تبليغاتX
Agenbite of Inwit

Snow White Let down her hair black as ebony from the window. It was Monday. The hair flew out of the window. “I could fly a kite with this hair it is so long. The wind would carry the kite up into the blue, and there would be the red of the kite against the blue of the blue, together with my hair black as ebony, floating there. That seems desirable…

(Snow White, Donald Barthelme)

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 7:46  توسط Stephen Hero  | 

دو شب پیش بود که بالاخره یکی از آلبوم های موسیقی را که پونزده سال دیوانه وار می جوییدم گیر آوردم. آلبوم سال 1985 رابین گیب به نام Walls Have Eyes. درست همون حالی رو داشتم که کیت وینسلت امسال بعد از بردن دو جایزه گولدن گلوب پشت میکروفون داشت. با آهنگ اول (Someone to Believe In) همه اون لحظه هایی رو که طی این سال ها هر جا دستم رسیده بود قایم کرده بودم با ثانیه به ثانیه آهنگ های این آلبوم بال در آوردن و برگشتن. لحظه هایی که بوی کتاب فیزیک، دفتر حرفه و فن، انشاهایی که منتظر بودن تا بابا بخونشون، کتاب زیست، عکسای Iron Maiden، نوار کاست های دنون که رو همشون Eloy ضبط شده بود، کتابای چاپ قدیم اشعار شاملو و نصرت رحمانی، پوستر کهنه Pink Floyd، مجله های فیلم و آدینه، و کلی خاطرات دیگه می دادن. به آهنگ سوم که رسیدم (Gone with the Wind) تمام اون حس ها و کلماتی رو که نجویده قورت داده بودم تو این سال ها (مثل نوارایی که تو ضبط گیر می کرد و اعصابمونو به هم می ریخت) از تو وجودم زدن بیرون... موسیقی همیشه برای من تو این زندگی مار و پله ای، که همیشه هم ماراش از پله هاش دراز تر و زیاد ترن، یک جورایی قسمت بزرگی از زندگی ست، هیچ وقت بهش فقط به چشم سرگرمی و حال و حول نگاه نکردم، به خاطر همینم بودنش شاید از خود زندگی برام قابل لمس تر بوده. در برابر موسیقی همیشه حسابم با خودم و دنیا پاک پاکه، کاملاً آماده ام برای رفتن و دل کندن از همه تعلقات، برای نماندن، برای رفتن، رفتن...آهنگ دهم (Remedy) شروع شد، چه اسم با مسمایی. کی بود می گفت "یکی درد و یکی درمان پسندد"؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 7:24  توسط Stephen Hero  | 

رمان آتش پریده رنگ ناباکوف را باید به عنوان یکی از پرچم داران رمان پست مدرن در نظرگرفت. آن چه موجب حیرت و سردرگمی خواننده می شود ساختار به شدت پیچیده و غیر معمول بودن لایه های نمادین و واقع گرایانه رمان است. در رمان هایی همچون اولیس و موبی دیک، لایه واقعگرایانه داستان در سطح قرار داشته و لایه نمادین در زیر قرار دارد. در اولیس، ما با داستان وقایع یک روز از زندگی روزمره لئوپولد بلوم مواجه هستیم که از عمق آن اودیسه هومر آشکار می شود. می توان در پس نبرد بین کاپیتان اهب و موبی دیک شکست ناپذیر به کشف این حقیقت پی برد که بشر در برابر ابر نیروی هستی محکوم به شکست است. اما در آتش پریده رنگ این لایه نمادین داستان است که در پیش چشم خواننده گسترده شده و لایه واقعگرایانه آن پنهان است. ویژگی های غریب ساختاری و سبک نا متعارف رمان که انبوهی از صفات و اسم ها آن را در خود احاطه کرده اند از این رمان چنان سوراخ خرگوشی ساخته است که کمتر آلیسی میل پای گذاشتن به درون آن می کند.

