تبليغاتX
Agenbite of Inwit

Almost everyday you fall

Upon my waking eyes,

Inviting and inciting me

To rise.

And through the window in the wall

Come streaming in on sunlight wings

A million bright ambassadors of morning.

And no one sings me lullabies

And no one makes me close my eyes

So I throw the windows wide

And call to you across the sky.

 (from Echoes by Pink Floyd, Meddle, 1971)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 9:27  توسط Stephen Hero  | 

(از راست به چپ: نیک میسون، راجر واترز، دیوید گیلمور، ریچارد رایت)

چند روز بود که می خواستم به عنوان آخرین پست شهریور ماه مطلبی راجع به Pink Floyd بنویسم. هی کاری پیش اومد و این قضیه عقب افتاد. دلم بد جوری هوای آلبوم های قدیمی گروه رو کرده بود. بدجور. امروز اومدم یه سر بزنم به سایت Pink Floyd که عزمم جزم بشه برای نوشتن مطلبم که حسابی بهت زده شدم. خبر خیلی خیلی کوتاه بود. مثل خیلی چیزای دیگه تو زندگی.

 "خانواده Richard Wright با نهایت اندوه درگذشت او را در سن شصت و پنج سالگی پس از مدت کوتاه مبارزه با سرطان اعلام می کند."

 دلم نمی خواست این خبر را باور کنم. دلم نمی خواست باور کنم که مرگ یکی از اعضای عزیز خانواده موسیقیایی آدم رو برده باشه. یاد خیلی قدیما افتادم که برای اولین بار می خواستیم با چند تا از بچه ها کنسرت Pink Floyd رو ببینیم: ویدیوی بتا ماکس، فیلمی با کیفیت در حد صفر، زیر زمینی خونه دوستم، طبقه بالا مراسم روضه زنونه!، در و پنجره هایی که با پارچه و حوله حسابی درز گیری شده بودند، و سکوت سنگین چند جوان که غرق در تصویر سیاه و سفید تلویزیون بودند.

 این ضایعه رو به تمام هواداران و دوستداران Pink Floyd تسلیت می گم. روحش شاد باد.

(از راست به چپ: ریچارد رایت، نیک میسون، راجر واترز، دیوید گیلمور)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 9:12  توسط Stephen Hero  | 

...روشنی های روز فرا می رسد تا شاید دردهای مرا بیشتر کند...خدا از من نفرت ندارد و لیکن هر لحظه مرا به احتضار مرگ محکوم می کند...خدایا من تو را ستایش نمی کنم زیرا از تو می ترسم، با این وجود احساس می کنم که به تو نیازمندم. عریان کن خود را، عریان کن خود را از نسبت هایی که انسان ها بر تو پوشانیده اند تا تو را شبیه خود سازند. آیا تو آرام دهنده غم ها نیستی و پسر الهی تو پسر انسان نامیده نمی شد؟

از من نفرت داشته باش اما این قلب تو را حس می کند و ناله هایی را که طبیعت باطن زجر دیده انسان فریاد می کند توهین و ناروا به خود تلقی نکن. من نام تو را زمزمه می کنم و امیدوارم روح مرا آزاد کنی. آیا روح مرا آزاد می کنی؟

تو را در کامیابی تضرع نکرده ام و اکنون که در سیه بختی افتاده ام دست نیاز به سوی تو دارم. اگر از تو بیم دارم و هیچ امیدی ندارم مرا امید ببخش...

(آخرین نامه های یاکوپو اورتیس، نوشته اوگو فوسکولو)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 13:26  توسط Stephen Hero  | 

 

امروز سر کلاس که بودم دو بار طنین رعد وار هواپیما فضا را پر کرد. اما هر بار که از پنجره آسمان را نگاه کردم تنها پرنده ای را در حال پرواز دیدم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 13:14  توسط Stephen Hero  | 

Strolling in the night. Wish you could stop thinking about thinking. Night songs. Songs long as yawning of the forgotten stars. Thoughts staring into my eyes. Night breeze. It brings about songs all along these man-hating streets. You cross the streets. Streets crossing your destiny. Jesus Cross. A pair of shame-trodden lonely eyes flickers on the surface of the night. Mine avoids hers. Cars passing me by mutely. Mute castrated beasts flashing their eyes lustfully. I miss something so much. What’s your name Miss? Someone stops me to ask for an address. Sure, I am sure. How far can these shoes drag me along? Can shoes dream? Nightmare of the underwear. Close my eyes. Imagine the rain. Roses need the rain. Poets need the pain. Wish I had at least a potato in my pocket. A peach? Kids like fruits. Fruits of my life. Shall I see them ripe? Horn-honking cars. Hungry drivers. Where are they all going? Whispering a familiar song. What’s wrong? Tomorrow and tomorrow and tomorrow. To my sorrow: cheers! Spending my wings to fly…

