تبليغاتX
Agenbite of Inwit

دقیقاً از همین الانی که این پست رو بذارم تو وبلاگ دیگه نمی تونم تصمیم بگیرم پست بعدی کی از راه برسه. میدونین که برای چی. به آینده امید دارم چرا که به قول شاملو "نی ز امید رستم نی ز غم؛ وین میان خوش دست و پایی می زنم. به هر حال هر آمدنی را رفتنی ست و هر رفتنی را بازگشتی. پس چه بهتر که آدم بازگشتش قوی تر و بهتر از قبل باشه و گرنه زود تکراری می شه و حوصله بر. از همه بر و بچه ها و دوستان اندک تر از اندکی که این خزعبلات رو می خوندن و یا منت بر بنده میذاشتن و کامنت می دادن و یا بزرگواری پیشه می کردن و بر این حقیر خرده نمی گرفتن نهایت تشکر و سپاس دارم. بودن یا نبودن: مضحکه این است! به هر حال دوست دارم که به قول شیرازیا همچی "زودی برگردم" و آستینا رو بدم بالا و دوباره بچسبم به حروم کردن فضای مجازی وبلاگ! فقط یه حسرت کوچیک مونده ته دلم: یه مطلبی بود که یکی دو ماهی ذهنمو بدجور درگیر خودش کرده بود و بالاخره هم نشد بیارمش تو وبلاگ. خیلی دوست داشتم با تکیه به نظریات فوکو و برخی از شاعران رمانتیک در مورد جنون و معنای اون در فیلم های The Wall، The Dark Knight، و ترانه فوق العاده "I’m Going Slightly Mad" از فردی مرکوری، بحث کنم. شاید جنون سرآغاز خوبی برای دوباره برگشتن باشه. راستی دیشب همش خواب می دیدم دارم تو یه جنگل پر از موز راه می رم. اون همه خوشه های موز سبز و زرد! نمی دونم چرا دلم نمیومد حتی یه دونه از اون موزا رو بخورم. از خواب که پا شدم رویام زود تعبیر شد. دور و برم پر بود از جعبه های خالی و نیمه پر موز؛ با این که توشون کتاب و اثاث بود اما هنوز بوی موز می دادن لا مصبا! شب و روزتون همیشه موزی باد...........      

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 7:21  توسط Stephen Hero  | 

و اما آخرین خبر موسیقیایی همراه با تصویر از استرالیا به گزارش حامد زینه مان:

پنجشنبه شب با دو تا از برو بچ رفتیم کنسرت حاج لئونارد کوهن. نکته جالب این بود که قیافه آدما که اومده بودن کنسرت با قیافه اونایی که اومده بودن کنسرت اوزی یا الیس کوپر خیلی فرق می کرد. همه بیشتر بالای ۴۵ سال بودن و تر و تمیز، بیشتر از قشر اتو کشیده بودن. دیگه خبری از برو بچه های بی تربیت و خالکوبی شده و کچل مچل نبود! آقا جات خالی کنسرت تو downtown بود نزدیک Chinatown. اولین آهنگ کنسرت Dance Me to the End of Love بود که وقتی می گفت لا لا...لا لا لا لا...لا لا مو به تنم سیخ شده بود. خلاصه شو بگم که کنسرت سه ساعت و نیم طول کشید. بدون احتساب بیست دقیقه استراحت، لئونارد کوهن تو سن 75 سالگی سه ساعت و نیم خوند در حالی که تو بعضی از آهنگ ها گیتار و کیبورد هم می زد. تو یکی از آهنگ ها داشت یک دستی کیبورد می زد بعد رو به جمعیت گفت "ببینید یک دستی هم بلدم بزنم"! می دونی اون یه حس شوخ طبعی به خصوصی داره. یه جا به همین با حالی گفت:

“15 years ago when I was sixty I was a kid with crazy dreams, all these years I spent time taking pills like Prozac (and some other depression pills) and studied religion and philosophy but cheerfulness kept breaking through…it's a great honor to play in this peaceful country when rest of the world is in chaos.”

 خلاصه که من شخصاً هیچ جوری اون حسی رو که اونجا داشتم نمی تونم توصیف کنم، واقعاً کلمه ای ندارم براش. آخر کنسرت هم وقتی که گروهشو معرفی کرد و از صحنه بیرون رفت مردم اونقدر وایستاده تشویقش کردن و براش دست زدن که دوباره برگشت. این کار چهار بار تکرار شد و دفعه آخر که برگشت یه آهنگ دیگه هم خوند...راستی قبل از این که امروز گزارش کنسرت لئونارد کوهن رو برات بفرستم، وبلاگتو باز کردم و دیدم از عمو لئونارد نقل قول کردی! جالب نیست!؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 7:15  توسط Stephen Hero  | 

۲ فوریه (دو روز پیش) سالروز تولد جیمز جویس عزیز بود. با شرمندگی بسیار که خبرش داخل یکی از این کارتن های نیمی پر و نیمی خالی جا مانده بود! دوستان دوبلینی و غیر دوبلینی اگر حس و حالیست شما را همچنان خوش باشید. تولد عمو جیمی مبارک...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 8:4  توسط Stephen Hero  | 