آن چه که نمی توان به سادگی از کنارش گذشت تأثیر چشمگیر جویس بر ناباکوف، به ویژه در این رمان، است. هر دو جنبه زیبایی شناختی و ساختاری حکمت جویس را می توان در آتش پریده رنگ یافت و تفسیر کرد. درست مانند تصویر هنرمند، بند اول شعر جان شید به رشد، پویایی و تحول جان شید به عنوان یک شاعر اشاره دارد. از سوی دیگر حجم قابل توجهی از کلمات مبهم، بازی با واژه ها، اشتباهات تایپی عمدی، دلواپسی بیش از اندازه نسبت به سرزمین مادری، ظهور شخصیت های اسرار آمیز، و کاربرد مضمون "تبعید" گواهی است بر عرض ادب هنری ناباکوف نسبت به جیمز جویس.

آتش پریده رنگ حتی درونمایه "همزمانی" را نیز از جویس وام گرفته است. سفرهای گرادوس آدم کش، که برای کشتن شاه اجیر شده، همزمان است با دوران نگارش شعر جان شید. در حالی که گرادوس به غرب نزدیک می شود، شید هم با انتهای شعرش چندان فاصله ای ندارد. در انتها هنگامی که شعر به پایان می رسد شاعر نیز به قتل می رسد. در فصل "گاوهای خورشید" اولیس، استیون ددالوس و جمعی از دانشجویان پزشکی در بیمارستانی که مینا پیورفوی قرار است در آن وضع حمل کند، راجع به زایمان بحث می کنند. جویس برای نشان دادن رشد و پیشرفت جنینی و تکاملی، تحول زبان را در چند قرن مورد مضحکه قرار می دهد به این شکل که همزمان با شروع دردهای خانم پیورفوی و شروع زایمان، استیون با زبان دوران انگلو ساکسون شروع به سخن گفتن کرده و خلاصه به زبان شکسپیر، سویفت، استرن، کارلایل، دیکنز و دیگران می رسد. زبان استیون که انگلیسی مدرن  می شود نوزاد خانم پیورفوی نیز به دنیا می آید.

جدا از این مسأله که ناباکوف با نشان دادن توضیحات آبکی کینبوت بر شعر جان شید فعالیت های آکادمیک را هجو می کند، فرآیند خواندن یک اثر ادبی و تفسیر آن را نیز، از آن جایی که امری پیچیده و گنگ است، زیر سؤال می برد. در دنیایی که ناباکوف به تصویر می کشد تشخیص "خواندن" از "غلط خواندن" کار راحتی نیست. آیا ذهنیات و عقاید یک منتقد به همراه صور خیال یک شاعر ما را به فهم و درک یک شعر رهنمون می سازد؟ آیا از شعر می توان برای بیان عقاید فلسفی نیز استفاده کرد؟ آیا می توان بوسیله شعر گذشته را به خاطر آورد و به پالایش روحی دست یافت؟ چون شعر و فلسفه برای جان شید در حکم نوعی درمان هستند (نه تمرینی هنری و روان شناسانه) لذا نمی توان برای سؤالات طرح شده به راحتی جواب مشخصی یافت.

بسیاری از منتقدین توجه خود را به مسأله "نویسندگی" در این رمان معطوف ساخته اند. به راستی ناباکوف، کینبوت، و شید بر کجای پهنه  گسترده جغرافیای آتش پریده رنگ ایستاده اند؟ کدام لایه از داستان واقعی و کدام غیر واقعی است؟ چه کسی نویسنده است؟ چه چیزی نوشته می شود؟ به طور حتم ناباکوف با این عقیده بازی می کند که واقعیت همه چیز می تواند باشد به جز ساختاری تخیلی. با چنین تفکری، ناباکوف از مکانیسم های ابر متنی یاری می جوید تا فرم سنتی رمان را پشت سر گذاشته و به نقطه مقابل روایت برسد. به همین دلیل، همه وجوه تمایز بین ویراستار و متن، راوی و داستان نا مفهوم و گنگ می شود. در حقیقت، خواننده پس از مقایسه بین دست نوشته شید و توضیحات کینبوت و تلاش بیهوده خود برای پیدا کردن حقیقت خسته و کوفته از نفس خواهد افتاد.

