جونور پیر و عجیبی مثل ازی هم اسم خدا را به زبون میاره! ولی از همه مهم تر دیشب بود که می شد بیستم مارس و من رفتم کنسرت KISS! باور می کنی اشک توی چشمام جمع شده بود! رفتن به کنسرت KISS یکی از کارهایی بود که می خواستم قبل از مردنم حتماً انجام بدم و دادمش. تا قبل از دیشب بهترین ساعت زندگیم اون وقتی بود که رفتم تخت جمشید رو با چشمای خودم دیدم. از این به بعد یک لحظه عالی دیگه هم تو زندگیم دارم و اون هم دیدن گروه KISS روی صحنه و در حال اجرا است...

فیلم Once به کارگردانی جان کارنی (2007) را که تماشا می کنی حس می کنی آرام آرام بندهای وجودت از هم گسسته می شوند. حس و حال بادکنکی را داری که کودکی در میان قیل و قال شهر بازی به حال خودش رها می کند تا در گوشه ای از آرامش و سکوت آسمان به بلوغ سبکبالی برسد. آخر مگر می شود فیلمی اینقدر ساده باشد؟ آنقدر ساده که در طی 17 روز فیلمبرداری به پایان برسد؟ فیلم موزیکال باشد آن هم محصول دوبلین ایرلند؟ خدای من! داستان در دوبلین می گذرد. جوانکی به نام گای با گیتارش در خیابان می نوازد و می خواند. دخترک گلفروش مهاجری اهل چک، که نوازنده پیانوی قابلی نیز هست، به او علاقمند می شود. از حالا به بعد آن چه می بینید نماهای بی ریای زندگی، عشق، و موسیقی است. فقط با توسل به صدای نافذ و گیرا و گیتار آکوستیک است که گای لحظه های ناب و پر شور موسیقیایی را خلق می کند؛ این یعنی شاهکار در عین سادگی. هنر، به ویژه موسیقی، هیچگاه به بزرگنمایی احتیاجی نداشته است. گای که می خواهد شانس موسیقیایی اش را در لندن امتحان کند با همراهی دخترک و چند نوازنده آماتور دیگر چند آهنگ ساخته خودش را در استودیویی ضبط می کند. چه حیف! دختر نمی تواند با او به لندن بیاید. چه حیف! دختر شوهر دارد. چه حیف! چقدر کیمیای آن دو به هم نزدیک است. چه حیف! شوهر دخترک دارد از جمهوری چک می آید. از این منظر، فیلم ته مایه هایی از Besieged برتولوچی را وام گرفته است. یکی از قشنگترین سکانس های فیلم لحظه ای است که گای از دخترک می پرسد که آیا همسرش را دوست دارد و دخترک معماگونه به زبان چک پاسخ می دهد: "Miluju tebe". حرکت دوربین نیز در لحظات پایانی فیلم در ترسیم و تشدید فضای احساسی گای و دخترک بی نظیر است. این فیلم را باید قبل از مردن دید...
(بی خود نیست که صدا و نوازندگی گلن هنسارد در نقش گای اینقدر به دل می نشیند. او خواننده گروه ایرلندی The Frames بوده و کارگردان فیلم، جان کارنی، هم قبلاً در همین گروه باسیست بوده است. علاقه و دانش کارگردان نسبت به موسیقی سهم به سزایی در موفقیت بی مثال فیلم داشته است.)

