تبليغاتX
Agenbite of Inwit

چشمانتان را که ببندید و آلبوم سال  2008 Motorhead به نام Motorizer را گوش کنید همان گروه Motorhead دهه 80 در نظرتان مجسم خواهد شد. Lemmy در سن 62 سالگی هنوز هم یک سکان دار مطمئن برای گروه Motorhead به شمار می رود. او با این سن و سال هنوز صدای خش دار و پر طنین اش را به رخ می کشد و سولوها و ریف های گیتار Phil Campbell هم تمام و کمال و پر قدرت در خدمت این بیست و چهارمین آلبوم گروه است. به جرأت می گویم که این آلبوم حتی یک آهنگ متوسط نیز ندارد؛ حتی یک بار هم وسوسه نشدم که از وسط آهنگی به آهنگ دیگر بپرم. آدم لذت می برد از این که پس از گذشت این همه سال Motorhead همچنان باطراوت و با هیجان کار می کند. دست مریزاد.

و اما Alice Cooper! عجب تصادفی! جناب Alice Cooper هم همزمان با شصتمین سال تولدش آلبوم 2008 خود را با نام مسمای Along Came a Spider (که دست بر قضا بیست و پنجمین آلبوم استودیویی اش هم هست) تقدیم علاقمندان خود کرده است. جالب این جاست که Slash و حضرت Ozzy Osbourne هم به ترتیب در آهنگ های دوم و سوم این آلبوم همکاری داشته اند! Alice Cooper در این آلبوم Concept وار در خلق فضای گوتیک و هراسناک که تخصص خود اوست موفق به نظر می رسد: او به شرح حال قاتل زنجیره ای به نام Spider می پردازد که در صدد است تا با جمع آوری هشت پا از هشت قربانی خود عنکبوتی را طراحی کند، ولی در نهایت در دام عشق هشتمین قربانی خود گرفتار می شود. اما صادقانه بگویم که این آلبوم در حد و اندازه کارهای کلاسیک Alice Cooper نیست. آن ضرباهنگ، ملودی، و قطعات گیتاری که قبلاً از او دیده بودیم در این اثر به چشم نمی خورد. جهنم و ضرر! بالاخره بعد از 5 دهه فعالیت جناب Alice Cooper آن قدر به گردن ما حق دارد که آلبوم جدیدش را، البته با کمی رو ترش کردن، کنار الباقی آثارش قرار بدهیم!

خدای من! یک نفر بالاخره باید پیدا شود و به این گروه Metallica ندا را بدهد و بگوید که آن مهره ماری را که چند سالی در دست داشتند و گم شد دیگر پیدا نخواهد شد. اعضای گروه بهتر است واقع بین باشند و در اوج خداحافظی کنند یا حداقل چند سال دیگر نیز صبر کنند تا ایده و ملودی و ریتمی که از آن ها روی گردان شده به سویشان باز گردد. گروه Metallica در آلبوم اخیر خود به نام Death Magnetic تمام تلاش خود را به کار برده تا به حال هوای آلبوم های Master Of Puppets، And Justice For All، و Ride The Lightning بازگردد (خود را تکرار کنند) که متأسفانه نتیجه قابل قبول نیست. یکی از ضعف های این آلبوم، آهنگ های طولانی 7 تا 9 دقیقه ای است که علیرغم ریف های سریع و متغیر گیتار حوصله آدم را سر می برند. 40 تا 45 دقیقه به نظر من زمان مناسبی برای این آلبوم به شمار می آمد. اشعار این مجموعه هم به نسبت ضعیف هستند. بر سر جیمز هتفیلد و لارس اولریک چه آمده است؟ نه، این Metallica همان Metallica چند سال پیش نیست.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 23:27  توسط Stephen Hero  | 

آندره زویاگینتسف (Andrei Zviagintsev) با فیلم دومش به نام تبعید (The Banishment) بد جوری امان مان را بریده است. سه هفته است که ذهنم درگیر نوشتن مطلبی درباره فیلم بوده اما دریغ و درد که تعدد نکات قابل تعمق آن قدر زیاد است که هیچ جور نمی توانم سر و ته مطلبم را جهت ارائه در وبلاگ جمع کنم. لذا تصمیم گرفتم تا فعلاً مختصر اشاره ای به آن بنمایم تا بعد که ماحصل تحت عنوان مقاله ای در صورت امکان آماده شود.