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 5:15  توسط Stephen Hero  | 

آدم تو زندگی ممکنه حسرت خیلی چیزا رو بخوره. ممکنه خیلی چیزا براش غیر ممکن و دست نیافتنی باشه. غیر ممکنه که توی "یک گوشه پاک و پر نور" مثل یکی از شخصیت های همینگوی یک زندگی آروم و خوش داشته باشی. غیر ممکنه که تو یه دانشگاهی مثل UCLA درس بخونی. غیر ممکنه که تا آخر عمر هم صاحب خونه شی. شاید هیچ وقت نتونی پشت فرمون ماشین مورد علاقه ت بشینی. چه می دونم، خیلی از این غیر ممکنای دیگه. خیلی هم سخته، می دونم. اما خیلی چیزای ساده ای هم هست که باید حالا حالا ها حسرتشو بخوری: ساده و تقریباً غیر ممکن. دراز کشیدن روی چمن و سبزه زیر بارون. دور آتیش نشستن تا صبح و دزدیدن ساعاتی از عمر از تاریکی خواب. ولو شدن توی ساحل در حالی که موج تا زانوهات میاد و بر می گرده. خیلی ساده است اما هر چه بیشتر بهش فکر می کنم می بینم که همین شادمانی های بی سبب هم کلی برامون دور از دسترس تموم میشه! می تونی زیر بارون دراز بکشی؟ می تونی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 5:24  توسط Stephen Hero  | 

Looking for the Summer

Look deep inside the April face
A change is clearly taking place
Looking for the summer

The eyes take on a certain gaze
And leave behind the springtime days
Go looking for the summer

This ain't no game of kiss and tell
The implications how you know so well
Go looking for the summer

The time has come and they must go
To play the passion out that haunts you so
Looking for the summer

Remember love how it was the same
We scratched and hurt each other's growing pains
We were looking for the summer

And still I stand this very day
With a burning wish to fly away
Im still looking, looking for the summer

(Chris Rea: Auberge, 1991)

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 6:10  توسط Stephen Hero  | 

دوستی می گفت:

دیشب خواب دیدم همه مردم مثل شیر سفیدند

من تو را در همه آن ها ریختم و هم زدم

همه ماست ترش شدند

همه دیوانه شدند

چون تو شوریده بودی

کاش می دیدی

مدت ها بود که خیال می کردم سراغ این شوریده ها را باید در دل بیابان و کنج غارها گرفت. شوریده ای که شیر را ماست می کند و عاقل را دیوانه، خود هنوز راه به بیداری نجسته است شاید، که اگر بیدار بود با این جماعت شیرین روی تلخ طینت هرگز هم سخن نمی شد. های شوریده، بگذار این جماعت از حماقت و رذالت خویش بترشد تا از حضور تو. راه خود بگیر و برو. مبادا رویاهایت به خواب روند...   

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 6:8  توسط Stephen Hero  | 

Freddie Mercury: “I'm a very emotional person, a person of real extremes, and that's often destructive both to myself and others.”

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 6:22  توسط Stephen Hero  | 

غروب یک روز، غروبی مه آلود، که استفان از خیابان اکلس می گذشت و تمامی این افکار در مغزش بی قرارانه پایکوبی می کردند، یک اتفاق پیش پا افتاده او را به نگارش چند شعر پر شور وا داشت که آن ها را "اشعار بانوی وسوسه گر" نامید. بانوی جوانی روی پله های خانه ای ایستاده بود، یکی از همان خانه های قهوه ای رنگ آجری که مظهر فلج ایرلندی به شمار می روند. مرد جوان آراسته ای هم به نرده های زنگ زده محوطه تکیه داده بود. استفان در حالی که رد می شد بخشی از گفتگوی آن دو را شنید. آن گفتگو چنان تأثیر برنده ای بر او گذاشت که احساسات او را به شدت آزرد:

 بانوی جوان – (محتاطانه، آرام و شمرده حرف می زد) ...اوه، آره...من...تو...کلی...سا...بودم...

مرد جوان – (صدایش شنیده نمی شد) ...من...(دوباره صدایش شنیده نمی شد) ...من...

بانوی جوان – (آرام) ...اوه...ولی تو...خی...لی...بد...جن...سی...

