تبليغاتX
Agenbite of Inwit

Dante stared across the table, her cheeks shaking. Mr Casey struggled up from his chair and bent across the table towards her, scraping the air from before his eyes with one hand as though he were tearing aside a cobweb.

-- No God for Ireland! he cried. We have had too much God In Ireland. Away with God!

-- Blasphemer! Devil! screamed Dante, starting to her feet and almost spitting in his face.

Uncle Charles and Mr Dedalus pulled Mr Casey back into his chair again, talking to him from both sides reasonably. He stared before him out of his dark flaming eyes, repeating:

-- Away with God, I say!

Dante shoved her chair violently aside and left the table, upsetting her napkin-ring which rolled slowly along the carpet and came to rest against the foot of an easy-chair. Mrs Dedalus rose quickly and followed her towards the door. At the door Dante turned round violently and shouted down the room, her cheeks flushed and quivering with rage:

-- Devil out of hell! We won! We crushed him to death! Fiend!

The door slammed behind her.

Mr Casey, freeing his arms from his holders, suddenly bowed his head on his hands with a sob of pain.

-- Poor Parnell! he cried loudly. My dead king!

He sobbed loudly and bitterly.

Stephen, raising his terror-stricken face, saw that his father's eyes were full of tears.

(A Portrait of the Artist as a Young Man)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 15:29  توسط Stephen Hero  | 

(Snowy White, 1970)

یکی از حرفه ای ترین و تکنیکی ترین گیتاریست های حال حاضر جهان – و در عین حال کم ادعا ترین – (در این وانفسای کنونی موسیقی راک و متال) بی هیچ تردید Snowy White انگلیسی است. سبک، تکنیک، و ملودی های این نوازنده محجوب – با حفظ جذابیت های موسیقی راک معاصر – ریشه ای عمیق در موسیقی اصیل بلوز دارد که از ویژگی های منحصر به فرد او به شمار می رود. او از یازده سالگی با گوش دادن به ترانه های بزرگان بلوز همچون B. B. King، Buddy Guy، Albert King، و Otis Rush دلباخته موسیقی بلوز شده و سبک بلوز انگلیسی خود را پایه گذاری می کند. Snowy White گیتاریست کولی وار و لولی وشی ست که پرونده بسیار درخشانی دارد، اگر چه فعالیت هنری خود را صرف یک یا دو گروه ثابت نکرده است. در بزرگی او همین بس که در سال های 1976 و 1979 گروه Pink Floyd را در تورهای بزرگ شان بعنوان گیتاریست همراهی کرده است. او حتی در آلبوم سولوی مرحوم ریچارد رایت به نام Wet Dreams نیز همکاری داشته. او از سال 1979 تا 1982، در کنار Gary Moore، گیتاریست ثابت گروه پر آوازه Thin Lizzy می شود و پس از درخشش در این گروه به کارهای تک نوازی روی می آورد. از جمله کارهای سولوی درخشان او می توان به آلبوم White Flames اشاره کرد. علاقمندان کنونی موسیقی راک (راک کلاسیک البته) اگر کنسرت های این چند سال اخیر Roger Waters و David Gilmour را دیده باشند حتماً Snowy White را در حالی که در گوشه ای از صحنه ایستاده  و با آرامشی زاید الوصف گیتار گیبسون طلایی رنگ ش را به ناله وا می دارد، خواهند شناخت. من هم احترام زیادی برای Snowy White قائلم و هم بسیار به سبک و تکنیک او علاقمند. خدا همگی این تک ستارگان واقعی موسیقی راک را حفظ کند: آمین.

(Snowy White, 2007)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 10:16  توسط Stephen Hero  | 

