دوست دارم مثل این مادر بزرگ ها عماد را نفرین کنم و بگم "الهی خیر نبینی بچه، آتیش به جونت بیفته" با این آتشی که به جان مان انداختی با این CD اسپانیایی که تحفه دادی! مگه کم غم و غصه داریم از خودمون که تو هم اصرار داری اونا رو برق بندازی! الهی بیفتی جایی که عرب گیتار فندر استراتوکستر بفروشه! الهی دست به هر چی بزنی ازش ملودی در بیاد! خدا آن چنان لعنت ات کنه که بری و ساکن بلاد کفر بشی! داغون شدیم رفت، خلاص! یک گروه اصیل اسپانیایی به نام Algiva با آلبومی به نام Pirata de Bokita! آخ از دست این عماد ورپریده! در هفت آهنگ اول و همینطور آهنگ دوازدهم غم غریبی با ریتم، گیتار، و ملودی اصیل موسیقی اسپانیایی در هم آمیخته که آدم را داغان می کند. به قول انگلیسی زبان ها "چشم ها را مه آلود می کند"! توصیه اکید من این است که باید از این CD در تنهایی کامل لذت برد. بعضی از لذت ها و لحظات را نمی شود با هیچ کس قسمت کرد. مطمئن باشید.

چند وقت قبل در کلاس راجع به خاطرات کودکی صحبت می کردیم. نوبت به یکی از بچه ها رسید و او هم خاطره بسیار جالبی را تعریف کرد که تا مدت ها مزه مزه ذهنم بود. تصور کنید یک دختر بچه 8 یا 9 ساله قرار است در روز معلم برای معلم اش هدیه ای بخرد. با پدر به مغازه ای رفته و گلدانی بلور، به گمانم، انتخاب می کند. با چه ذوق و شوقی گلدان ملبس به کاغذ کادو را در بغل می گیرد تا با پدر از مغازه خارج شود. مهم نیست که در این بین چه اتفاقی می افتد، ولی گلدان از دست قهرمان داستان ما می افتد و می شکند. اصرار فراوان پدر برای خریدن گلدان دیگر هیچ فایده ای ندارد چون دخترک تصمیم اش را گرفته است. او دیگر نمی خواهد برای معلم اش هدیه بخرد. گویی سحر و جادوی گلدان جادو دیگر به کلی باطل شده است. هیچ چیز جای آن اولی را نخواهد گرفت. وقتی فکرش را می کنم می بینم که قضیه چیزی بیش از یک جور لجبازی خاص کودکانه است. بعضی آدم ها زود تر از آن چه که فکر می کنند بزرگ می شوند. تکلیف شان از همان اول با خودشان روشن است. می دانند که بیشتر وقت ها نمی توان اولین فرصت هایی را که از میان انگشتان مان می لغزند و می روند، بازگرداند یا تکرار کرد...آن ها می دانند...
یک چند روزی هست که حامد از اون سر دنیا برگشته اندازه یک سر زدن جمع و جور به فک و فامیل و دوستان. هنوز می تونستم مثل گذشته با سه کلمه توصیفش کنم: باحال، مشتی، با صفا! اما یه جورایی می شد سنگینی تجربه و زندگی تو یه محیط کاملاً متفاوت رو تو چشماش حس کرد. دیروز عصر که اومد دنبالم جهاد، برگشتم به شش هفت سال پیش. زمان چه بی شرفانه زود می گذره. یاد اون روزایی افتادم که به خاطر حامد و دو سه تا دیگه از بچه های علاقمند کلاس کلیپ های Beatles، و Pink Floyd رو تو کلاس بحث می کردیم. هنوز مزه دیدن فیلمایی مثل Serpico، Midnight Cowboy، و Good Fellas تو اون کلاسا زیر زبونمه. اصلاً نفهمیدم که دیشب کی رسیدیم خونه حامد. کلی سوال داشتم برای پرسیدن و حامد هم کلی حرف داشت برای زدن که خیلی هاش هم نزده دق کردن! با آدمایی مثل حامد که می شینی حس می کنی هرکدومشون، با حفظ لجوجانه خصوصیات خوبی که دارن، بخش هایی از جهانی هستن که تو نتونستی بهشون برسی. آروم می شی از این که حق، هر چند کم، به حق دار هم می رسه. خیلی جالبه که تو مملکن غریب از یک طرف تمام ذهنت درگیر این باشه که بالاخره اقامت دائمی نصیبت می شه یا نه، و از طرف دیگه هم اعصابت از این به هم بریزه که چند تا دختر جینگولک استرالیایی آهنگ Walk This Way گروه Aerosmith رو خوندن! این کارا فقط از حامد بر میاد و بس. جاتون خالی دیشب با لپ تاپ حامد یه سر رفتیم سیدنی و برگشتیم! کسی جا نمونه ها! همه سوار شدن؟!

Father to Pierre: I let myself overcome by things foreign to me. They settled in; little by little they destroyed my hope. They've beaten to rule. You can understand. When I was young this wasn't the life I dreamed of. I didn't dream of this life because I wasn't this person. I was full of joy and energy. You didn't know me Pierre…I have the impression that my life today doesn't correspond to my true nature. I have the impression I haven't changed. I'm still full of joy and energy. But I'm unable to prove it to others. I'm alone in my joy and energy. That's pretty awful.