 ابتذال این صحنه استفان را به این فکر وا داشت تا چنین لحظاتی را در کتابچه ای از تجلی ها (اپی فنی ها) جمع آوری کند. منظور او از تجلی، لحظه شهود ناگهانی معنوی بود: چه در هرزگی کلام و رفتار، و چه در یک موقعیت حائز اهمیت ذهنی. او معتقد بود بر عهده اندیشمندان است تا این تجلی ها را با نهایت دقت ثبت کرده و متوجه این موضوع نیز باشند که آن ها خود حساس ترین و نا پایدار ترین لحظه ها هستند.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 5:33  توسط Stephen Hero  | 

اولین روز ماه رمضان امسال. از جهاد تا چهار راه دکترا مرغ هم پر نمی زند. وقت افطار است خوب. مگر همه روزه دارند؟ آخر به تو چه؟ ببخشید همینطوری پرسیدم! همیشه دوست داشتم این قسمت از خیابان های شهر را همین قدر خلوت ببینم. حس می کردم در یک مملکت غریب، یک جای دور دور قدم می زنم. حس می کردم آن قدر وقت دارم که می توانم تمام آن ترانه هایی را که در گلویم بغض کرده زیر لب زمزمه کنم. لب ها زمزمه کنان ذهن را وسوسه می کنند که Be Kind Rewind ! قدم هایم را ناخودآگاه آهسته تر بر   می دارم. ماه رمضان. شاگرد اول یا دوم راهنمایی. تابستان. صدای ربنا که می پیچد به خود می آیی و می بینی که سفره آماده شده است. بابا (راستی بابا کجا است؟) نان سنگک آورده و تا لباس عوض کند لیوان ها از خاکشیر نبات سرد پر می شوند. پنیر. سبزی تازه باغچه. زولبیا و بامیه. سماور چه بی صبرانه غل غل  می کند! مامان کلی قسم و آیه می دهد. پسر جان اول یک چایی و چند لقمه نان، بعد خاکشیر سرد. ضرر دارد انگار. معده خالی. تا عمه (کسی عمه را ندیده این روزها؟) با دیس کلم پلو و کوفته قلقلی از آشپزخانه برسد تلفن زنگ می زند. کسی گوشی را بر نمی دارد. همکار مامان. خبر اذان. اذان. لیوان خاکشیرم را سر می کشم. مامان دعا می خواند و چشم هایش بسته است. مرا ندید! بابا سر سفره می نشیند و الهی شکری می گوید و از همان آه های مخصوصش می کشد. آه می کشد. آه می کشم. آه میدان تقی آباد! چه زود. چشم هایم را می بندم شاید همه چیز خواب باشد. آب و برق! آخر بلوار! آب و برق. زمان چون برق می گذرد. زندگی چون آب روان است. چرا من نمی گذرم آیا؟  

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 0:56  توسط Stephen Hero  | 

سیوبان با چشمان "ویویان لی" با دوربین به جزایر آبی در دل دریا نگاه می کند، جزایری که روزهای آفتابی می توان روستاهای کوچکشان را دید: خانه ها و انبار و کلیسایی که برجش فرو ریخته است؛ هیچ کس دیگر آن جا زندگی نمی کند، هیچ کس؛ پرنده ها در خانه لانه کرده اند؛ بعضی وقت ها سگ های دریایی روی اسکله کوچک بندر لم می دهند و مرغان دریایی همچون ارواح نفرین شده در کوچه های متروک ده جیغ می کشند. قایقران هایی که گهگاه پروفسوری انگلیسی و دانشمندی پرنده شناس را با قایق به آن جا می برند می گویند که آن جا بهشت پرندگان است...سیوبان دوربین را زمین می گذارد، بچه را می گیرد، در بغل تابش می دهد و در حالی که راه می رود زیر لب زمزمه می کند. آیا روزی به آمریکا خواهد رفت، پیشخدمت یا ستاره سینما خواهد شد...

هنوز آینده، لحظه خداحافظی و اشک ریختن برای خانواده "د" فرا نرسیده است. هنوز کسی نباید چمدان مقواییش را ببندد و از راننده اتوبوس انتظار شکیبایی داشته باشد تا بلکه خداحافظی را اندکی طولانی تر کند؛ هنوز کسی به این چیزها نمی اندیشد چون وزنه زمان حال در این جا سنگین تر از آینده است؛ اما این سنگینی وزنه حال که حاصلش بدیهه پردازی به جای برنامه ریزی است، آری این سنگینی زمان حال با قطره های اشک متعادل خواهد شد.