در انتها، اگر به اسم نمادین کینبوت (شاه کش) دقت کنیم حیرت خواهیم کرد از این که کتاب از همان ابتدا متقاعدمان کرده بود که گرادوس آدم کش است و کینبوت شاه؛ حال همه محاسباتمان به هم ریخته است! اکنون که این داستان هزارتو مانند به آخر خود رسیده است از دل تاریکی سایه ای از واقعیت ظاهر می شود: جان شید خود می توانسته همان شاه باشد و کینبوت همان آدم کش. اصلاً آیا باید این مسأله را باور کنیم؟ دنیای اسرار آمیز ناباکوف سر ایستادن ندارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 3:12  توسط Stephen Hero  | 

وقتی فیلم Yella (محصول ۲۰۰۷) اثر کارگردان آلمانی کریستان پتزولد را تماشا می کنی به این نکته پی می بری که موج نو فیلمسازان معاصر اروپایی واقعاً دارد مرتبه خودش را در سینمای جهان پیدا می کند. بعد از کارگردانانی همچون آلخاندرو آمنابار و آندره زویاگینتسف و تلاش آن ها برای ساخت فیلم هایی که مخاطب خاص خود را به تفکر و تعمق وا می دارد، پتزولد نیز با هنرمندی هر چه تمام تر فیلمی ساده، عجیب، چند لایه و قابل تحسین را به روی پرده نقره ای برده است. فیلم یلا در عین سادگی و ریتم نسبتاً آرام خود، فیلمی به مراتب نا متعارف بوده و از داستانی به شدت استعاری برخوردار است. فیلم با یک شوک آغاز می شود. یلا برای یافتن کاری می خواهد از آلمان شرقی به هامبورگ برود. شوهر سابق و درمانده یلا می خواهد او را که می خواهد به آلمان غربی برود تا ایستگاه قطار برساند، اما در نیمه راه ماشین خود را از بالای پل به درون رودخانه پرت می کند. هر دو از رودخانه بیرون آمده و یلا خود را به موقع به ایستگاه می رساند. قبل از همه چیز پیراهن قرمز یلا خیلی توجه تماشاچی را به خود جلب می کند که در دو صحنه داخل قطار او را مشغول پوشیدن آن می بینیم: درست مانند استفاده نمادین از رنگ قرمز در فیلم وعده های شرقی کراننبرگ که در سراسر فیلم به آن اشاره فراوان می شود. قرمزی پیراهن یلا را نمی توان ساده فرض کرد؛ او از آلمان شرقی می آید (بهتر است نظام کمونیستی سرخ آن را هم از یاد نبریم) که صحنه هایی مملو از پرندگان، طبیعت و زیبایی دارد و به آلمان غربی می رود که در آن سرمایه داری پول های کثیف را بین شرکت ها و مؤسسه ها دست به دست می گرداند. تا چشم کار می کند فولاد است و پنجره و ساختمان های سر به فلک کشیده. او به عنوان منشی فردی به نام فیلیپ وارد معاملات صوری شرکت ها شده و وارد بازی پولی کثیفی می شود.

از این جا به بعد داستان شکل عجیبی به خود می گیرد. یلا با دیدن آب حالش دگرگون می شود، صدای پرنده می شنود، هتلی محل اقامت او همیشه خالی است، شوهر سابق یلا به راحتی وارد اتاق او که در آن قفل است می شود و ... این ها همه مقدمه ای است برای بخش دوم فیلمی که قرار است با یک شوک نیز به پایان برسد! پس از این که یلا و فیلیپ تصمیم می گیرند به عنوان دو همکار و دلداده دور آلمان سفر کنند، ما پلیس ها را می بینیم که ماشین همسر سابق یلا را از رودخانه بیرون کشیده و اجساد یلا و همسرش را نیز به آمبولانس منتقل می کنند! آیا در تمام این مدت یلا مرده بوده یا همه داستان خوابی بیش نیست؟ چه کسی مرده و چه کسی زنده است؟ واقعیت است یا تخیل؟ این جا به یاد فیلم دیگران آمنابار می افتم. شباهت را نمی توان انکار کرد. فیلم می تواند داستان سرگردانی یک روح باشد، می تواند روایت پست مدرنی باشد از رویای زنی در حال مرگ یا رویای اتحاد دوباره آلمان شرقی و غربی که در ضمیر ناخودآگاه بسیاری از ساکنین آلمان شرقی به شکل دردناکی خودنمایی می کند.