What can I say without touching the earth with my hands?
to whom shall I turn without rain?
I have never set foot in the countries I lived in,
every port was a port of return:
I have no post cards, no keepsakes of hair
from important cathedrals: I have built what I could
out of natural stone, like a native, open-handed,
I have worked with my reason, unreason, my caprices,
my fury, and poise: hour after hour
I have touched the domains of the lion
and the turbulent tower of the bee:
having seen what there was to be seen,
having handled the clay and the loam, the spray and the rock,
with those who remember my footprints and words,
the tendrils of plants whose kisses remain on my mouth,
I say, "Here is my place," stripping myself down in the light
and dropping my hands in the sea,
until all is transparent again
there under the earth, and my sleep can be tranquil.
"Pablo Neruda, 1961"

با اسم کامیل کلودل کم و بیش آشنا بودم. می دانستم که خواهر پل کلودل شاعر است، و این که مجسمه ساز و پیکر تراش چیره دستی بوده که حتی استادی چون رودن هم از کار با او به خود می بالیده است. دیروز اتفاقی فیلم Camille Claudel را از میان فیلم ها پیدا کردم و نشستم به تماشا. فیلم بی نظیر بود. ژرار دپاردیو در نقش رودن و ایزابل آجانی در نقش کامیل بازی بسیار تحسین آمیزی را به نمایش گذاشتند. مخصوصاً پس از دیدن عکس کامیل کلودل به انتخاب آجانی برای این نقش فیلم احسنت گفتم. فیلم عالی بود اما نمی خواهم راجع به آن چیزی بگویم. فراز و نشیب زندگی کامیل، و از همه مهم تر شخصیت او، آن چنان مرا دگرگون کرد که از دیروز همچنان منگ و بهت زده ام. به راستی که او نمونه بارز یک هنرمند رمانتیک بوده: او در حالی به رابطه اعجاز آور انگشتان اش با سنگ وگل پی می برد که جامعه فرانسه دوران جدید و متلاطم رمانتیک را از نیمه گذرانده است و اشعار و نوشته های بزرگانی چون ویکتور هوگو و آرتور رمبو بین علاقمندان دست به دست می گردد. در زندگی و هنر کامیل طغیان احساسی و هنری، فرد گرایی، و گریز از سنت گرایی متبلور است. نبوغ او در پیکر تراشی به گونه ای است که توجه رودن را به خود جلب کرده و دستیار او می شود. او از رابطه استاد-هنرجو عشق را می تراشد آن گونه که از آن پس خود سرچشمه الهام رودن می شود. کامیل آن قدر ذوق و نبوغ دارد که خود را از زیر سایه رودن بیرون بکشد اما جامعه مرد سالار و روابط زده و بورژوا از تلاش برای منزوی کردن او کوتاهی نمی کند. در نهایت، فشارهای آسمانی و زمینی، انزوای خود خواسته، و از همه مهم تر قطع ارتباط رودن با او، روح و روان او را در هم می شکند. او بسیاری از آثارش را تخریب می کند که به عقیده من بسیار ستودنی است. جامعه بی تفاوت به هنر واقعی، جامعه کور و کوته بین لایق امانت داری آثار هنرمند نیست. با رضایت برادر و مادر او را به آسایشگاه روانی منتقل می کنند تا پس از بهبودی به خانه باز گردد اما او به مدت 30 سال آن جا می ماند تا هنگامی که از دنیا می رود. علیرغم مکاتبات بسیار مسئولان آسایشگاه با خانواده جهت باز گرداندن او، هیچ پاسخی از خانواده دریافت نمی شود. مادر متعصب و جاهل و برادر شاعر (اما حسد ورز) تصمیم می گیرند تا به این شکل نام پر هیاهوی او را از تاریخچه خانواده پاک کنند. کامیل به شکلی نمادین و مظلومانه زنده به گور می شود تا هنر دوستان و مرده پرستان در سال های پس از حیات اش او را دوباره کشف کنند.
از بین هنرمندان و نویسندگان زن معاصر که به نوعی در سال های آخر زندگی دچار بحران روحی و روانی شدند می توان به ویرجینیا وولف ، رمان نویس انگلیسی، و سیلویا پلاث، شاعر آمریکایی، اشاره کرد که هر کدام نیز در انتها دست به خود کشی زدند. اما نمی دانم چرا با کامیل کلودل احساس همدردی بیشتری می کنم. نمی دانم چرا تلاش او برای ماندن و شدن را سخت کوشانه تر از این دو بانوی بزرگوار می بینم. بله، جنس هنر آن ها با یکدیگر متفاوت است: وولف و پلاث ادراک و ذوق و درد هایشان را بر روی کاغذ جاری می کردند در حالی که کامیل کلودل بر روی تکه سنگ های خارا به ذهنیات سرشار از شور و رنج خود عینیت می بخشید. مرگ کامیل پس از یک انتظار، و در عین حال غیبت، 30 ساله در کنج آسایشگاهی که نماد جامعه کپک زده و رو به اضمحلال است برای من دست کمی از مرگ ژان دارک ندارد. ژان دارک را به خاطر عقیده اش به یک باره آتش زدند؛ کامیل را بابت زندگی و هنرش قطره قطره و ناجوانمردانه ذوب کردند. جهل و نادانی بشر تمامی ندارد انگار. آن صحنه از فیلم را که کامیل بیرون خانه رودن ایستاده و با خشم نام او را فریاد می زند هیچ گاه از خاطرم پاک نخواهد شد...همچنان بهت زده ام...
برگ کوچکی از شاخه فرو می افتد
تا بخواهم دست بر آن برم
پروانه ای شده و به بالا می پرد.
بهار در چله تابستان.

In the 1938 program, Big Bill performed (accompanied by boogie pianist Albert Ammons) "It Was Just a Dream" which had the audience rocking with laughter at the lines:
Dreamed I was in the White House, sittin' in the president's chair.
I dreamed he's shaking my hand, said "Bill, I'm glad you're here".
But that was just a dream. What a dream I had on my mind.
And when I woke up, not a chair could I find.