دوباره این حس عجیب "دیر شدن" داره بر می گرده سراغم. همش تو ذهنت یکی داره مشت می کوبه که "دیر شد"، "دیر شد". خواب که هیچ وقت نداشتیم خیر سرمون؛ همون چند اندک ساعت انگار مثل برزنت دورت می پیچه و می خواد خفه ت کنه، بعد یهو باید از خواب بپری و هراسون به دور و برت نگاه کنی انگار واقعه ای مهم رخ داده و تو از اون بی نصیب موندی. خیلی حس بدی ست. همش فکر می کنی که یک کار خیلی خیلی مهم توی زندگی ت مونده که به اتمام رسوندنش دیگه میسر نخواهد بود چون "دیر شده". مثل رمان نویسی که هنوز نصفی از اولین رمانش مونده و خواب جایزه نوبل رو می بینه، مثل نوازنده ای که ده دقیقه مونده به کنسرت گیتارشو می دزدن، مثل مقروضی که تا نیم ساعت دیگه چک ش برگشت می خوره و هنوز یک سوم بدهی شو هم نتونسته جور کنه. انگار پشت میزی نشستی که روش یه ساعت شنی گذاشتن و اونور میز هم لنگه دیگه خودت نشسته و با رذالت خاصی زل زده تو چشات. می تونی تو چشاش بخونی چقدر داره کیف می کنه از این که می بینه زمان داره مثل برق می گذره و تو هنوز خیلی کارا داری که قبل از رفتن انجام بدی. خیلیا هنوز نمی دونن که چقدر دوستشون داری، چقدر دل نگرانشونی؛ خیلیا نفهمیدن هنوز که درد هاشون روی شونه تو هم سنگینی می کنه؛ هنوز بابا کلی کتاب مونده برای خوندن، کلی فیلم برای دیدن، میلیون تا واژه برای گفتن، کوه کوه حرف برای شنیدن...و اون لعنتی که اون ور میز نشسته چشاشو جوری تنگ می کنه انگار داره می گه "به همین خیال باش، عمراً اگه بتونی، عمراً".

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 6:45  توسط Stephen Hero  | 

شاید برای خیلی ها نوشتن و بیان افکار و واکنش ها در وبلاگ نسبت به وقایع روزمره، زندگی، خودشان، حس ها و آدم های جور واجور کار چندان دشواری نباشد، اما برای من همیشه بوده و خواهد بود. گاهی، بعضی وقت ها، مطلبی از دستم (یا ذهنم؟) در می رود و سر از وبلاگ در می آورد، آن وقت حس و حالم مثل فردی است که نمی داند نماز سه رکعتی را پنج رکعت خوانده یا دو رکعت (از بد حادثه سجده سهو را هم نمی داند!)، بعد مات و منگ به یک جایی خیره می شود که گمان می کند از آن جا نگاه خدا به اوست! آن قدر افکار و اندیشه های ناشناخته، لمس نشده، و غریب دور و برمان هست که حیفم می آید بی اعتنا از کنارشان بگذرم. بگذار نردبانی باشم برای بالا رفتن حس ها و کلماتی که برای دیده شدن و فریاد زدن درد می کشند. در این بین مرا اگر سخنی باشد، همان به که به انتظار کوچ کویری در کاروانسرای سکوت، ستارگان آسمان را به نظاره بنشیند. از تبار شنودنم گرچه مرا اهلیت گفتن نیست. دنیای دیگری برای ناگفته ها خواهم ساخت اگر عمری باشد. شهامت دوستان (شناخته و ناشناخته – به ویژه صاحب امتیاز لایق وبلاگ "لحظه" –) را در تشریک تجارب ذهنی و کهکشان های فکری صمیمانه تبریک می گویم.   

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 21:22  توسط Stephen Hero  | 

نمی شود منکر ارتباط تنگاتنگ و معنی دار فیلم و موسیقی آن شد. اصلاً در خیلی از فیلم های به یاد ماندنی، موسیقی به روایتی موازی بدل شده و خود را به شکلی زیبایی شناسانه به رخ می کشد. به عنوان مثال می توان از فیلم Contempt به کارگردانی ژان لوک گدار یاد کرد. به نظر من، بدون موسیقی مسحور کننده ژرژ دلرو (Georges Delerue) حس تراژیک درونی فیلم به هیچ وجه به تماشاچی منتقل نخواهد شد. فیلم که قرار است روایتی از اودیسه هومر باشد به رابطه ای پیچیده بین سه شخصیت اصلی ژاوال (میشل پیکولی)، همسر او کامیل (بریژیت باردو)، و کارگردان آمریکایی جرمی پروکوش (جک پالانس) مبدل می شود. در لحظه های خلوت ژاوال و کامیل، حس یأس و تراژدی حاکم بر زندگی آن دو به کمک موسیقی دیوانه کننده دلرو آرام آرام پدیدار  می شود. برای من موسیقی این فیلم به عمق رابطه رو به زوال و فاصله فزاینده بین شخصیت های فیلم (ژاوال/اودیسه، کامیل/پنلوپ، و پروکوش/پوزیدون) اشاره های بی پرده می کند. از این رو فیلم، با کمک موسیقی، به کشف  تصویر ناب اما دردناک از دست رفتن زیبایی و سادگی مبدل می شود. به قول شاه لیر: "تصویر، خلقت بی آلایش روح است." گدار نیز از روح زخم خورده شخصیت هایش برای خلق تصویرهای ماندگار استفاده می کند. او می تواند. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 21:19  توسط Stephen Hero  | 