من در عجبم که این آقای زویاگینتسف پس از این دو فیلم خود، بازگشت (The Return) و تبعید، دیگر چه خواهد ساخت؟! درک عمیق او از مذهب، هنرهایی چون عکاسی و نقاشی، و از مهم تر سینما منجر به خلق یک تجربه بصری ناب و ستودنی شده است. مسحور کنندگی، پر رمز و راز بودن، و به طور کلی نوع فیلم های این کارگردان جوان اما اندیشمند روسی بیننده را ناخودآگاه به یاد تارکوفسکی فقید می اندازد. تأثیر تارکوفسکی بر سینمای زویاگینتسف غیر قابل انکار است اما جنس نگاه فیلم ساز جوان و جهان بینی او نسبت به امور مرئی و نامرئی زندگی بر این کره خاکی کاملاً با نگاه تارکوفسکی متفاوت است. در سینمای تارکوفسکی، حتی اگر با زوال و نابودی جهان و بشر روبرو باشیم، در انتها امید و عشق به هستی و نظم فیلسوفانه حیات سرشت و سرنوشت مان را تحت الشعاع قرار می دهد، اما در سینمای زویاگینتسف مذهب و اسطوره در روایت با یکدیگر می آمیزند تا از حادثه های هولناک زندگی بشر پرده بردارند. از رستگاری و امید در دنیای زویاگینتسف خبری نیست؛ این حسرت و تبعید است که ملازم ما خواهد بود.

خانواده ای از شهری صنعتی برای مدت کوتاهی به خانه ای ییلاقی در دل طبیعت نقل مکان می کنند. سکوت، زیبایی و آرامش اسطوره ای طبیعت را اعتراف مادر خانواده، ورا، و واکنش شتاب زده پدر، الکس، حزن انگیز می کند. مادر آبستن است و بنا به گفته او پدر طفل الکس نیست. الکس به دوست خود مشکوک شده و بی آن که به ورا اجازه صحبت کردن و روشن کردن موضوع را بدهد از او می خواهد تا بچه را سقط کند. مادر و بچه با هم جان خود را از دست می دهند. نکته تراژیک داستان این است که بچه از آن الکس بوده و ورا مرتکب هیچ خیانتی نشده است و همین مسأله حسرت و پشیمانی الکس را به همراه دارد. داستان از یک سو تلخی کافکایی داشته (جوزف ک، قهرمان رمان محاکمه کافکا، که در یک صبح بهاری و زیبا بی هیچ دلیلی دستگیر می شود) و از سوی دیگر طعم تراژدی های بزرگ شکسپیر را به رخ می کشد (راستی نمی شود رابطه تراژیک و حسادت بار اتللو و دزدمونا را در لا به لای فیلم حس کرد؟). همه اتفاق های تلخ در مکان زیبا و آرامش بخشی رخ می دهد که می تواند رونوشت برابر اصلی از بهشت باشد. 