In Being and Time Heidegger challenges the preoccupation of modern philosophy with questions of epistemology. He achieves this by way of a phenomenology of the everyday. The everyday is that which is closest to us, our natural, common, uncomplicated stance or comportment within the environment we find ourselves. Traditionally the everyday is denigrated as vague or even illusory; at best, the raw material that needs to be ordered into real knowledge, at worst an obstacle in the way of truth. In contrast theory holds the key to the secrets of reality, through reason we can know that which is most essential, that which truly is. Heidegger seems to start from the more moderate position, making the everyday the starting point for his investigation into the meaning of Being. We must start with the everyday because this is where we are. As Heidegger develops his phenomenology of the "where we are" called Dasein (Being-there), it becomes apparent that our being-there-in-the-world has a complex structure. In order to avoid confusing Dasein with one aspect of this complexity Heidegger focuses on Dasein in its most undifferentiated state, that is it's everyday state. This helps clarify that which precedes, and makes possible, more definite modes of being such as theoretical thought. There is then the possibility of rethinking the troubled relation between everyday experience and theoretical thought.

کلمات. کلمات. کجایند این کلمات؟ در کدامین پستوی بکر ذهن باید یافت شان؟ در پشت کتاب های کدام قفسه، در میان کدامین جزوه خاک گرفته باید جستجو شان کرد؟ آخر مگر نه این که در ابتدا کلمه بود، از ابتدا کلمه بود؟ کجاست آن کلمه ای که بتواند آرامت کند؟ کجاست آن کلمه ای که ترجمان آن به راحتی بر هم گذاشتن چشم هایت در تاکسی باشد، از مبدأ همیشه معلوم تا مقصد همواره مشخص؟ کجاست آن کلمه ای که به خاطرش زجر نکشی، به روحت خیانت نکنی؟ کلمه ها را دیوانه ای پیر در دهان مزه مزه می کرد و به ذهن چند پاره اش می چسباند. کلمه ها را نویسنده ای نا بینا با چوب زبان گنجشک اش بر ساحل می نوشت تا وقوع طوفان را جلو بیندازد. کلمه ها را می شد در چین های دامن بلند دخترک کولی لمس کرد. می شد کلمات را در زیر سیگاری کنار اشعار نا تمام شمرد. در ابتدا کلمه بود اما در انتها چیزی به جز یاوه نیست. گویی یاوه ماندگار تر از کلمه بوده است. دوره گرد ژنده پوشی می گفت که باد کلمه ها را با خود برده است...

هیچ وقت میانه ام با گرما خوب نبوده. هیچ وقت. از همان دوران بچگی. زمستان ها کیف می کردم از این که با زیر پوش رکابی و شورت شیرجه بزنم زیر لحاف. خنکای لحاف و ملافه که کم کم جایش را به گرما می داد هیچ وقت از یادم نمی رود...
منتظر تاکسی بودم. از آسمان جهنم می بارید و آسفالت کف خیابان هم طاقت اش را گرما برده بود به گمانم که زیر پایم بند نمی شد. در حین این انتظار دوزخی و از میان چشمان نیمه بسته می دیدم که چطور راننده ها تشنگی متعفن خود را با بلعیدن تصویر تمام قد دختر ها و خانم های منتظر فرو می نشاندند. خدای من. به آسمان نگاهی انداختم از سر تضرع و بیزاری. یاد مرسو در رمان بیگانه افتادم که به خاطر گرما و آفتاب کور کننده مرد عربی را می کشد. اگر در آن لحظه یک Shot Gun داشتم بعید نبود دست به چنین کاری بزنم. یکی دیگر از فضیلت های آفتاب در این است که به تو می فهماند از هر چهار نفری که در خیابان می بینی سه نفرشان لیاقت زنده ماندن را ندارند...
ساعت 12:10 را نشان می داد و من همچنان در انتظار رسیدن مرکبی بودم تا این کالبد آفتاب زده را تا جایی بکشاند. صلات ظهر بود به گمانم. اما هر چه به جلو و پشت سر نگاه کردم خبری از گاری کوپر نبود. سواران شر بر مرکب های آهنین شان از چهار طرف پیش می آمدند اما از گاری کوپر خبری نبود. زیر لب گفتم "خداحافظ گاری کوپر" و داخل اولین ماشینی که نگاه داشت پریدم. تمام طول راه را به این فکر می کردم که واقعاً زیر دو هزار پا ارتفاع نجاست است و برای آلوده نشدن به آن باید هر چه ممکن است به سمت بالا رفت. زیر دو هزار پا ارتفاع زنده مرگی و روزمره گی است، ارتفاع ابتذال است و دل خوش کردن به منجلاب جامعه اسپرماتوزوئید های دو پا. با چشمانم در بین مغازه های رنگارنگ ناامیدانه به دنبال "آبریزگاه ایستگاه زوریخ" می گشتم. همان جایی که محل تلاقی اندیشه های صادقانه و افکار جاودانه سینه سوخته های این دنیای بی در و پیکر است...لعنتی. باد هم می سوزاند. دلت هم روحت را می سوزاند. حتی تف هم بر این روح تفیده کارگر نیست...یاد لنی می افتم که با گرما و پستی میانه ای نداشت:
"از همه بد تر هر جا می رفتید تابستان پلاس بود. شب ها برف یخ می زد و روز پوک و نرم می شد. تخته سنگ ها از همه طرف بیرون می آمد و خاک برهنه در اطراف مرتب زیاد می شد. واقعیتی بود که همه تا گردن در آن فرو رفته بودند. در تابستان واقعیت وحشی می شد و حمله می کرد. کثافت های عمیق بود که به طریقی بالا می آمد و اعتنایی هم به ارتفاع نداشت (خداحافظ گاری کوپر)."

(این عکس را از یکی از پست های "رها" وام گرفته ام. امیدوارم راضی باشد.)