پتزولد در مصاحبه ای می گوید آن هایی که از آلمان شرقی می روند دنیایی را ترک می کنند که از فرط تهی بودن به دنیای مردگان و ارواح شبیه است؛ آن ها می خواهند به زندگی پا بگذارند اما پای ارواح و اشباح را نیز به زندگی باز خواهند کرد. به نظر شما یلا نماینده بر حق این ارواح نیست؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 3:7  توسط Stephen Hero  | 

“What is happiness?”, asked the boy.

He said, “A warm gun.”

“A gone grief,” replied she.

I say, “A short walk.”

( یک روز چهارشنبه، سه راه ادبیات!)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 2:58  توسط Stephen Hero  | 

Amazing

I kept the right ones out
And let the wrong ones in
Had an angel of mercy to see me through all my sins
And there were times in my life
When I was goin' insane
Tryin' to walk through
The pain

When I lost my grip
And I hit the floor
Yeah, I thought I could leave,
but couldn't get out the door
I was so sick and tired
Of livin' a lie
I was wishin' that I
Would die

It's amazing
With the blink of an eye,
you finally see the light
Ohh, it's amazing
When the moment arrives that you know you'll be alright
Yeah, it's amazing
And I'm sayin' a prayer for the desperate hearts tonight

That one last shot's a permanent vacation
And how high can you fly with broken wings?
Life's a journey not a destination
And I just can't tell just what tomorrow brings

You have to learn to crawl
Before you learn to walk
But I just couldn't listen to all that righteous talk,
I was out on the street
Just tryin' to survive
Scratchin' to stay
Alive

It's amazing
With the blink of an eye, you finally see the light
Ohh, it's amazing
When the moment arrives that you know you'll be alright
Ohh, it's amazing
And I'm sayin' a prayer for the desperate hearts tonight
The desperate hearts
Desperate hearts

(Aerosmith)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 9:1  توسط Stephen Hero  | 

باز

خواهی یافت

 مرا

اگر

جریان

بی تسلیم

چشمه ها

رود ها

را

– بی اعتنا

به ضجه

کلاغان

و پوزخند

شغالان –

تا دریاچه

آیینه

دنبال کنی

که به آسمان فرو می ریزد

آن جا که

ماهی های

عنابی

پس از مرگ

به کابوس

مواج

مرغان

ماهیخوار

سر می خورند

(تربت حیدریه: 24/10/87)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 16:4  توسط Stephen Hero  | 

از نظر جیمز جویس هنر راستین هنری است که در مخاطب حس ناب بهت زدگی زیبایی شناسانه را برانگیزد که به عبارت دیگر همان احساس شهود معنوی است که در برابر اثر هنری به مخاطب دست می دهد. چنین هنری از سه اصل مهم پیروی می کند: کمال، هارمونی، و پویایی. هنگامی که این سه اصل با هم درمی آمیزند، نه تنها در شخصیت های جویس بلکه در خواننده نیز حس شهود خلق می شود. وجود دو اصل اول به پیدایش سومین اصل منتهی می شود: پویایی. این همان حسی است که ستایش را برمی انگیزاند. بنا به گفته جوزف کمپل، اسطوره شناس بزرگ که به جیمز جویس نیز ارادت فراوان دارد، اگر پویایی یک اثر هنری شما را تسخیر نکند این تجربه زیبایی نامیده می شود. اما اگر پویایی اثر آن چنان شما را تکان بدهد که "منیت" شما را در هم شکسته و شما را در حالت سرخوشی و سرور تعالی گرایانه قرار دهد، تجربه ای ناب است. از این رو در آثار جویس این تجربه هنری در قالبی دوار و موزون به تلألو آن "چیستی" غیر قابل توصیف شئ می پردازد که نه تنها به خود ارجاع دارد بلکه به صورتی متناقض و همزمان به رازی نیز اشاره می کند که از درک آن عاجزیم. هدف آثار بزرگ ادبی همین است مانند فانوس دریایی وولف، سفیدی موبی دیک یا نور سبز رنگی که گتسبی بزرگ به آن خیره می شد.