ورا خود را قربانی می کند تا عشقی را که الکس از خانواده اش دریغ کرده دوباره جوانه بزند. به قول ورا اگر عشقی نباشد که افراد خانواده را دور هم نگاه دارد دیگر هیچ معنایی در ارتباط آن ها با یکدیگر وجود نداشته و آن ها بیگانه ای بیش نخواهند بود. از این روست که ورا طفل درون زهدانش را از الکس نمی داند چون الکس ارتباط عاطفی خود را با خانواده گسسته است. به یاد فیلم اتاق ماروین می افتم که درونمایه ای مشابه دارد: خون و ژن متضمن پیوند خانوادگی نیست بلکه این عشق بی ریا و بی تکلف است که بنیان خانواده را استوار نگاه می دارد. دقت کنید به صحنه ای که دختر همسایه قسمتی از انجیل را می خواند که در آن بر اهمیت عشق تأکید می شود. از همان ابتدای فیلم فاصله عاطفی بین الکس و ورا به اشکال گوناگون نشان داده می شود. در تخت منزل شهری شان همچون دو بیگانه دراز می کشند، در قطار روبروی هم نشسته اند و پنجره قطار بین آن ها فاصله انداخته است، آن هنگام که در منزل ییلاقی برای تفرج به روی تپه می روند نیز درخت گردو و بچه ها بین آن دو قرار می گیرند. ورا سرچشمه محبت و احساس است، اوست که به خاطر فروپاشی عاطفی خانواده اش احساس خطر می کند؛ ورا نمی خواهد که با زایمانش تخم مرگ و نیستی را گسترش دهد. پوشش نمادین سفید و آبی ورا در طول فیلم مریم مقدس را تداعی می کند. ورا قوانین بازی کیهانی را پذیرفته است: او خود را فدا می کند.

دو صحنه از فیلم مرا سخت شیفته کرده. اول: کودکان در حال تکمیل پازلی (جورچین) هستند که در واقع تصویر تابلوی "بشارت" لئوناردو داوینچی است. در تابلوی "بشارت" جبرئیل به مریم مقدس بشارت می دهد که کودک خداوند را در زهدان دارد. بخش میانی این پازل هنوز تکمیل نشده است، گویی بین مریم و جبرئیل فاصله افتاده است. این نما از بشارت قطع می شود به نمایی که مارک، برادر الکس، دکتر ناشناسی را به منزل الکس می آورد تا طفل  ورا را سقط کند. پارادوکس بین این دو تصویر به مفهوم نمادین پازل ناقص اهمیت ویژه ای می بخشد. دوم: ماکس پستچی پاکت نامه حاوی نتیجه آزمایش بارداری ورا برای او می برد. ورا که در را باز می کند، ماکس را در حال خم شدن و برداشتن نامه از روی زمین می بینیم که تداعی گر حالت تعظیم در برابر ورا است. ماکس که با لبخند مرموزی نامه را به ورا می دهد دوربین بلافاصله به سمت بالا حرکت کرده و ما ورا را از بالا می بینیم. حرکت افقی ماکس با دوچرخه و حرکت عمودی دوربین به زیبایی هرچه تمام تر صلیب را تداعی می کند. اینجاست که نقش جبرئیل وار ماکس و بشارت بد فرجام او مشخص می شود.

پایان کلام این که غیبت ورا یعنی تهی شدن جهان از آرامش و عشق. درست از زمانی که قرار است او بچه اش را سقط کند تا پایان فیلم و صحنه های فلاش بک دیگر در هیچ بخش و سکانسی کارگردان تصویر ورا را به تماشاچی نشان نمی دهد تا غیبت عمیق و تراژیک او را بیشتر احساس کنیم. کاش الکس را اهلیت شنودن می بود. کاش خانواده را تنها به خاطر خود نمی خواست. اوست که قرعه تبعید ابدی به نامش در آمده است. او باید بهشتی را که با خانواده اش در دل آن جای گرفته بود دوباره ترک کند. این بهشت جای انسان نیست دیگر انگار. به این فکر می کنم که اگر به بهشت بازگردیم و بار دیگر از آن رانده شویم تکلیفمان چه خواهد بود. بهشت باز گم گشته.    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 16:10  توسط Stephen Hero  | 

Gypsy Road

Living in the city can be a cold and lonely place to be.
Living in the shadows where there is no sun there is no breeze.
Drinking stale water, having to pay for the privelage.
Talk about your freedom. I'll take you where I think it is.