Adrian Smith
Born: Adrian (H) Smith - February 27, 1957
Joined: 1981
Status:
Guitarist who replaced founder album guitarist Dennis Stratton for 1981's Killers. Formed part of the classic Maiden line up from 1982 to 1988. Departed in 1989 to front own band ASAP. In the 90's, formed Psycho Motel, before hooking up with Bruce Dickinson in '97 and '98 for his acclaimed solo albums, Accident of Birth and The Chemical Wedding. Rejoined Maiden in 1999.
Ex Bands: Urchin,
Axe Choices: Fender, Jackson, Gibson, Dean,
Preferred Axes: Jackson Kings V, Gibson Les Paul deluxe Gold Top, Fender Stratocaster (Heavily modified)
Band influences: Thin Lizzy, Wishbone Ash, Black Sabbath
Main Guitar Influences: Gary Moore, Pat Travers, Michael Schenker (UFO, MSG), Joe Satriani, Johnny Winter
Songwriting skills: Outstanding
Style in a nutshell: Accurate, stylish guitarist with a variety of contemporary guitar maneuvers

Dave Murray
Born: David Michael (The Blonde Bomber)
Joined: 1977
Status:
Maiden's founder writing guitarist, part of the classic 1982 -- 1988 line up. Has threatened to release a solo album for sometime now -- but as of yet, we're still waiting!
Ex Bands: Stone Free, Electric Gas, Legend, The Stuff,
Axe Choices: Fender, Jackson, ESP, Gibson, Dean, Ibanez
Preferred Axe: Various Fender Stratocaster's,
Band Influences: Jimi Hendrix, Deep Purple, Free
Guitar Influences: Jimi Hendrix, Richie Blackmore (Deep Purple) Paul Kossoff (Free), Robin Trowler, BB King, Stevie Ray Vaughan, Santana, Billy Gibbons.
Songwriting ability: Very good
Style in a nutshell: Smooth, melodious and technically brilliant, supremely accurate
دیروز یکشنبه سوم آگوست 2008 الکساندر سولژنتسین نویسنده نام دار روس بر اثر حمله قلبی در سن 89 سالگی از دنیا رفت. او که خود یکی از زندانیان اردوگاه کار اجباری گولاگ سیبری بود، در رمان ها و دیگر آثارش به افشای جنایات و بی رحمی های استالین و سیستم مخوف زندان های او پرداخت. توصیف سولژنتسین از چگونگی در هم شکستن روحی و جسمی زندانیانی که عموماً به دلایلی واهی دستگیر و روانه گولاگ می شدند بسیار تکان دهنده و قابل توجه است. او در سال 1970 برنده نوبل ادبیات شد که به دلایل سیاسی و ترس از حکومت شوروی موفق به دریافت آن نشد. پس از تبعید از شوروی در سال 1974 توانست جایزه خود را به دست آورد. از مهم ترین آثار او می توان به یک روز در زندگی ایوان دنی سوویچ و سه گانه مجمع الجزایر گولاگ اشاره کرد. او پیش از بازگشت به کشورش 18 سال در آمریکا زندگی کرد که به گفته وی از پر بار ترین سال های عمر او محسوب می شدند زیرا در طی آن سال ها موفق به نوشتن داستان چندین جلدی تاریخ کشورش تحت عنوان چرخ سرخ شد. اما دموکراسی و فردگرایی غربی نیز هیچ گاه مانع احساس غم غربت او نشد. او از آن دسته از نویسندگانی است که باید از نو شناخت. شاید درگذشت این نویسنده بهانه ای شود برای توجه دوباره افکار عمومی به آثار او. روحش شاد باد.


(AC/DC)
دو تا برادر از اون ور دنیا، استرالیا، پا میشن و یک گروه Hard Rock مشتی راه میندازن. تازه کاراشون هم کلی سر و صدا به پا می کنه! نه اشتباه نکنین، برادران Young و گروه AC/DC رو نمی گم! منظورم برادران O'Keeffe بودن از گروه تازه پای استرالیایی به نام Airbourne. بابا دمشون گرم! با دومین آلبومشون به نام Runnin' Wild (2007) گرد و خاکی به پا می کنن برای خودشون! اونایی که مثل من آرزوشونه که یک آلبوم دیگه از گروه AC/DC بشنفن، تا حدی آرزوشون برآورده میشه. در این که گروه تأثیر زیادی از گروه اسطوره ای AC/DC گرفته هیچ شکی نیست اما این مسأله نباید چشمامونو به روی فضای هارد راک اصیلی که تو این آلبوم خلق کردن ببنده. سر سوزنی نقص در هیچ کدوم از 11 آهنگ این آلبوم به چشم نمی خوره. وقتی به آهنگای Runnin' Wild گوش می دی این حس به آدم دست می ده انگار اواسط دهه شصته (شمسی !)، اون وقت با ذوق و شوق داری آلبوم For Those About to Rock یا Let There Be Rock گروه AC/DC رو که روی نوار کاست DENON DX1 ضبط کردی گوش می دی و موسیقی و حال و دیگر هیچ! این گروه الان داره شدیداً تو آمریکا و اروپا کنسرت می ده اونم با غول هایی مثل The Rolling Stones، Motorhead، و Ozzy Osbourne تا بتونه هر چه سریع تر خودشو به جهان راک و علاقمندانش معرفی کنه. آرزوی موفقیت می کنم برای گروه Airbourne.
Members:
Joel O'Keeffe (vocals/lead guitar)
Ryan O'Keeffe (drums)
David Roads (guitar)

(Airbourne)

Maya: How it's a living thing. I like to think about what was going on the year the grapes were growing; how the sun was shining; if it rained. I like to think about all the people who tended and picked the grapes. And if it's an old wine, how many of them must be dead by now. I like how wine continues to evolve, like if I opened a bottle of wine today it would taste different than if I'd opened it on any other day, because a bottle of wine is actually alive. And it's constantly evolving and gaining complexity. That is, until it peaks, like your '61. And then it begins its steady, inevitable decline.
Miles: Hmm.
Maya: And it tastes so fucking good.
Miles: Uh, I don't know, I don't know. Um, it's a hard grape to grow, as you know. Right? It's uh, it's thin-skinned, temperamental, ripens early. It's, you know, it's not a survivor like Cabernet, which can just grow anywhere and uh, thrive even when it's neglected. No, Pinot needs constant care and attention. You know? And in fact it can only grow in these really specific, little, tucked away corners of the world. And, and only the most patient and nurturing of growers can do it, really. Only somebody who really takes the time to understand Pinot's potential can then coax it into its fullest expression. Then, I mean, oh its flavors, they're just the most haunting and brilliant and thrilling and subtle and... ancient on the planet.