(یادداشت های روزانه ایرلند: هاینریش بل)

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 5:50  توسط Stephen Hero  | 

فیلم زنبور دار (The Beekeeper) بدون اغراق یکی از آن شاهکارهای تئو آنجلوپولوس است. به نظر من فیلمی است که به نوبه خود از نگاه خیره اولیس (Ulysses' Gaze) چیزی کم ندارد و به ناحق دچار بی مهری قرار گرفته است. همان نماهای بلند، همان حال و هوای ابری و مه آلود، همان باران، همان سکوت، همان نا امیدی، همان سفرهای از خود تا به خود: کاملاً آنجلوپولوسی. عروسی دختر مردی به نام اسپیروس (با بازی درخشان مارچلو ماسترویانی) است. باران می بارد. اسپیروس برای کشیدن سیگار از منزل بیرون می آید و در این لحظه یکی از زیبا ترین و شاعرانه ترین نماهای فیلم خلق می شود. دوربین او را آرام تعقیب می کند در حالی که از خیابان گذشته، از پل چوبی روی رودخانه غزل خوانی نیز می گذرد و بی قراری بی صدای او خبر از اتفاقی در شرف وقوع می دهد. اسپیروس معلم مدرسه ای است که پس از عروسی دخترش شغل خود، همسر و خانه را رها کرده و تصمیم می گیرد تا همچون پدرش به پرورش زنبور بپردازد. او به سراسر یونان سفر می کند و در این سفر اودیسه وار کندوهایش را نیز با خود می برد. حکایت اسپیروس حکایت دلتنگی و مهجوری و بیگانگی است. او و پرسه های دلتنگی اش را عجیب شبیه لئوپلد بلوم در اولیس جویس یافتم، با این تفاوت که اسپیروس رندی و بی خیالی بلوم را ندارد. حکایت اسپیروس حکایت همان زنبورها است که پس از جستجو به دنبال غذا دوباره به کندو باز می گردند؛ اسپیروس هم به زادگاه خود نزد خاطرات و دوستان قدیمی اش باز می گردد تا خود را از تهدید زمان "حال" برهاند. آشنایی تصادفی دخترک جوان بی قید و بند و مسافری با اسپیروس به فضای شاعرانه فیلم حس و حال دیگری می دهد. دخترک به نسل جدید تعلق داشته و هیچ علاقه ای به گذشته ندارد (خاطراتی هم ندارد). دخترک تلاش می کند تا از "حال" گریخته و به آینده پناه ببرد، از این نظر نقطه مقابل اسپیروس به شمار می رود که به "گذشته" سفر می کند. از این روست که هر گونه کوشش از سوی اسپیروس برای حفظ رابطه عاطفی با دخترک با شکست مواجه می شود. ابراز علاقه دخترک به اسپیروس در ابتدا و ابراز علاقه اسپیروس به او در انتهای فیلم، به یکی از زیباترین و در عین حال غمناک ترین درونمایه های فیلم اشاره می کند: تنهایی و میل به دوست داشته شدن. سکوت و تنهایی آن قدر برهنه در چهره اسپیروس نمایان است که گویی جهان به کلی او را طرد کرده است. به شخصه همیشه آدم هایی مانند اسپیروس را ستوده ام که برای گرفتن تصمیم های نامتعارف و اساسی در زندگی به شیر یا خط یا فال بینی متوسل نمی شوند. وقت رفتن که برسد، بی آن که دلبستگی برای ماندن داشته باشند، پای در راه نهاده و می روند. رفتن، شدن است و ماندن، بودن. باید رفت.   

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 4:52  توسط Stephen Hero  | 

Through early morning fog I see
Visions of the things to be
The pains that are withheld for me
I realize and I can see

That suicide is painless
It brings on many changes
And I can take or leave it if I please.

The game of life is hard to play
I'm gonna lose it anyway
The losing card I'll someday lay
So this is all I have to say.

The sword of time will pierce our skins
It doesn't hurt when it begins
But as it works its way on in
The pain grows stronger...watch it grin

A brave man once requested me
To answer questions that are key
Is it to be or not to be
And I replied "oh why ask me?"

Suicide is painless
It brings on many changes
And I can take or leave it if I please.
And you can do the same thing if you please.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 5:52  توسط Stephen Hero  | 

"احتیاط"

شاید هنوز بتوانی بر صدایت مسلط باشی

فردا، پس فردا، یک روز

ساعتی که دیگران زیر پرچم ها هوار می کشند

به سهم خود هوار بکش

فقط مراقب باش که لبه کلاهت را پایین بیاوری

پایین، خیلی پایین

تا نفهمند کجا را نگاه می کنی

گرچه بدانی آن ها که هوار می کشند

هیچ نمی بینند.

(یانیس ریتسوس)

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 5:32  توسط Stephen Hero  | 

"Summer's Almost Gone"

Summer's almost gone
Summer's almost gone
Almost gone
Yeah, it's almost gone
Where will we be
When the summer's gone?

Morning found us calmly unaware
Noon burn gold into our hair
At night, we swim the laughin' sea
When summer's gone
Where will we be?
Where will we be?
Where will we be?

Summer's almost gone
Summer's almost gone
We had some good times
But they're gone
The winter's comin' on
Summer's almost gone

(The Doors: Waiting for the Sun, 1968)


+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 7:40  توسط Stephen Hero  |