Gypsy road. Is the highway that I run to.
Gypsy road. Welcome to your dreams.
Oh, Gypsy road.

Living by my own rules. A rebel yell and a rebel creed.
Keep your life simple. Try not to take what you don't need.
Think about your freedom. Dream a little every day.
Suddenly you'll find yourself there.
Follow me. Walk this way.

Gypsy road. Is the highway that I run to.
Gypsy road. Welcome to your dreams.
Oh, Gypsy road.

I'll find my dreams. You find yours too.

(Bruce Dickinson: Tattooed Millionaire, 1990)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 16:2  توسط Stephen Hero  | 

اخیراً احساس می کنم مفاهیم زمان و مکان معنی شونو برام از دست دادن. به خاطر تغییری در ریتم زندگی مجبورم هر هفته بین سه شهر در سفر باشم که خوب همین باعث شده زندگیم یک جورایی برای خودش جریان سیال ذهن شده باشه. آخر هفته از مشهد می چپم تو اتوبوس تا وصلش کنم به اول هفته تو شیراز. چه می کنه این جاده با ذهن آدم! تو خوابگاه هم که چشمامو می بندم و باز می کنم و فکر می کنم یک جایی توی زمان گم شدم. مطمئن نیستم که الان 9 سال پیشه یا الان الانه! چشمامو دوباره می بندم تا شاید دوباره صدای تقی و حسین و جواد رو بشنوم اما نه، فقط صدای همهمه بچه ها که می دون تا از اتوبوس جا نمونن میاد. همه جای خوابگاه همون بوی آشنا و دلگیر میاد اما خیلی چیزا فرق کرده. لعنتی! میزنم میرم کتابخونه اما بین قفسه ها و بوی گرد و غبار و اون همه کتاب دوباره گم می شم! فکر می کنم 9 سال قبله که این همه کتاب و قفسه مرهم تنهایی و پریشان احوالیم می شدن یا طبق معمول کتابدار از من می خواست کتابایی رو که نتونسته پیدا کنه براش بیارم! من اینجا چیکار می کنم؟ عنوان های نشریات جدید کتابخونه باز منو به زمان حال بر می گردونه. یادم باشه که کلی مقاله باید زیراکس کنم. تو بخش هم ناخودآگاه به سمت اتاقی کشیده میشم که روزی روزگاری خلوتگاه پیر و مرادم زنده یاد محمد هادی کامیابی بود (اصلاً خوشش نمیومد دکتر صداش کنن)، اما الان شده اتاق کامپیوتر بخش. به اشکام میگم که صبور باشن. هنوز نهارم تو سلف تموم نشده که باید دوباره بپرم تو اتوبوس. فکر می کنم اولیس چه حالی می تونست داشته باشه اگه مجبور بود با اتوبوس اون همه سال دنبال پنلوپه و تلماک بگرده! دیوونه جاده ام که با تمام سختی هاش یه جورایی با آدم صمیمی میشه! چرا آهنگه قطع شد؟ لعنتی اینmp3  player هم باتری تموم کرده! نه مثل اینکه دو تا دیگه باتری دارم، الهی شکر! تو این فاصله از پنجره اتوبوس به بیرون که نگاه می کنم همه جا رو کویر تاریکی پوشونده. کات. اکشن. باز هم کات. خوب بادبانا رو جمع کنین و لنگر رو هم بندازین که رسیدیم تربت! پامو که تو کلاس می ذارم انگار هیچی عوض نشده، انگار امروز شنبه س مثل تمام شنبه های یازده سال گذشته...اما کلاس که تموم میشه و هیشکی از همکارایی که همیشه با هم چاق سلامتی می کردیم نمیبینم می فهمم که نه، انگار که واقعاً زمان زمان حاله، روزم دوشنبه س. چشما باز. چشما بسته. چشما باز. سه شنبه شب کنار جاده. کجا؟ خونه آقای شجا! مشهد. بیا ای اتوبوس مسیر گناباد، بیا دردت به جونم، بیا که میرم به خونه م! وروجکا و منزل که آدمو دوره می کنن باز دچار کمای زمانی میشم! انگار اصلاً سالیان ساله که من از خونه تکون نخوردم. پشت کامپیوتر که می شینم یا به یخچال ناخنکی که می زنم فکر می کنم اینا همش خواب و خیاله. یکی نیست بگه من کجام آخه؟! فکر کنم تو یه داستانم که نویسنده داستان خوشش میاد که ما رو هی بپیچونه. بابا آقای نویسنده، ای ابر رایتر، ای بزرگ آتور، آخر داستان این تک شخصیتی که داری خوش باشه ها و گرنه به همه خواهم گفت که مؤلف ها نیز خواهند مرد!  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 15:55  توسط Stephen Hero  | 