فرض کن کوچک ترین عضو خانواده ای باشی که در اون پدر، مادر، برادر، خواهر، عمو، عمه، و حتی پدر بزرگ اهل موسیقی و هنر باشن! نه راجع به بتهوون و باخ و اینا صحبت نمی کنم! فرض کن برای تولد پنج سالگیت مامانت بهت یک گیتار بده! فرض کن هفت ساله باشی و تو تلویزیون کنسرت جیمی هندریکس رو ببینی که روی صحنه گیتارشو آتیش می زنه! فرض کن یک سال بعد خواهرت بهت آلبوم Fireball گروه Deep Purple رو بده که گوش کنی و اون آلبوم حسابی تکونت بده. (نه دیگه فرض نکن!) تصور کن یه روز می بینی تو تلویزیون یه بنده خدایی داره قطعه ای از پاگانینی رو با ویلون می زنه و اون وقت دا را را رام! یک شوک اساسی هم اونجا بهت وارد میشه و از اون به بعد استیل گیتار زدنت 99.9 در صد تحت تأثیر ویلن موسیقی کلاسیک قرار می گیره: پاگانینی، ویوالدی، چایکوفسکی. البته تصور کن که از ساختار آهنگ های باخ هم در ترکیب قطعات و ملودی های هارد راک هم استفاده کنی! عجیبه؟! نه اگه مالمستین، گیتاریست فوق حرفه ای سوئدی الاصل، باشی. همه اینا رو گفتم که بگم که بعد از سه سال آلبوم جدید مالمستین و گروهش با همراهی Tim "Ripper" Owens که خواننده Iced Earth هست و یکی دو آلبومی رو هم برای Judas Priest خونده، روانه بازار شد. اسم این آلبوم Prepetual Flame بوده و با قدرت هرچه تمام تر این ایده رو که باید برای نیگه داشتن شعله درون تلاش کرد و تسلیم نشد به رخ می کشه. همه با هم سه تا بیب بیب هورا به افتخار مالمستین!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 21:16  توسط Stephen Hero  | 

The Joker: You just couldn't let me go could you? This is what happens when an unstoppable force meets an immovable object. You truly are incorruptible aren't you? You won't kill me out of some misplaced sense of self-righteousness, and I won't kill you, because you're just too much fun. I think you and I are destined to do this forever.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 10:44  توسط Stephen Hero  | 

می تونی فاصله ها تو قد فیلم های 35 میلیمتری حلقه کنی و هر شب به امید این که نقش قهرمان فیلم رو بازی کنی اونا را زیر بالشت بذاری. می تونی با اسپری سفید به سر تا پای فاصله هات رنگ بپاشی و سعی کنی تا اونا را محو کنی. می تونی اونا رو با خودت ببری حموم و از این که به برهنگی ممتد اونا همینطور زل بزنی و با انگشتات بازوهاشونو لمس کنی دیگه خجالت نکشی. می تونی فاصله هاتو ببری سینما و تو دل تاریکی زیر صندلی ها و بین مجسمه های گوشتی و بد بو با چشمایی خیس دنبالشون بگردی. می تونی فاصله ها رو توی کلمات و جمله هایی که از دهان دور و بری ها بیرون می ریزه بشمری. می تونی تصور کنی که فاصله هات به اندازه گام معلق لک لکی ست که برای گذاشتن پاش روی زمین هنوز تردید داره. می تونی فاصله ها رو کش بدی تا اون ریل هایی که هیچ قطاری از روشون رد نمیشه. فاصله هات می تونن به تیزی بوی رطوبت اشباح تنهایی ت باشن. فاصله هات می تونن مثا همون یخ هایی که از حلاوت عطش توی لیوان آب بال بال می زنن، ترک بردارن. فاصله هات می تونن به فراخنای یک لحظه باشن. فاصله هات می تونن به کوتاهی ابدیتی مردد ناپدید بشن. فاصله هات می تونن به بی قراری همون تک سیم گیتاری باشن که برای لمس سر انگشتان اریک کلاپتون ثانیه شماری می کنن. فاصله ها می تونن به معصومیت همه اون آهنگایی باشن که سخاوتمندانه با خودت به گور می بری. سخاوتمندانه.      