بخش اول) واقعیت:
قمار تشویش و دلواپسی در مورد واقعیت است، تمنایی برای به بند کشیدن و کنترل شانس و تقدیر، تجربه بخشی از دنیای عقل مدار است. لذت بازی کردن تنها از علاقه صرف ناشی نمی شود از آن رو که بسیارند آن هایی که مقادیر قابل ملاحظه ای را خواهند باخت؛ از خود بازی هم ناشی نمی شود زیرا هستند آن هایی که برای هیچ و بدون علاقه بازی می کنند. لذت بازی از ترکیب هر دوی این عوامل ناشی می شود: همچنان که دو عنصر شیمیایی با هم ترکیب شده و ماده ای جدید و شگفت انگیز بوجود می آورند.
بخش دوم) حقیقت:
میزی چهارگوش در وسط اتاق قرار دارد و چهار صندلی چوبی قدیمی در اطراف آن (از آن صندلی هایی که قدیم قدیم ها در کافه ها و بستنی فروشی ها بود) به چشم می خورد. شاملو، اندرو لاتیمر (خواننده گروه Camel)، تئو آنجلوپولوس، و جیمز جویس بر روی هر یک از صندلی ها نشسته و در دست هر یک تعدادی ورق به چشم می خورد. پنکه سقفی با ناله سعی در به حرکت در آوردن ابر کوچکی از دود سیگار را دارد.
شاملو (برگی را روی میز انداخته و سیگارش را در زیر سیگاری خاموش می کند):
با گیاه بیابانم
خویشی و پیوندی نیست
خود اگر چه درد رستن و ریشه کردن با من است و هراس بی بار و بری
و در این گلخن مغموم
پا در جای چنانم
که مازوی پیر
بندی دره تنگ...
اندرو لاتیمر (پاکت خالی سیگار Camel خود را مچاله کرده و به کناری پرتاب می کند):
می تواند کابوس باشد؟
می توان بیدار شد و همچنان در همین مکان بود؟
از این رو
- وحشت زده -
سعی می کنی تا بگریزی،
تو تنها کسی هستی که باقی مانده ای.
آنجلوپولوس (دسته عینکش را به دندان می گزد):
تا هنگامی که پای معلق لک لک روی زمین قرار نگیرد محکومیم به ماندن و زیستن در واگن هایی که سرنوشتشان به سرنوشت ریل های زنگ زده پیوند خورده است. آیا می توان سفر کرد همچنانکه دوران حبس ابد خود را می گذرانیم؟
جویس (با شنیدن صدای رعد و برق از جا بلند شده و ورق هایش را روی میز می اندازد):
The spell of arms and voices: the white arms of roads, their promise of close embraces and the black arms of tall ships that stand against the moon, their tale of distant notions. They are held out to say: We are alone – come. And the voices say with them: We are your kinsmen.
بخش سوم) خیال:
شاملو و لاتیمر و آنجلوپولوس همچنان به بازی بی صدای خود ادامه می دهند، اما صندلی جویس خالی است.
به بامداد قول داده بودم که در مورد نوشته اخیرش در مورد بازی "قمار" (شاید حقیقت آن دو دست جوان بود) نظرم را بگویم. فرصت آن به لطف زندگی های پر مشغله پیش نیامد. خوب چه بهتر! حد اقل در این صورت می شود چند خطی نوشت حتی اگر اندکی دیر شده باشد...
در باب اندیشه هایی پیرامون قدرت و "حقیقت" در بازی قمار باید گفت که آن چه بیشتر خود را می نمایاند "واقعیت" است تا "حقیقت". حقیقت در جایی ورای بازی پنهان است. آن چه در بازی و در دست های بازی گران می گردد و می چرخد زاییده قوانین و حرکات قابل لمس و موجود است. هر برگی که در دستی جای گرفته یا از آن به بیرون می لغزد تنها بخشی از واقعیت پازل گونه بازی است: حرکت تمام دست های تجربه گر بازی در نهایت به تکمیل واقعیت منجر می شود. این عقیده که "سیر بازی تعیین کننده خواهد بود" یعنی نباید فراموش کرد که ما فقط بازیگریم. با شلیک تپانچه بازی را آغاز کرده و پس از طی مسیر مورد نظر بازی را به پایان خواهیم برد. واقعیت (نه حقیقت) این است که در این بازی یک نفر برنده و دیگر شرکت کنندگان بازنده هستند. واقعیت این است که برای تصاحب پول / قدرت می توان به هزاران حقه و کلک مرسوم نیز متوسل شد. قدرت در ذهن بازیگر نهفته است: خواه می خواهد عادلانه یا نا عادلانه نتیجه گیری کند. تا هنگامی که بازی تا بی نهایت از سر گرفته شود و برنده و بازنده دوباره و دوباره رو در روی یکدیگر قرار بگیرند نمی توان گفت که کسی از بازی محو شده است. واقعیت یعنی این. و اما حقیقت این جا است که خود را نمایان می کند: چه بسیارند برنده هایی که جز بازنده لقبی دیگر نمی توان به آن ها داد و چه بسیارند بازنده هایی که برنده واقعی میدان هستند. کافی است فقط به چشمهایشان بنگرید.