Sethe: "I got a tree on my back and a haint in my house, and nothing in between but the daughter I am holding in my arms. No more running--from nothing. I will never run from another thing on this earth. I took one journey and I paid for the ticket, but let me tell you something, Paul D Garner: it cost too much! Do you hear me? It cost too much."
(Toni Morrison, Beloved, Ch. 1)

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 22:12  توسط Stephen Hero  | 

فاصله بین میدان لادن و چهار راه پیروزی رو سوار یکی از ماشینای خطی شدم. راننده مرد از میان سال گذشته ای بود که همزمان با آهنگ ترکی که تو ماشینش گذاشته بود خودش هم آروم آروم می خوند. زیر چشمی نگاهی به من انداخت و خاطرش که از طرف تنها مسافرش که من بودم جمع شد صدای پخش ماشینو زیاد کرد. خواننده زن بود و سوزناک می خوند. یکهو راننده شروع کرد با ریتم آهنگ روی زانوش کوبیدن و زمزمه اش هم بلند تر شد. از من پرسید، "سی دی این خواننده رو دیدی؟" گفتم که نه والا، نمیشناسمش! از ته دل آخی گفت و ادامه داد: "اگه ببینیش! عین ماه شب چهارده می مونه! خیلی خوشگله لامصب! نگاه که بهش می کنی دلت آروم می گیره! ببین چه ناله ای می کنه! توی خونه که از ترس عیال نمی تونم بهش گوش کنم!" بنده خدا کلامش هیچ ته مایه ای از سکسوالیته نداشت، معلوم بود که از ته دل داره با آهنگ حال می کنه و تمام سختی های دنیاشو پشت در همون پیکان مدل پایینش حبس کرده. تو چشماش حسرت و غم موج می زد. راننده سینه سوخته ای بود برای خودش. منم از شادی بی تکلف و ساده اش کیفور شدم. به سبک موسیقی بلوز اومدم با ساز ذهنی ام یه نظر فی البداهه براش بیام و مونولوگ شو دیالوگ کنم. بهش گفتم: می بینی حاجی، قربون خدا برم که به امثال ما سر سوزنی هنر و ذوق نداده و به بعضی هام مثل این خانم همه چیزو با هم داده! راننده گفت: "ها به امام رضا! خدا حفظش کنه!" از ماشین پیاده شدم اما صدای راننده که سعی داشت آهنگ سوزناک ترکی رو سوزناک تر بخونه همینطور توی گوشم زنگ می زد...  