(Painting by Pamela Sukhum)

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 0:11  توسط Stephen Hero  | 

بیهوده التیام امتداد شامگاه چشمان مرا

در افق می جویی؛

زخم بر چهره آیینه

شکفته است.

دستانم را بیهوده

در جستجوی بشارتی بکارت از کف داده

می پویی؛

آسمان بازوان بی امتداد جاده را

به سوگ نشسته است.

از کدامین درد، کدامین حسرت

سخن می گویی امشب؛

دشت تیره

انعکاس هلال ماه را

در آغوش

به انتظار نشسته است.

(۸۷/۸/۱۲: بین شیراز و یزد)

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 23:39  توسط Stephen Hero  | 

He was grey at three, like sygnus the swan, when he made his boo to the public and barnacled up to the eyes when he repented after seven. . . . He was down with whooping laugh at the age of the loss of reason the whopping first time he prediseased me. He’s weird, I tell you, and middayevil down to his vegetable soul. Never mind his falls feet and his tanbark complexion. That’s why he was forbidden tomate and was warmed off the ricecourse of marrimoney, under the Helpless Corpses Enactment. . . .Then he caught the europicolas and went into the society of jewes. With Bro Cahlls and Fran Czeschs and Bruda Pszths and Brat Slavos. (Finnegans Wake: 423-4)

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 6:30  توسط Stephen Hero  | 

هوا که رو به سردی میره حیاط خونه پدری رو یه جور دیگه دوست دارم. یا توی باغچه، یا یه گوشه حیاط آتیشی راه میندازم تا چند دقیقه ای همه چیزو فراموش کنم. همیشه خدا هم چوب خشک پیدا میشه: شاخه های اضافی درختای به و توت که خودم بریدم و کنار گذاشتم واسه همچین موقعی، یا جعبه های میوه عباس آقا. همچین که شعله های آتیش زبونه می کشن دل تو هم شروع میکنه به پرپر زدن. هر شعله دستی میشه که از سر تمنا به سمتت درازه تا ببرت اون دور دورا. حس میکنی حقیرتر از اونی هستی که بتونی دستتو بذاری تو دستای آتیش، بعدش حسرت همه وجودتو پر میکنه. همدم سکوتت ترق ترق چوبهایی میشن که عاشقانه خودشونو تسلیم سرانگشتای شعله ها می کنن. دوست داری انعکاس شعله های آتیشو توی چشمای خودت ببینی که تا کجاهای ذهنت سرک نمیکشن. کاش میشد اونور آتیش هم بود، اما اونور هیشکی نیست جز سایه های لرزان شعله ها روی دیوار. گرمای آتیش میشینه تو عمق وجودت، اونقدر که حس می کنی می تونی همه چیزو بسوزونی. به سیاهی یک دست و بی ابر آسمون که نگاه می کنی "ابرهایی که شب روز در دلت می گریند" شروع می کنن به باریدن. کاش میشد یه بار دیگه بابا رو محکم بغل گرفت و بوسید، همون بوسه هایی که طعم معصومانه سیگار میداد. لعنتی، نمی دونی خیسی چشمات از سرمای هوا و گرمای شعله ها ست یا از دل نازکی اشک. آی اشک، هیهات که آتش دلم را خاموش کنی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 6:27  توسط Stephen Hero  | 

River of Tears
(Eric Clapton)

It's three miles to the river
That would carry me away,
And two miles to the dusty street
That I saw you on today.

It's four miles to my lonely room
Where I will hide my face,
And about half a mile to the downtown bar
That I ran from in disgrace.

Lord, how long have I got to keep on running,
Seven hours, seven days or seven years?
All I know is, since you've been gone
I feel like I'm drowning in a river,
Drowning in a river of tears.
Drowning in a river.
Feel like I'm drowning,
Drowning in a river.

In three more days, I'll leave this town
And disappear without a trace.
A year from now, maybe settle down
Where no one knows my face.

I wish that I could hold you
One more time to ease the pain,
But my time's run out and I got to go,
Got to run away again.