جویس برای چگونگی بیان هنری نیز سه مرحله یا ویژگی قائل می شود: غنایی، حماسی و دراماتیک. آثار ابتدایی اکثر نویسندگان بزرگ با حس و حالی غنایی آغاز شده و همزمان با بلوغ هنری نویسنده تحت سیطره فرم جهانی دراماتیک قرار می گیرند. در مرحله بیان غنایی هنر، هنرمند تصویر خود را در ارتباط بی واسطه با خود به نمایش می گذارد همانطور که می توان در دو اثر استیون قهرمان و تصویر هنرمند به این مهم پی برد. اولیس و درونمایه حماسی آن در دنبال می آید و در نهایت با بیداری فینیگان فرم دراماتیک بیان هنری را تجربه می کنیم، جایی که هنرمند مانند خداوند خالق دور از اثرش قرار گرفته، و نامرئی و بی تفاوت ناخن هایش را می گیرد. بیداری فینیگان آن چه را که می توان درباره هستی تصور کرد در بر می گیرد و در عین حال به خود نیز رجوع می کند.

از گفته های بالا چنین می توان نتیجه گرفت که یک اثر سترگ هنری می تواند به همان اندازه به خالق خود ارتباط داشته باشد که به خواننده یا مخاطب. جاذبه جهانی اثر هنری، توانایی اثر برای روایت داستان هر فردی است که می تواند شرکت کننده فعال در آن اثر بوده و به بخشی از خالق اثر نیز تبدیل می شود. به همین دلیل است که خواندن و دوباره خواندن آثار جویس لایه های چند معنایی را به وجود می آورد. رابرت ریف، یکی از منتقدان جویس، می گوید، "ممکن است [در آثار جویس] لایه های چند معنایی وجود نداشته باشد اما در عوض مراتب چندگانه و رو به تعالی آگاهی خواننده به چشم می خورد." بی هیچ شبه ای می توان چنین اذعان کرد که توانایی هنر برای تغییر دادن هر فرد به این شکل شاهکار است.   

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 14:0  توسط Stephen Hero  | 

(نقاشی از لو اشتایمن، نقاش معاصر روس)

چند وقتی است که بنا به دلایلی بیشتر به کنار و گوشه ادبیات پست مدرن سرک کشیده و در آن تفحص می کنم، تا آن جا که کاملاً قانع شدم که به هیچ وجه آرمان ها و عقاید و تفکر ادبیاتی من با این جریان همخوانی ندارد. خودم را بیش از پیش مدافع سر سخت ادبیات و تفکر مدرن یافتم. این هم کشف و شهودی بود برای خودش! همین مسأله باعث شد که چند خطی در این مورد بنویسم. باشد که آغازی باشد بر ادامه مردد این وبلاگ...

منطق ادبیات پست مدرن همواره اصرار دارد که از دو قطب پیروی کند: الف) این که در جهان پست مدرن ما قادر نیستیم تا جهان را به شکلی با شکوه و پر عظمت تراژیک تصور کنیم؛ ب) و این که جهان پست مدرن مملو است از شک و عدم یقین به صورتی که در هر لحظه و هر مکان مرد تهاجم اطلاعاتی قرار می گیریم اما در نهایت به جوابی نهایی و قطعی دست نمی یابیم. در پس متن های در هم تنیده و سر در گم کننده ادبیات پست مدرن – بیش از آن که همچون ادبیات مدرن به جستجو برخاسته و به کشف و شهود برسیم – به این حقیقت پی می بریم که همه چیز یک بازی بی مفهوم و توطئه ای برای ریشخند کردن جهان و خواننده است.

مفهوم کلاسیک دنیای تراژیک ناشی از این عقیده است که انسان همواره در حال نبرد با هستی است. انسان با ارزش ها و عقایدی که به آن ها اعتقاد دارد به زندگی در جهانی ادامه می دهد که نسبت به سرنوشت او بی اعتنا است و همین قضیه به زندگی او اعتبار می بخشد. راحتی رو به فزونی زندگی مدرن (و پس از آن پست مدرن) از این ارزش و اهمیت تراژیک کاسته است. رویکرد ادبیات مدرن به مفهوم تراژدی بسیار پیچیده و قابل بحث است. در ادبیات مدرن شخصیت ها یی خلق می شوند که اگر چه پیشینه ای پر افتخار نداشته و از سلاله شاهان نیستند (مانند هملت یا فاستوس) اما در نبرد با هستی به شکل طعنه آمیزی در گیر موقعیت هایی تراژیک می شوند مانند ویلی لومان (مرگ یک دستفروش)، پروفسور روبک (وقتی ما مردگان بر می خیزیم)، یا سانتیاگو (پیرمرد و دریا). شک گرایی پایان قرن نوزدهم، ظهور رئالیسم و ناتورالیسم، جنگ جهانی اول و تلاطمات اجتماعی پس از آن، تراژدی را (اگر چه نه در مفهوم کلاسیک آن) در ضمیر ناخودآگاه ادبیات مدرن بهینه کرده است. کافی است به آثار نویسندگانی چون کافکا، چخوف، ایبسن، استریندبرگ، وولف، همینگوی، تنسی ویلیامز، فالکنر و اشتاینبک بنگریم؛ درونمایه تراژیک در تمامی آثارشان به چشم می خورد. یکی از عمده ترین تمایزات بین ادبیات مدرن و پست مدرن در این است که جنگ های جهانی اول و دوم این فرصت را برای نویسندگان مدرن فراهم آورد تا از منظری متفاوت به سرشت تراژیک زندگی بشر بنگرند، اما نویسندگان پست مدرن بر این عقیده پافشاری کردند که هیچ چیز در جهان معنایی ندارد.