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 9:48  توسط Stephen Hero  | 

Louder Than Hell

Some like the violence
Some like submission
Some use aggression
Some use a bullet in the head to be brave
Some like the evil
Some need the power
Some bleed in vain
Some get a bullet in the head instead

Some got the go
Some play the role
Some scream out in horror just for show
Some got no reason
Some got no hope
Some like it loud, some like it loud
We like it loud
We like it louder, louder than hell

 Some got the honey
Some hold the pistol
Some need no money
Some hang on the string of obscene

Some got the go
Some play the role
Some scream out in horror just for show
Some got no reason
Some got no hope
Some like it loud, some like it loud
We like it loud
We like it louder, louder than hell

(Motley Crue: Theater of Pain, 1985)

(From L to R: Nikki Sixx, Vince Neil, Mick Mars, Tommy Lee)

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 19:11  توسط Stephen Hero  | 

تقابل اسطوره ای "خیر" و "شر" قرن هاست که تاریخ بشری را درنوردیده است. خوبی یا بدی که ما در مورد آن سخن می گوییم حالتی ذهنی و احساسی است که بر هیچ واقعیتی مبتنی نیست، زیرا تصویر ما از جهان اطراف تصویری درونی و ذهنی است که جایگزین تصویر عینی جهان شده است. عملی که به نظر ما خیر به شمار می رود برای فرد دیگری در موقعیتی متفاوت شر است و بر عکس. در حقیقت آن گاه که در مورد خیر یا شر داد سخن سر می دهیم، به قول یونگ، "عمیق ترین حالات خیر و شر برایمان ناشناخته اند." عملی که انجام می دهیم، چه نیک و خیر باشد و چه پلید و شر، به قضاوت ذهنی ما و جاذبه عمل بستگی دارد. برای درک بهتر این دو مقوله باید این نکته را بپذیریم که خیر و شر به خودی خود متشکل از یک سری اصول می باشند. مسأله مهم این جا ست که یک "اصل" خیلی پیش از ما وجود داشته و بعد از ما نیز ادامه خواهد یافت. کلمه اصل (principle) در زبان انگلیسی از ریشه "prius" به معنای "اولین" یا "در آغاز" می آید. اساسی ترین و اصولی ترین اصلی که در ادراک ما می گنجد "خدا" است. از این رو، اگر سر نخ تمام اصولی که در هستی وجود دارند دنبال کنیم به این حقیقت می رسیم که آن ها همه جنبه هایی از خدا هستند. و مهم ترین پارادوکس خلقت این دوگانگی است که خیر و شر از جنبه های خداوند به شمار رفته لذا دو روی یک سکه اند. از این روست که در فیلم شاهزاده تاریکی، جوکر به بتمن می گوید که خیال کشتن او را ندارد زیرا آن دو مکمل هم بوده و کشاکش ابدی آن ها را سرنوشت رقم زده است. جوکر و بتمن دوران کودکی دردناکی را نیز مانند هم پشت سر گذارده اند: بتمن شاهد قتل والدین اش بوده و لبخند ابدی جوکر هم یادگار چاقوی پدری مست است. اما این درد از یکی ناجی و از دیگری نابودگر ساخته است.

در قلمرو روانشناسی، شر مترادف بی نظمی در قلمرو فیزیک به شمار می رود: در هر سیستم برای از هم پاشیدن و فرو ریختن کششی وجود دارد؛ این همان انرژی است که به نابودی ختم می شود (جوکر). بر عکس این قضیه، خیر با نظم مترادف بوده و انرژی که از آن جاری است به برپایی سیستم ها و ایجاد سطوح پیچیده ای از نظم و اتحاد منتهی می شود (بتمن). هر دوی این نیروها در روان و طبیعت در تکاپو بوده و وجود هر دوی آن ها برای ایجاد واقعیتی که در زندگی می شناسیم ضروری است. آن چه هولناک می نماید جدایی خیر از شر و نابودی هر گونه ارتباط بین آن ها است که به نظر یونگ "به جنون می انجامد." جوکر از آسایشگاه روانی گریخته و مظهر تمام و کمال جنون (id فرویدی) به شمار می رود. جنون او حد و مرزی نمی شناسد: از منظر میشل فوکو، سیستم جامعه یک روان پریش به او اجازه تحقق بخشیدن به صور خیال و آمال و آرزوهای ذهنش را نمی دهد، از این روست که او در تلاش است تا هر چه را بر سر راه امیال و صور خیالش قرار می گیرد از بین ببرد. در قاموس جوکر عاقلانه ترین شیوه زندگی در این جهان، زیستن بدون قانون و قاعده است. او از نظم گریزان است تا آن جا که حتی به گانگسترها و جنایات سازماندهی شده شان نیز علاقه ای ندارد. برای او خوب و بد معنایی ندارد. او که تنها سرگرمی خود را بنزین، باروت و دینامیت می داند در آرزوی گسترانیدن آشوب و هرج و مرج در سراسر گاتهام سیتی (و جهان) است. نظم نوین او آشوب است.