Light flows our war of mocking words, and yet,
Behold, with tears mine eyes are wet!
I feel a nameless sadness o'er me roll.
Yes, yes, we know that we can jest,
We know, we know that we can smile!
But there's a something in this breast,
To which thy light words bring no rest,
And thy gay smiles no anodyne.
Give me thy hand, and hush awhile,
And turn those limpid eyes on mine,
And let me read there, love! thy inmost soul.
................
I knew the mass of men concealed
Their thoughts, for fear that if revealed
They would by other men be met
With blank indifference, or with blame reproved;
I knew they lived and moved
Tricked in disguises, alien to the rest
Of men, and alien to themselves – and yet
The same heart beats in every human breast!
"Matthew Arnold"

پیمودن کوره راه ها و جاده های نا شناخته و نا پیموده زندگی مایه بسی تسلی خاطر و تشویش شیرین است، زیرا در پس هر پیچ و خم جاده امیدی نهفته است: امید به راهی، میان بری به مسیر اصلی، به بزرگ راه. چه خوب است هیچ گاه به این بزرگ راه نرسیم و همچنان در وادی طلب وجستجو "خوش دست و پایی بزنیم"، که اگر برسیم به راه، به بزرگ راه، دیگر نه از زیر گذر خبری است و نه از دور برگردان. باید تا انتهای انتهای مسیر رفت. می خواهی تند بران، می خواهی آهسته؛ دیگر راه بازگشتی نیست. برو. برو.

باورم نمی شود که عمو زاده بزرگ اردشیر میرزا هم راهی سفر بی بازگشت شده باشد...هجرت او به همان اندازه غیر قابل باور و متأثر کننده بود که رحلت پدر تلخ و ناباورانه می نمود. اردشیر قهرمان یعنی مردی که پندارش شور زندگی، گفتارش ترجمان ذوق، و کردارش آیینه بزرگ منشی بود. سالیان متمادی تحصیل و زندگی در غرب نتوانسته بود زلالی چشمه وجودش را حتی اندکی گل آلود کند. عشق شرقی و علاقه وافر او به حفظ ریشه ها و اصالت خانوادگی برای همه ما سر مشق بود. اردشیر میرزا بیداری و زیستن را به حد کمال تجربه کرد، چه او همیشه بر این باور بود که باید از خواب دوری کرد، باید بیدار ماند و گفت و شنید و فهمید زیرا در نهایت جایی خواهیم خوابید که تا هزاران سال کسی زحمت بیدار کردن ما را به خود نخواهد داد. یک ماه پیش می خواستم عکسی از پدر را روی اوپن بگذارم؛ نمی دانم چرا عکسی را انتخاب کردم که پدر و اردشیر میرزا (سمت چپ) چند سال پیش در جاده تربت-مشهد با هم گرفته بودند. عیال ابتدا مخالفت کرد که: "عکس کمی کوچک است و اردشیر میرزا هم که در قید حیات هستند، خوبیت ندارد." اما آخر سر هم همان عکس انتخاب شد. حالا که به عکس نگاه می کنم می توانم بفهمم چرا دست روی آن عکس گذاشته بودم. حالا هر دو پسر عمو که خیلی به هم علاقه داشتند در ابدیت هستند. اصلاً حس و حال خوبی ندارم. حس مسافری را دارم که از قافله عقب مانده باشد. خدایا همه ما را بیامرز. خدایا ما را به آن هایی که دوستمان دارند و دوستشان داریم برسان. دوری خیلی سخت است...

در پشت این عکس دستخط مرحوم اردشیر میرزا با این مضمون به چشم می خورد: "دو پسر عموی نسبتاً هم سن هستیم که اکثراً دور از هم ولی با قلبی نزدیک به یکدیگر زیسته ایم و اگر زن ها بگذارند شاید چند سالی هنوز عمری باشد و توفیق دیدار بیشتری داشته باشیم!...(فروردین 1377)"