اگر تا دیروز بلاهای طبیعی و جنگ دشمن شماره یک بشر به شمار می آمدند در جهان پست مدرن، جامعه دشمن درجه یک بشر است. زندگی انسان پست مدرن را عواملی مورد تهدید قرار می دهند که قرار است برای او ایمنی و آرامش را به ارمغان بیاورند. برق روشنایی و گرما را با خود می آورد، اما امروزه در جهان به اندازه کافی نیروگاه های برق اتمی داریم تا در یک چشم به هم زدن کشوری را به سرزمینی بی حاصل مبدل کنند. برای انسان مدرن، هستی دشمن ارزشمندی به شمار می آمد زیرا به او این فرصت را نیز می داد تا در عین شکست و نابودی، غرور و منزلتش را نیز حفظ کند: به قول همینگوی، "انسان نابود می شود اما شکست نمی خورد." اما در دنیای پست مدرن، مرگ در حکم آخرین قسطی است که برای زندگی تو خالی و غیر واقعی خود می پردازیم. چنین دیدگاهی نسبت به زندگی و مرگ را می توان در آثار نویسندگان پست مدرن همچون توماس پینچون، جان بارث، و دونالد بارتلمی یافت. فردی که می میرد فقط آماری است برای شرکت بیمه، اداره کفن و دفن، و اداره مالیات.حتی مرگ هم جزو اموال ضروری فرد به شمار نرفته و از این رو فرد از کوچکترین ارزش و اهمیتی در دنیا برخوردار نیست.

در جهان پست مدرن، جامعه بوروکرات، مصرف گرا، و بی روح انسان را می بلعد بدون این که حس ترس و شفقت در کسی برانگیخته شود. اسکار وایلد در کمتر از دویست سال پیش چنین جامعه ای را پیش بینی کرده بود که در آن انسان ها از فشار دهشتباری که بر آنان وارد می شود آگاه نیستند و زندگی شان، مانند حیوانات، مملو از نوعی آسایش بدوی است. آن ها هیچ گاه نمی فهمند که فکرشان فکر اشخاص دیگر است و زندگی شان دنباله رو زندگی دیگران است (یاد فیلم ماتریکس می افتم). آن ها برای لحظه ای هم خودشان نیستند. همه این تفکرات در ادبیات پست مدرن منجر به پیدایش نوعی آشوب می شود.

شخصیت های اصلی در رمان های پست مدرن (مانند اودیپا ماس در Crying of Lot 49) با چنین آشفتگی که منجر به پیدایش نیروهای توطئه گر می شود رو به رو بوده و باید در مقابل آن واکنش نشان دهند. این نیروها چیستند؟ کسی نمی داند! چون دنیای پست مدرن ضرورتاً دنیای عدم یقین است، ذهن شخصیت ها درگیر سؤالات بیشماری می شود که جواب آن ها خود سؤالات دیگری است! از این جهت است که مدافعین ادبیات پست مدرن جایگاه علم و دانش عملی را در چنین ادبیاتی اساسی می دانند. در حالی که شک و نسبیت گرایی اینشتین در جای جای ادبیات پست مدرن حضور دارد، ادبیات مدرن در سایه کهکشان هایی همچون بیداری فینیگان همچنان بشر را به بیداری در "یک گوشه پاک و پر نور"* رهنمون می سازد.