جوکر با آن خنده تمسخر آمیزی که بر چهره رو به زوالش حک شده شوالیه سیاه دل و تیره روح عصر ماست. او هیولای تولید وحشتی است که غرب (آمریکا) از حادثه یازده سپتامبر تا کنون نتوانسته از خاطر ببرد. او مظهر ترور و وحشت دوران ماست. چه کسی است که با دیدن صحنه ضبط شده اعتراف گیری جوکر از یک شبه بتمن و قتل او در برابر دوربین به یاد نیروهای افراطی القاعده نیفتد؟ نه، پس وحشت و هرج و مرج در شرق آرام و مرموز نیز رخنه کرده است. ترس جهانی است. با دیدن بتمن می فهمیم که نجات دادن انسان ها کار چندان ساده ای نیست، اما جوکر با فلسفه اش به ما نشان می دهد که به اضمحلال کشیدن انسان سخت ساده است. انسان ها همچون مار سایه (shadow) خود را به دنبال می کشند و جوکر از دل همین سایه ها به دل انسان ها نفوذ می کند. دنیا دنیای سایه ها ومنفعت هاست و به قول جوکر تا زمانی که مردم به بتمن نیاز داشته باشند او را دوست دارند، در غیر این صورت او را مسبب بد بختی های خود می دانند. از این رو انتهای فیلم به شدت من را به یاد پایان هفت سامورایی کوروساوا می اندازد. قهرمانان همیشه در مظن اتهام بوده و زود به فراموشی سپرده می شوند.

نمی دانم چرا نتوانستم با قهرمان فیلم (بتمن) همدردی کنم، در عوض بدمن (badman) فیلم که همان جوکر باشد ته دلم را لرزاند. حس کردم بدم نمی آید صبح که از خواب پا می شوم جوکر شده باشم. این قدرت محض که با آن می شود همه چیز را نابود کرد و به آشوب کشید موهبتی است در این دوره و زمانه. نمی دانم، شاید محور شرارت وجود این حقیر فعال شده، شاید جایی در من، بخشی از من، در حال فروپاشی است...شاید دارم کابوس هایم را دوره می کنم. به هر حال، در این دوره و زمانه جوکر بودن خودش نعمتی است.

لینک: لذت مرگ خواهانه

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 2:3  توسط Stephen Hero  | 

Nikos Kazantzakis:

“A person needs a little madness, or else they never dare cut the rope and be free.”

Kazantzakis's Grave

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 13:10  توسط Stephen Hero  | 

گیاه وحشی کوهم، نه لاله گلدان

مرا به بزم خوشی های خود سرانه مبر

به سردی خشن سنگ خو گرفته دلم

مرا به خانه مبر

زادگاه من کوه است. 

ز زیر سنگی یک روز سر زدم بیرون

به زیر سنگی یک روز می شوم مدفون

سرشت سنگی من آشیان اندوه است.

جدا ز یار و دیارم، دلم نمی خندد

ز من طراوت و شادی و رنگ و بوی مخواه.

گیاه وحشی کوهم در انتظار بهار

مرا نوازش و گرمی به گریه می آرد

مرا به گریه میار...

(ژاله اصفهانی: 1343)

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 17:15  توسط Stephen Hero  |