New Criticism که شاخه ای از فرم گرایی (Formalism) را در حیطه نقد ادبی تشکیل می دهد، به این مسأله می پردازد که مفهوم کلی شعر (یا هر گونه ادبی دیگر) تنها به خود متن وابسته است. متن وجودی مستقل و معتبر است که معنی را در خود مستتر داشته و از هرگونه ارتباط با شاعر و زندگی و زمانه او بی نیاز است. New Criticism سعی دارد تنها با استفاده از خود متن برای رسیدن به تفسیر صحیح و معتبر یک متن ادبی، فرمول یا راه حلی را به خواننده معرفی کند. شاعر یا نویسنده محتویات تجربه انسانی را به گونه ای در متن می گستراند (فرم) تا واکنش خواننده را نسبت به محتوای متن (معنی) بر انگیزاند. از این روست که مهم ترین دلمشغولی شاعر چیدمان تأثیر برانگیز عوامل و عناصر گوناگون در ساختار/متن اثر است. به عنوان مثال، می توان به عناصری همچون paradox، irony، ambiguity، و یا metaphor اشاره کرد. ارتباط این عناصر در شعر یا داستان به گونه ای است نوعی وحدت ساختاری را در متن ایجاد می کند. با یافتن و تجزیه و تحلیل این عناصر (تکیه بر فرم اثر) در دل متن می توان به تفسیری عینی و معتبر از معنی دست یافت. آیا می توان با استفاده از چنین رویه ای به تفسیر فیلم و سینما نیز پرداخت؟
در ادبیات و سینما، مفهوم سفر همیشه با کشف و شهود پیوند خورده است. فیلم جاده ای Sideways (محصول 2004) به کارگردانی الکساندر پاین با سفر آغاز شده و با سفر نیز به پایان می رسد. دو مرد برای روبرو شدن (یا گریختن؟!) از بحران میانسالی راهی سفر می شوند. مایلز معلم ادبیات انگلیسی است که در زندگی خانوادگی و حرفه ای خود شکست خورده: زن اش از او طلاق گرفته و هیچ یک از رمان هایش نیز به چاپ نرسیده اند. طبیعی است که او برای فراموش کردن دردهایش به شراب پناه ببرد. دوست بی قید و بند او، جک، که قرار است هفته دیگر ازدواج کند پیشنهاد این سفر مجردی را به مایلز داده است، زیرا به عقیده او این آخرین هفته آزادی در زندگی اوست که باید قدرش را خوب بدانند. از حالا به بعد کلی ماجرای رمانتیک و غمناک و کمیک به همراه چندین بطری شراب در دل تاکستان های مسحور کننده کالیفرنیا اتفاق خواهد افتاد. و اما کشف و شهود و فرم گرایی از نوع New Criticism.
یکی از استعاره های (metaphor) ملموس در سراسر فیلم شراب و خواستگاه آن یعنی انگور است. مایلز از طرفداران پر و پا قرص انگور Pinot است؛ انگوری که چون خود مایلز بسیار حساس و آسیب پذیر بوده و برای رسیدن، به صبر و مراقبت زیادی نیاز دارد. جک به انگور Cabernet می ماند که تحت هر شرایطی به رشد و پیش روی خود ادامه می دهد. تأکید هوشمندانه کارگردان بر این مسأله ستودنی است. در فیلم هایی نظیر Barfly، Factotum، و یا Leaving Las Vegas نیز شخصیت ها را یکسره در بار یا در هر جای دیگر سرگرم نوشیدن می بینیم، اما نوشیدن آن ها سیری قهقرایی دارد. آن ها زندگی می کنند تا بنوشند اما مایلز می نوشد تا زندگی کند. کشف و شهود در مورد مایلز هنگامی رخ می دهد که همچون شراب انگور Pinot به نقطه اوج رشد و نمو خود برسد. کجا و چطور؟ کدام شهود؟ صبر کنیم حالا!
یکی دیگر از استعاره های کلیدی فیلم صحنه های در زدن است آن هم وقتی که مایلز قرار است در را باز کند. فیلم با در زدن و بیداری شروع شده و با بیداری و در زدن نیز به پایان می رسد! در طول فیلم بار ها و بار ها در می زنند و زنگ می زنند و این مایلز است که بیدار شده و در را باز می کند. این در زدن ها که به شکلی استعاری حکم تلنگر را دارند بر پیکر رو به کرخی و سستی زندگی مایلز. فرق مایلز با شخصیت های دیگر فیلم های الکلی (!!!) این جا روشن می شود. مایلز در انتها بیدار شده و این بار وظیفه بیدار کردن شخص دیگری (مایا) با اوست.
ختم کلام این که پیرو نظریات New Criticism، با تکیه بر عناصر درون متنی همچون استعاره و تحلیل آن در فیلم می توان به مفهوم بیداری و رستاخیز مایلز پی برد. جالب این جاست که یکی از منابع عنوان رمان Finnegans Wake اثر جیمز جویس به داستانی عامیانه بر می گردد با این مضمون: Finn کارگر دائم الخمری است که از نردبان سقوط می کند و پس از شب زنده داری مخصوص متوفیان دوباره زنده می شود! فکر می کنید مایلز داستان ما نمی تواند برای خودش Finn دیگری باشد که مراحل سقوط را برای رسیدن به صعود پشت سر گذاشته باشد؟