Still I catch myself thinking,
One day I'll find my way back here.
You'll save me from drowning,
Drowning in a river,
Drowning in a river of tears.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 9:3  توسط Stephen Hero  | 

قهرمان شفیق محبوبم:

...روی هم رفته حال من خوب نیست، نه از لحاظ خور و خواب و خشم و شهوت، نه بلکه آن چه که بیشتر حق داریم آن را "حال" بگوییم خوب نیست. تقریباً در مشهد به من سخت می گذرد، نه دوستی، نه همدمی و تفریح خاطری، نه مشغولیتی، نه کتابی، نه فعالیتی، نه اجتماعی. با وجود اینکه اینجا از بعضی نظرها کاملاً آسوده ام، باز هم همان اطاقک آلوده و نامرتب تهران و همان کیفیات و تنگدستیها را ترجیح می دهم...

 محمد عزیز خوب خودم:

 ...می دانی که مملکت عجیب و مردم پدرسوخته ای داریم. از صدر تا ذیل، از شاعر تا ماعر، از هنرمند تا بی هنر همه دروغ زن و بی حقیقت و حقه باز و گرگ و آدمیخوارند. منتها هر کدام به نوعی، پشت سر هم حرف می زنند، به هم تملق می گویند و برای هم خودشان را می گیرند و لوس می کنند. یک شلم شوروای مزرخرفی، یک لجنزار متعفنی است که بیا و ببین...

 تصدق محمد عزیزم:

...غزل های شیوا و خوب تو را به فریدون مشیری دادم...قول داد که مرتب در مجله بگذارد و خوشحال هم شد. چه ...س شعرهایی را به نام شعر به ناف مردم می بندند و آن وقت، وقتی چارتا شعر حسابی به دستشان می دهی، عوض آن که حقش را بدهند، یعنی پولش را، تازه باید مجله مزخرفشان را از جیب بی نصیب خودت هم بخری. دیگر چه بگویم برایت. هر گوشه دلم ز غم و درد کربلاست...گاهی وقتا تا سر حد جنون و خودکشی پیش می روم از این زندگی احمقانه و بی حاصل...حتی به کره الاغهایی که خوب بلدند بخندند و بخندانند نیز رشک می برم...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 17:12  توسط Stephen Hero  | 

سال گذشته بود که با خبر شدم مجموعه نامه هایی از زنده یاد مهدی اخوان ثالث به محمد قهرمان (قصیده سرای معاصر) در قالب کتابی به چاپ رسیده است. گذشته از عرق فامیلی و ارادتم به هر دو بزرگوار، حال و هوای نامه ها را که مجسم می کردم اشتیاقم برای یافتن کتاب بیشتر می شد. دریغ که چاپ اول کتاب تمام شده بود. گمان کنم حاج آقای رجب زاده (کتاب فروشی امام) دیگر به این که هر دو هفته مرا با سؤال تکراری "نیومد حاج آقا؟!" می دید عادت کرده بود! همین پنجشنبه گذشته بود که طلسم شکست بالأخره. درست سر بزنگاه رسیدم چون نسخه آخر بود. عنوان کتاب با یادهای عزیز گذشته است که علاوه بر ده نامه از مرحوم اخوان به محمد قهرمان، اشعار و نامه های دیگری را نیز از دوستان نزدیک و قدیمی در خود جای داده است. دوستی دیرینه و برادر وار اخوان و محمد قهرمان بر کسی پوشیده نیست. محمد قهرمان در خردسالی از تربت حیدریه به تهران رفته و پس از چند سال برای ادامه تحصیلات خود به مشهد باز می گردد. در همین ایام و در کلاس پنجم دبستان است که با اخوان همکلاس شده و رشته دوستی بین آن دو تنیده می شود. لذت ناشی از خواندن این نامه ها برایم وصف نشدنی است به سه دلیل: اول این که عمیقاً به سنت رو به فراموشی نامه نویسی عشق می ورزم؛ دوم این که محتوی نامه ها بر تاریخی پرتو افشانی می کند که پر بارترین دوره ادبی معاصر این مملکت به شمار می آید (یا می آمد؟) و آبستن حوادث بیشماری نیز بوده است. روزگاری که آنقدر بزرگ و بزرگوار بود که شاعرانی چون شاملو، اخوان، آتشی، رحمانی، فروغ، خوئی، سپهری، و شفیعی کدکنی را در کنار هم جای بدهد. و دلیل سوم، نامه ها این توانایی را دارند که خصوصیات و ذهنیات ناخودآگاه افراد را به خواننده منتقل کنند، از این رو در نامه ها می توان به زوایای پنهان و جالب توجه روح انسان پی برد. در خاتمه فقط به این نکته اشاره می کنم که شاعرانه بودن دوستی بین این دو بزرگوار تا حدی است که هیچ یک از دسته بندی های مرسوم شعری این مملکت (کلاسیک / نو) در آن نتوانست خللی ایجاد کند چه اخوان از جمله ارکان شعر مدرن به شمار می رود و تخصص محمد قهرمان شعر به سبک هندی (ونیز اشعار فولکلور و محلی) بوده و از مصححین و مفسرین صائب نیز به شمار می رود. به هر حال، همان اندازه آشنایی فندق واری که با ادبیات بیگانه دارم این اعتقاد را به من داده که نگریستن به انسان های بزرگ از منظری دیگر (بر خلاف آن چه در این مرز و بوم رسم است) به هیچ وجه از مقام و عظمت آن ها نمی کاهد. آی خراسانی ها عقب افتادید، کتاب در تهران به چاپ رسیده است!