 * عنوان داستانی از همینگوی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 12:30  توسط Stephen Hero  | 

Like him was I, these sloping shoulders, this gracelessness. My childhood bends beside me. Too far for me to lay a hand there once or lightly. Mine is far and his secret as our eyes. Secrets, silent, stony sit in the dark palaces of both our hearts: secrets weary of their tyranny: tyrants, willing to be dethroned.
The sum was done.

(Ulysses)

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 20:48  توسط Stephen Hero  | 

ای کاش رویاهایم را می دزدیدی

تا مجبور نباشم

گوشه گوشه

ذهنم را

برای چال کردنشان

به ناخن

گودالی بکنم

از درد

از

درد

(جاده مشهد به  شیراز: 5/10/87)

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 20:31  توسط Stephen Hero  | 

هارولد پینتر فقید در آثار دیگر نمایشنامه نویسان بزرگ نیز ایفای نقش کرده بود، از جمله در نقش کراپ در نمایشنامه تک شخصیتی بکت به نام Krapp's Last Tape که در سال 1996 در لندن روی صحنه رفت. روحش شاد...  

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 20:21  توسط Stephen Hero  | 

خبر درگذشت هارولد پینتر را که شنیدم به حال دنیای ادبیات افسوس خوردم که یکی دیگر از وزنه ها یش را از دست داد. می دانستم که چند سال است که دارد با لجاجت هر چه تمام تر با سرطان دست و پنجه نرم می کند. خبر مرگ پینتر برای من در حکم خبر مرگ آشیل رویین تن بود. جدا از دیگر نمایشنامه های تئاتر ابسورد، آثار پینتر برای من حس و حال دیگری داشت؛ تصویرگری او از اضطراب و گنگی زندگی مدرن را، در عین واقعیت گرایی، با تمام وجود احساس کرده بودم. از بازی روزگار در عجبم! یادم نمیرود نه سال پیش که دانشجو بودم (اینترنت و شبکه جهانی هنوز مرسوم نشده بود) کتابخانه میرزای شیرازی را زیر و رو کردم تا آدرس پستی پینتر را پیدا کنم. نامه ای پر از سوال برای استاد فرستادم که متأسفانه به علت تغییر مکان گیرنده بعد چند هفته برگشت خورد. تقریباً دو هفته پیش هم برایش ای میلی فرستادم با هزاران امید و آرزو که این بار هم نامه به مقصد نرسید گویا. پینتر بودن در جهانی را تجربه کرده بود که در آن هر لحظه خشونت در حال متولد شدن بوده و گفتگوها هر آیینه دچار سکته و وقفه می شوند. اتاق های پینتر برایم آشنا ست، همان جایی که گفتگوها به میدان نبردی تبدیل می شوند که در پهنه آن کلمات می توانند بخراشند و زخم بر جای بگذارند. شخصیت های پینتر، همچون آدمیان دور و برمان، از کلمات برای آزار و نابودی یکدیگر استفاده می کنند. "وقفه ها" و "سکته ها" یی که پینتر در بین کلمات و جمله هایش وارد می کند از ویژگی های منحصر به فرد او به شمار می روند. این "وقفه" ها از یک سو فرصتی برای نفس کشیدن و القای تأکید بوده، و از سوی دیگر سکوت در برابر مشت بالا رفته برای تهدید را تداعی می کنند. نکته دیگری که در مورد پینتر برای من جالب بوده و هست اشارات فراوان به جیمز جویس در نمایشنامه های اوست. پینتر در کنار نوشتن نمایشنامه هایش به کارگردانی و بازی در آن ها هم مشغول بود. رد پای او را می توان در سینما هم دنبال کرد. او فیلمنامه نویسی را از سال 1965 برای فیلم "مستخدم" به کارگردانی جوزف لوزی آغاز کرد. او شاعر هم بود، فعال پر شور سیاسی هم بود، و حالا دیگر نیست. هر چه بیشتر فکر می کنم بیشتر مطمئن می شوم که دیگر کسی را یارای پر کردن جای خالی چنین ستارگان عرصه ادبیات جهان نیست...و صحنه چه بی شرمانه تهی می شود از بازیگران و بازی گردانان بزرگ...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 20:11  توسط Stephen Hero  |