دوستان: سلام فلانی! خیلی مخلصیم! آقا کجایی شما؟ مشتاق دیداریم بسیار!
من: خواهش می کنم. ممنون. چه خبرا؟
دوستان: هیچی بابا! پوسیدیم تو این شهر، با این زندگی های مسخره...راستی فیلم میلم چه خبر؟! خماریم به خدا. ما غیر از شما کیو داریم مگه؟! همیشه دعاتون می کنیم!
من: آها! خوب پس...فیلم میخواین؟!
دوستان: آخ الهی قربونتون! آره...از همون خفنگ ها!!!
من: باشه...
دوستان: آقا خیلی چاکریم! یک هفته ست که ذکر خیر شما بوده با بچه ها!
من: عجب! حالتون خوبه حالا؟!
دوستان: شما رو که دیدیم آره! آقا یک کم به ما هم وقت بدین! نمی گین ما یهو ویتامین موسیقی خونمون میاد پایین تلف می شیم؟!
من: فکر کنم کامران و هومن با عباس قادری کنسرت داشته باشن شاندیز! خبر دارین که؟!
دوستان: آقا اذیتمون نکنین تو رو خدا! حالا بعضی وقتا تو ماشین گوش می کنیم، فاز می ده، دستمون نندازین تو رو قرآن! میشه یک نسخه با حال برامون بپیچین لطفاً؟! شما که همیشه لطفتون شامل حال ما بوده!
من: هر چی باشه فرقی نمی کنه؟!
دوستان: دستپخت شما باشه فقط، ردیفه! راستی اگه mp3 باشه بهتره چون زیاد تر می شه!
من: آها! باشه...
دوستان: آقا ما که با شما قهریم! دیگه اصلاً یادی هم از ما نمی کنین! دست ما رو هم بگیرین به خدا!
من: از این طرفا؟! تیریپ نسخه پیچیه؟
دوستان: نه بابا! دلمون تنگ شده بود به خدا! باور کنین همیشه ذکر و خیر شما بوده و هست!
من: شرمنده ام به خدا! حالا چه خبرا؟
دوستان: با اجازه شما هوس امتحان فوق لیسانس به سرمون زده!
من: آفرین، باریک الله!
دوستان: آره دیگه! ای بابا ما که قبول نمیشیم! گفتیم حالا اگه یک وقتی سوال داشتیم می تونیم ازتون بپرسیم؟! کتاب چی و چی رو هم میشه برامون بیارین لطفاً؟
من: باشه...
دوستان: آقا سر این کلاسا مگه میشه به یاد شما نیفتیم! آخ یادش بخیر اون روزا!
من: خوب حالا! زیاد احساساتی نشین! اوضاع رو براهه؟
دوستان: ملالی نیست جز دوری شما؟! خوب از شر ما راحت شدین!
من: خواهش می کنم! ببخشید که من عجله دارم. کاری از دستم بر میاد؟!
دوستان: لطف دارین شما! نه بابا! فقط می خواستیم احوالتون رو بپرسیم و...
من: و؟!
دوستان: و مشورت کوچولویی بکنیم باهاتون! یک موضوع می خواستیم واسه تز! هم راحت باشه، هم کلاس داشته باشه، هم دهن پرکن باشه، هم این که مطلب راجع بهش زودی گیر بیاد!
من: خوب برین یک تز ور دارین کپی کنین از روش! اینطوری خیلی راحته دیگه!
دوستان: نگین تو رو خدا! ما و این حرفا! یک لطفی بکنین حالا!
من: باشه...
دوستان: آقا سلام. خیلی مخلصیم. ارادتمندیم....
من: ............................................................(ببخشین کلمه ها رکیک بودن، نمی شد ذکرشون کرد!)
"Nobody Home"
Don't run too fast
Like a shot from a gun
Don't jump too high
And knock out the sun
Don't stray too far
Out on your own
When you finally come knocking
When you finally come knocking
There'll be nobody home
Nobody home
Don't pull too hard
Like a kite in the wind
You'll break the string
When I reel you in
Don't take off flying
All on your own
When you finally come knocking
When you finally come knocking
There'll be nobody home
Nobody home
You say you're feeling locked inside
Stuck inside to stay
You wanna fly away
There's nothing I can do
To help you make your play
Make your getaway
Don't dream too wild
And shoot for the moon
Don't ride your heart
Like a balloon
Don't blow away
To places unknown
Cause when you finally coming knocking
When you finally come knocking
There'll be nobody home
Nobody home
(Heart: Heart, 1985)

امشب قبل از این که با دوستان از روی پل عابر پیاده سجاد رد بشویم نوای محزون نی مردی که همیشه روی پل می نشیند و به امید سکه و مرحمت رهگذران ساز اش را می زند شنیده می شد. به بالای پل که رسیدیم صدای نی قطع شده بود. کنجکاو شدم و در بین عابران شتاب زده و چشم چران، به جستجوی نی زن پرداختم. او را در وسط پل پیدا کردم که کارتن زیر انداز خود را به دست گرفته و مغموم به سمت من و پله ها می آمد. ناگهان به یاد عنوان آلبوم Piper at the Gate of Dawn گروه Pink Floyd افتادم. دلم برای نی زن خودمان که بر دروازه هیچ سپیده دمی در ساز اش نمی دمید خیلی سوخت. او را در حالی که از پله ها پایین می رفت بر دروازه شامگاهان تجسم کردم. برای بره های کوچک دره William Blake نی می زد. چقدر او و بخاری پاک کن های کوچک خوشحال بودند!