(قسمت هایی از نامه ها را در پست بعد خواهم گذاشت به امید خدا!)  

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 6:40  توسط Stephen Hero  | 

دغدغه ها و دردهای مهم زندگی جویس در اعماق داستان های دوبلینی ها مشهودند. دو داستان "مادر" و "میهمانخانه" مادرانی را معرفی می کنند که جویس هیچگاه قادر به تحمل آن ها نبود: مادرانی که با چشم غره و تهدید در ایفای نقش مادرانه خود با شکست مواجه می شوند. در داستان "مردگان"، گرتا زنی است که از حس همدردی و عطوفت مادرانه واقعی برخوردار بوده و این حس را هم به پسرکی که دوستش می داشته و از دنیا رفته، و هم به شوهر ناتوانش ارزانی می دارد. او با معطوف کردن افکارش به پسرک مرده (مایکل فیوری) هوس جنسی گابریل را در هم شکسته و در انتهای داستان نیز گابریل با مایکل همزاد پنداری می کند. در داستان های دیگر، مخصوصاً در "عربی" و "روز پیچک در اتاق کمیته"، جویس به موضوع فقدان گرما و صمیمیت گذشته ها می پردازد: بازار تعطیل شده، و احساساتی ناچیز و حقیر سرما را بر تصویر تابناک پارنل مستولی می کنند. در سراسر دوبلینی ها آن هنگام که مردها تنها و درمانده شده یا حضور ندارند زن ها زمام امور را به دست گرفته و قدرت نمایی می کنند: سه خواهر داستان "خواهران" به مفلوج ترین شکل از برادر کشیش خود بیشتر عمر می کنند؛ در داستان "یک ابر کوچک" همسر چندلر با ابراز عشق و محبت خود به طفل خرد سالش، شوهر را تا ورطه سقوط تحقیر می کند. اما زنان دیگری هم در دوبلینی ها هستند که ترحم خواننده را بر می انگیزند مثل معشوقه کورلی در "دو زن نواز"، اولین، و یا ماریا در "گل". این گونه از شخصیت های زن در به دست آوردن هویت و موجودیتی مادرانه شکست خورده اند؛ حتی گرتا نیز از آن روی که جوانی خود را در امتداد با مرگ زود هنگام و دردناک مایکل، از دست رفته می بیند قابل ترحم است. در جهان پیچیده و پر رمز و راز دوبلینی ها، زن ها یا نقش مادر را بازی کرده و یا در ایفای این نقش شکست می خورند، مردها می نوشند، و کودکان زجر می کشند.     

(Dear Dirty Dublin)

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 7:7  توسط Stephen Hero  | 

ای خاطرات کهنه ی پرپر

آیا زمانه بستری ز مشقت،

هموار می کند برای شفقت؟

ای التیام زخم پریشانی،

تلاوت پوچی،

تکرار درد یاد.

 ...

ای خاطرات کهنه ی پرپر

من خسته نیستم.

دیریست خستگی ام

تعویض گشته است به درهم شکستگی.

