تبليغاتX
Agenbite of Inwit

Every human being is tried this way in the active service of expectancy. Now comes the fulfillment and relieves him, but soon he is again placed on reconnaissance for expectancy; then he is again relieved, but as long as there is any future for him, he has not yet finished his service. And while human life goes on this way in very diverse expectancy, expecting very different things according to different times and occasions and in different frames of mind, all life is again one nightwatch of expectancy.

[Søren Kierkegaard: Eighteen Upbuilding Discourses: "Patience in Expectancy" (1844)]

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 16:2  توسط Stephen Hero  | 

Darkness, Darkness
(Robert Plant: Sixty Six to Timbuktu, 2003)

Darkness, Darkness
Be my pillow
Take my head
And let me sleep
In the coolness of your shadow
In the silence of your deep

Darkness, Darkness
Hide my yearning
For the things I cannot see
Keep my mind from constant turning
To the things I cannot be

Darkness, Darkness
Be my blanket,
Cover me with this endless night,
Take away this pain of knowing,
Fill this emptiness with light,
Emptiness with light now.

Darkness, Darkness
Long and lonesome
Is the day brings me in.
I have felt the edge of sadness,
I have known the depth of fear.

Darkness, Darkness
Be my blanket,
Cover me with the endless night,
Take away this pain of knowing,
Fill the emptiness with light now,
Emptiness with light now...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 11:43  توسط Stephen Hero  | 

تا جایی که چشم کار می کند جاده است که دل تاریکی را له له زنان می کاود و می پیچد و جلو می رود. جاده های شبانه (یا شب های جاده ای؟) هیچ وقت تکراری نمی شوند. همیشه تصور می کنم که در پس یکی از همین پیچ هایی که همچون وحی چشم در چشم جاده ظاهر می شوند ماه به کمین نشسته تا ما را با خود ببرد، به همان گوشه پاک و پر نور، به همان مرغزارهایی که همیشه باد بر آن ها خواهد وزید. چشمانم را می بندم شاید بتوان  در دل بانوی وسوسه انگیز و سیاهپوش شب که ردایش را بر چشمانم می کشد، با قطب نمای ذهنی موقعیتم را پیدا کنم. هنوز ذهنم مزه پرتقال کوکی و جنون و فوکو و جبر و اختیار می دهد؛ چند ساعت پیش بود مگر؟ در صندلی پشت سر زوج تازه ازدواج کرده ای نشسته اند و دو نفری آهنگ های صنار سه شاهی موبایلشان را زمزمه می کنند؛ هر از چند گاهی صدای دخترک می آید که "آخ، عزیز دلم گردنمو شکستی"، و بعد هم قربان صدقه رفتن های آبدوغ خیاری پسرک که حالم را بد جور خراب می کند....آنتونی برجس...پرتقال کوکی...الکس...خشونت...لعنتی (دلم هوای آب هویج کرده این وقت شبی!). بلند می شوم و در صندلی خالی پشت سر راننده می نشینم. شاگرد راننده که از آن تیپ احمق های با اعتماد به نفسی است که لنگه ندارد در مورد مخزن گازوئیل با راننده بحث می کند. راننده که از اظهار فضل های الکی شاگرد کفری شده پوست های تخمه را آرتیستی تف کرده و با لهجه غلیظ مشهدی می گوید، "خواهرته...که اندزه الاغ نمفمی"! خوشم آمد که شاگرد هم تحویل نگرفت و به تخمه خوردن ادامه داد! خدا را شکر، همین قلمبه (هر چند رکیک) راننده به وراجی های شاگرد خاتمه داد! اندکی بعد آقای راننده مشتی ما را به یک چایی لیوانی مهمان می کند که خیلی می چسبد. این راننده ها چایی شان هم مزه جاده می دهد. بر می گردم به صندلی خودم. رومئو و ژولیت خوابیده اند، خدا را شکر. نه، حس موسیقی نیست. دلم نمی آید چشم از جاده بردارم که  بخشی از زندگی مرا در لابلای بازوانش می بافد و می رود. شیشه جلو اتوبوس به نظرم پرده سینما را می ماند. فیلم آن غم غربت خیال هایی دور است که با نور کامیون ها ظاهر شده و با صفیر چرخ های تریلی ها از نظر غیب می شوند. نه من را سر خواب است و نه این فیلم را سر باز ایستادن... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 7:6  توسط Stephen Hero  |