"Faithfully"
Into the midnight sun
Wheels go 'round and 'round
You're on my mind
Restless hearts
Sleep alone tonight
Sendin' all my love
Along the wire
They say that the road
Ain't no place to start a family
Right down the line
It's been you and me
And lovin' a music man
Ain't always what it's s'posed to be
Oh girl, you stand by me
I'm forever yours
Faithfully
Circus life
Under the big top world
We all need the clowns
To make us smile
Through space and time
Always another show
Wondering where I am
Lost without you
And being apart ain't easy
On this love affair
Two strangers learn
To fall in love again
I get the joy
Of rediscovering you
Oh girl, you stand by me
I'm forever yours
Faithfully
(Journey: Frontiers, 1983)

در دنیای موسیقی راک بارها و بارها اتفاق افتاده که خواننده یک گروه بنا به دلایلی تصمیم به ترک گروه خود گرفته و جای خود را به دیگری می دهد، یا این که گروه خواننده خود را دست می دهد. هر چند هم که انتخاب جدید در نهایت وسواس و دقت صورت بگیرد، تجربه نشان داده است که در این گونه مواقع نتیجه آن چنان چنگی به دل نمی زند. تنها تعداد انگشت شماری از نمونه های موفق تغییر دائمی یا موقتی خواننده در تاریخ موسیقی راک به چشم می خورد: Brian Johnson که به جای Bon Scott فقید به گروه AC/DC پیوست؛ David Coverdale که مدتی سکان دار گروه Deep Purple بود؛ Ronny James Dio که پس از Ozzy Osbourne خوانندگی چندین آلبوم موفق گروه Black Sabbath را بر عهده گرفت؛ و یا Bruce Dickinson که پس از Paul Di'Anno خواننده جاودان گروه Iron Maiden شد. در پاره ای از مواقع هم اگر چه انتخاب خواننده به شایستگی صورت می گیرد اما به نظر من عدم موفقیت از آن جا ناشی می شود تار و پود هویت متافیزیکی و نامرئی گروه از پذیرش حضور خواننده جدید سر باز می زند. برای مثال Tim "Ripper" Owens (خواننده گروه Iced Earth) که با صدای قدرتمند و انعطاف پذیرش جایگزین مناسبی برای Rob Halford در گروه Judas Priest بود اما در نهایت جای خود را دوباره به Halford بخشید؛ Blaze Bayley از گروه Wolfsbane هم نهایت تلاش خود را به کار برد تا پس از Bruce Dickinson خواننده موفقی در Iron Maiden باشد اما نتوانست خود را از زیر سایه Dickinson بیرون کشیده و در نهایت از صحنه خارج شد.
نمونه های کاملاً ناموفق هم بسیارند. از این میان می توان به Ray Wilson اشاره کرد که به هیچ وجه در حد و اندازه های Phil Collins برای خوانندگی در گروه Genesis نبود. همه این ها را گفتم تا بالاخره بغضم را بترکانم! آن هایی که گروه راک افسانه ای و کلاسیک Journey را می شناسند، مخصوصاً آن هایی که مثل بنده از عاشقان سینه چاک این گروه و حنجره طلایی Steve Perry هستند، می دانند که نام و اعتبار Journey با صدای Steve Perry در هم آمیخته است. آن هایی که جاودانه های این گروه همچون Don't Stop Believing، Any Way You Want It، Faithfully، Open Arms، و Separate Ways را شنیده اند حتماً مثل بنده شوکه خواهند شد وقتی بفهمند که این گروه آلبوم سال 2008 خود را با خواننده ای فیلیپینی به نام Arnel Pineda روانه بازار کرده است! این آلبوم که Revelations نام دارد متشکل از دو دیسک و 22 آهنگ است. 11 آهنگ دیسک اول جدید است که در این میان شماره 7 و 10 می توانند حال و هوایی از Journey داشته باشند، اما 11 شماره دیسک دوم بازخوانی بزرگترین ترانه های این گروه توسط جناب Arnel Pineda است که خیلی زور می زند تا صدای Steve Perry را تقلید کند! به نظر من خواندن ترانه های قدیمی Journey توسط این بچه کار بسیار مبتذل و گستاخانه ای است. نمی دانم، شاید من خیلی تعصب دارم! اما هر چه که هست می دانم که هیچ کس جز Steve Perry شایسته خواندن شاهکاری مثل Faithfully نیست. اصلاً هیچ کس حق ندارد جز او خواننده Journey باشد. هیچ کس...


می گویند دنیای هر کس به اندازه جهان بینی اوست. تنهایی هر کس اما به چه اندازه است؟ به اندازه آنچه می داند؟ به اندازه آنچه نمی داند؟ به اندازه دنیای او؟ به اندازه غمی که در دل دارد؟ به اندازه مجموع خوشی هایی که در آرزوی آن است؟ به اندازه هر آنچه که هست؟ به اندازه هر آنچه که نیست؟ به اندازه هر آنچه که گفتنی است؟ به اندازه هر آنچه که ناگفتنی است؟

Nietzsche says there are two kinds of nihilism: the bad and the good nihilism. The bad is the one that is usually associated with morality and religion. What for Nietzsche is the bad nihilism is the one that divides the world up into good and bad, positive & negative. Why is that bad for Nietzsche? Because what that invariably is, is the strategy for condemning and negating the world. Morality presupposes the opposition between "is" and "ought". The only way in which we can actualise what ought to be is by negating what is. That, for Nietzsche, is the problem - not how to negate the world in which we live, but how to affirm it. How to affirm it in all of its positivity and negativity, in all of its glory and all of its horror.