من خسته نیستم،

درهم شکسته ام،

این خود امید بزرگی نیست؟

(شیون بریده بریده: نصرت رحمانی)

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 6:52  توسط Stephen Hero  | 

چند روز پیش دوباره شعر Musee des Beaux Arts اثر آدن (W. H. Auden) را می خواندم. شاعر در جای جای شعر به نقاشی های برجسته نقاش هلندی دوره رنسانس یعنی پیتر بروگل (Pieter Bruegel) اشاره کرده و در قسمت واپسین شعر به واقعه تراژیک مرگ ایکاروس، همانطور که در یکی از نقاشی های بروگل به نام Landscape with the Fall of Icarus به تصویر در آمده، در حکم بی تفاوتی عوام و کوری زندگی در برابر وقوع حوادث بزرگ و سرنوشت ساز می نگرد. آن چه برای من اهمیت پیدا کرد زنده شدن دوباره نام بروگل بود که به آن خواهم پرداخت. بروگل از زمره نقاشانی است که برای اولین بار به شکلی ملموس در تاریخ نقاشی به زندگی و آداب و رسوم روستاییان می پردازد. از این رو آثار او در حکم روایاتی به شمار می آیند که به وسیله رنگ حکایت شده باشند. هنرشناسان و منتقدان از نقاشی های بروگل به عنوان منابع ارزشمندی جهت بررسی جنبه های اجتماعی و سنتی جامعه اروپا در زمان رنسانس استفاده کرده اند. اگر دوستان فیلم تبعید (The Banishment) را دیده و به خاطر داشته باشند حتماً به سکانس پایانی فیلم به چشم یکی از زیباترین بخش های فیلم می نگرند. خوب نکته همین جاست! زنان روستایی که در حال جمع آوری خرمن های گندم هستند و آن صحنه بدیع پشت سر آن ها اقتباس هوشمندانه و فهیم آندره زویاگینتسف از یکی از نقاشی های بروگل به نام The Harvesters است.

بروگل در این اثر خود به عناصر مورد علاقه اش همچون چشم انداز طبیعی، کشاورزان، مزرعه و ...پرداخته اما با کمی دقت و کند و کاش می توان معنی نهفته در تصویر را بیرون کشید و از آن در تفسیر انتهای فیلم استفاده کرد. چه کشاورزانی که در حال درو مزرعه هستند و چه آن هایی که در سایه درخت آرمیده اند در مقایسه با طبیعتی که آن ها در خود جا داده کوچک و حقیر می نمایند. آن ها میهمانند و فانی اما این طبیعت است که میزبان است و جاویدان. راه باریکی از میان مزرعه در دور دست به جاده ای متصل شده که در انتها به یک بندرگاه ختم می شود. مزرعه سبزی در سمت چپ تصویر به چشم می خورد که گویی در انتظار برداشت به سر می برد. سرنوشت روز برداشت آن خوشه ها را نیز مقدر کرده: دیر یا زود از آن گریزی نخواهد بود. انسان محکوم به ترک طبیعت و هر آنچه ساخته دست آن هاست محکوم به فنا است. این طبیعت است که همچنان پا بر جاست؛ این بهشت است که در انتها همچنان خالی از سکنه است.

در انتهای فیلم الکس یکه و تنها، کوچک و حقیر، سوار ماشین شده و آرام آرام در جاده ای باریک از این مکان ازلی فاصله گرفته (گویی حکم تبعید خود را پذیرفته) و جای خود را به زنان کشاورزی می دهد که مرثیه غمناکشان به ترانه پایان فیلم تبدیل می شود: با اشک هایمان / بهتان به جاودانگی درد می زدیم / با درد هایمان / تهمت به عشق / بیگانگی رسالت ما بود....

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 7:0  توسط Stephen Hero  | 

از دیدگاه آرمان، کتابخونه در خدمت اهداف متعالی دیگه ای هم می تونه باشه: زیبایی شناسی کودکانه و استفاده از حاشیه امنیتی قدرت! میگم آخه چرا اینجا اسباب اثاثیه تو گذاشتی، میگه اینجوری قشنگتره، تازه دیبا هم نمی تونه بهشون دست بزنه. خوب پر بیراه هم نمیگه! نه، من که یادم نمیاد توی قفسه های کتابخونه بابا خدا بیامرز چیزی گذاشته باشم فقط خیلی دوست داشتم مثل نردبون ازشون بالا برم و ببینم اون کتاب گنده ها چیه اون بالا. برای همین خونه تکونی ها رو هنوز دوست دارم: خیلی از چیزایی که روی خیلی از اون بالاها هستن رو میاریم پایین و یک شکم سیر بهشون نگاه می کنیم...هی کودکی کجایی که یادت بخیر...

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 6:44  توسط Stephen Hero  |