This copy of Ulysses by James Joyce was presented by the author to F. Scott Fitzgerald in 1928. The inscription reads:
"Dear Mr. Fitzgerald: Here with is the book you gave me signed and I am adding a portrait of the artist as a once young man with the thanks of your much obliged but most pusillanamous guest. Sincerely yours, James Joyce, 11.7.1928"
یکی از رنج های عمیق زندگی جویس به مشکلات عدیده ای بر می گردد که در جریان انتشار کتاب ها و داستان هایش همیشه گریبانگیر او بود. برای مثال، در فوریه سال 1932 به جویس خبر می رسد که در ژاپن اولیس را ترجمه کرده و نسخه ای غیر قانونی از آن را به چاپ رسانیده اند (همین کار را هم قبلاً در آمریکا کرده بودند). او بلافاصله از دوستی می خواهد تا با سفارت انگلیس در توکیو مکاتبه کرده و برای پیگیری این قضیه وکیل بگیرد. اما بار دیگر جویس با ناکامی رو به رو شده و نمی تواند اقامه دعوی کند. زیرا معلوم می شود که کپی رایت اروپایی در ژاپن از اعتبار ده ساله برخوردار بوده و از بد حادثه در فوریه همان سال اعتبار آن به پایان رسیده است. در نهایت مبلغ ناچیزی به جویس بابت این مسأله پرداخت می شود، اما جویس پول را با رنجش بسیار پس می فرستد. بعداً جویس در شعر هجو آمیزی تحت عنوان
A Portrait of the Artist as an Ancient Mariner دق دلی اش را خالی می کند.

Mercedes Benz
Oh Lord, won't you buy me a Mercedes Benz?
My friends all drive Porsches, I must make amends.
Worked hard all my lifetime, no help from my friends,
So Lord, won't you buy me a Mercedes Benz?
Oh Lord, won't you buy me a color TV?
Dialing For Dollars is trying to find me.
I wait for delivery each day until three,
So oh Lord, won't you buy me a color TV?
Oh Lord, won't you buy me a Night on the Town?
I'm counting on you, Lord, please don't let me down.
Prove that you love me and buy the next round,
Oh Lord, won't you buy me a Night on the Town?
Everybody!
Oh Lord, won't you buy me a Mercedes Benz?
My friends all drive Porsches, I must make amends,
Worked hard all my lifetime, no help from my friends,
So oh Lord, won't you buy me a Mercedes Benz?
That's it!
(Janis Joplin: Pearl, 1970)

مواجهه و برخورد آمریکا و اروپا بیش از آن که نشان دهنده نوعی نزدیک شدن باشد، حاکی از نوعی اعوجاج یا تحریف است، نوعی شکاف پرنشدنی. میان ما نه فقط یک شکاف، بلکه شکاف عمیق مدرنیته وجود دارد. شما مدرن به دنیا می آیید، مدرن نمی شوید. و ما هرگز مدرن نشده ایم. آنچه در پاریس بلافاصله نظر شما را جلب می کند این است که در قرن نوزدهم هستید. در بازگشت از لس آنجلس، دوباره در قرن نوزدهم از هواپیما پیاده می شوید. هر کشوری نوعی تقدیر تاریخی دارد، که تقریباً به طور قاطعانه ویژگی هایش را معین می کند. در مورد ما، الگوی بورژوایی 1789 – و انحطاط بی پایان آن الگو – است که چشم اندازمان را شکل می دهد. در این باره هیچ کاری از ما بر نمی آید: این جا همه چیز حول رویای بورژوایی قرن نوزدهمی می چرخد.
(آمریکا: ژان بودریار)

در یاد داشت های اولیه بر تصویر هنرمند، جویس به این نکته اشاره می کند که ایرلند زنی است که آگاهی نسبت به خودش ندارد؛ نه به این خاطر که زن است بلکه چون تجربه جسمانی (جنسی، یا به زعم کلیسای کاتولیک "گناه") ندارد. به عقیده استیون درک چنین درک و آگاهی تنها از طریق او – درون او – امکان پذیر است. به این جمله در انتهای تصویر هنرمند توجه کنید:
"Welcome, O life! I go to encounter for the millionth time the reality of experience and to forge in the smithy of my soul the uncreated conscience of my race."
این جمله به روشنی تغییر هویت جنسی استیون و گذاشتن خود به جای ایرلند مونث را بازگو می کند. اگر چه استیون با تصاحب ایرلند هویت زنانه آن را از دست می دهد، لیکن در عوض با دارا بودن ویژگی هایی چون جثه ای ظریف و نحیف و روحی زنانه فقدان مذکور را جبران می کند. دو جنسیتی درون هنرمند مذکر، که پیش شرط احیای درونی اوست، ناشی از اختلاط جنسیت (sex) و هویت جنسی (gender) است. یک چنین اختلاط هویتی به استیون زهدانی را اعطا می کند که در نهایت به "زهدان باکره تخیل" تبدیل می شود. استیون که آرزوی معرفی دانش جسمانی به ایرلند باکره را در سر می پروراند، نقش کسی را عهده دار می شود که برای اولین بار خود او را با دانش جنسی آشنا می کند: زن روسپی. اگر زن روسپی جای مرد لاابالی را به عنوان نمادی از تجربه جنسی می گیرد، بدون شک مرد جوان الگوی باکرگی خواهد بود. تصور یک چنین تجربه جنسی، شیوه معمول جنسیت بخشیدن به شخصیت های اینگونه داستان ها را دچار تغییر شگرفی می کند. درست به همین خاطر است که تخیل استیون به زن روسپی هویتی مردانه و به مرد جوان هویتی زنانه می دهد. علاوه بر این، جویس تلاش می کند تا هویت هنرمند و روسپی را یکی بپندارد زیرا روسپی نقشی فعال و مردانه دارد. جویس از این طریق پای حوزه گوناگونی جنسی زنان – باکره (مونث) و روسپی (مذکر) – را به حوزه گوناگونی جنسی مردان، به ویژه هنرمندان، باز می کند تا بر ناهمجنسگرایی در سطح هویت جنسی (gender) و نه جنسیت (sex) تاکید مضاعف داشته باشد.

* * * * *
فصل "سیرسه" اولیس که در آن در فضایی سوررئالیستی هویت جنسی شخصیت ها کاملاً عوض می شود (بلوم به زن تبدیل شده و تن به شلاق های رئیسه مردوار روسپی خانه یعنی بلا کوئن می دهد) به درک موضوع مورد بحث کمک بسزایی می کند. البته از فیلم I'm Not There تاد هاینس و فیلمMasculine Feminine گدار نیز نمی توان غافل بود.