دیروز غروب با کامبیز از سمت فلکه برق به طرف تقی آباد می اومدیم. هوا بدجوری بغض کرده بود اما نمی بارید. به شدت هوس موسیقی در من بی تابی می کرد. می دونستم که تو ماشین کامبیز از سافت راک و اینجور چیزا خبری نیست. می خواستم تا به تقی آباد نرسیدم یک آهنگی چیزی بزنم تو رگ. از سر عادت شروع کردم به جستجو میون مجموعه mp3 موجود. همه موسیقی ایرانی، همه هم از این جدیدا...گشتم و گشتم تا رسیدم به محسن نامجو. نه اصلاً حسش نبود. حالم خراب تر شد مثل این عملی ها که به جای مواد آرد نخود گیرشون میاد! داشتیم به تقی آباد نزدیک می شدیم، لعنتی! آها رضا یزدانی، از هیچی که بهتره! تا آهنگ "دنیای وارونه" رو پیدا کنم رسیده بودیم نزدیک میدون احمد آباد. به خودم گفتم سه راه راهنمایی پیاده می شم اما تازه رسیده بودیم به وسط آهنگ. گفتم جهنم ملک آباد پیاده می شم! از شانس ما که همیشه پشت چراغ قرمز کلی معطل می شیم، این بار که می خواستیم یه چیزی گوش کنیم و وقت بکشیم همش می خوردیم به چراغ سبز! خلاصه که ملک آباد رو هم رد کردیم و به سه راه خیام رسیدیم که تازه سولوی باحال گیتار آخر آهنگ اومد. به کامبیز گفتم یا این ور سه راه یا اون ور سه راه یه ترمز می زنی تا آهنگ تموم شه بعدم من می زنم به چاک داداش! کاری نداریم که کلی ماشین پشت سر ما بوق می زدن؛ آهنگ تموم شد و بعد تا خود چهار راه بهار پیاده گز کردم در حالی که باری از رو دوشم برداشته شده بود و چیزی تو دلم سنگینی می کرد. یکی دو ساعت بعد که بارون گرفت قار قار همه کلاغای تاریخ تو گوشم پیچیده بود...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 15:37  توسط Stephen Hero  | 

دوباره اسباب کشی (آن هم به دیاری دیگر) و دنبال جعبه خالی گشتن و جمع کردن وسایل و بیچاره کتاب ها و دفتر و دستک ها و یاد داشت ها! این هم یک جور زندگی ست دیگر: زندگی قاصدکی (از واژه mp3 وار خوشم نمی آید). اشکالی ندارد. گاهی اوقات در زندگی باید تصمیم هایی بگیری و پای خوب و بدش هم بایستی. زندگی که همش شعار و ادا و پز روشنفکری نمی شود. آدم باید بالاخره تکلیف خودش را با زندگی روشن کند. در این دنیای کارناوال وار مملو از صدا بگذار این بار ردای دلقکی و بی خبری را ما به تن کرده و دمی صدای خود را فرو بندیم. به درک اسفل السافلین! توی بد فصلی از این سال های خاکستر خربزه خوردیم و پای لرزش آن هم خواهیم ایستاد. مگر نه این که عمری پشت سر جویس نماز خوانده و خاک پای او را به چشم می کشیم؟! مگر نه این که او زندگی خود و تاریخ جهان را در تبعید رقم زد؟! الان وقت ثابت کردن آن همه ادعاست. بر ما باد که به این تبعید خود خواسته درود فرستیم و دعوت استاد را لبیک گوییم. چه تصادفی! جویس با نورا و پسر و دخترش ترک دیار کرد، ما نیز هم! خدا را چه دیدید، شاید که اودیسه ما هم روزی به رشته تحریر در آمد. تصویر بزرگ استادم مرحوم کامیابی که همیشه اصرار داشت او را "هادی" صدا کنیم از جلو چشمم محو نمی شود. همیشه می گویند شاگردان کامیابی کمال گرایند و سخت کوش و سر تسلیم در برابر ابلهان انسان نما فرود نمی آورند. الان وقت اثبات دیگر باره این ادعا نیز فرا رسیده است. اول فکر می کردم می خواهم خودم را دلداری بدهم اما بعد دیدم که نه به هیچ وجه اینطور نیست. شغلم را که فعلاً به باد داده ام هیچ، نفس این وبلاگ محقر نیز به شماره افتاده است، اگر کاشانه ام را نیز بر سر این قمار باختم باکی نیست. زندگی ام از آن من است، عقایدم از آن من است، دوستانم (هر چند اندک تر از اندک) از آن منند. به قول لئونارد کوهن "باکی ندارم از این که زشتم، موسیقی از آن من است." پس تا لحظه ای که ققنوس زندگی تبعیدی ما سر از خاکستر بردارد می شمارم یک اوتاپوکو*، دو اوتاپوکو، سه اوتاپوکو.............

(*اوتاپوکو: خنده دار نیست، در دنیای کارناوال وار حقیقت دارد! در کارتون "بلفی و لیلی بیت" که چند سال پیش از تلویزیون پخش می شد، فکر می کنم خواهر لیلی بیت (چونا) بود که اوتاپوکو اوتاپوکو می شمرد تا خوابش ببرد! با تشکر از آ. ج. عزیز هم برای یادآوری و کاربرد این واژه و هم برای تصویر زیبای این پست.)

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 1:30  توسط Stephen Hero  | 

I sat before the wise man in the autumn of my youth
And I told him all the things I had to know
He said you heard the future if you need to find the truth
And in his eyes I saw that it was so

So I came around and asked him the meaning of life
And as he smiled I saw a twinkle in his eyes
He said with all his years there's still so much he has to learn
And once again I saw that it was so

Keep on living low and waiting your turn
Is the only way to ease your concern
If you want to find your dream for sure
You don't wake up too soon
And you'll find that he's a shooting for the moon

Wise man, wise man
Which way should I run
There're so many roads, so many ways to turn
I'm like a blind man lost in the sun
I wanna be like you and be a wise man too
But I'm looking for an easy way to learn

(Uriah Heep: Firefly,1977)

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 13:20  توسط Stephen Hero  | 

در سال 1967 گروه Pink Floyd فردی را به نام پیت واتس به عنوان دستیار گروه استخدام می کند که پس از مدتی به خاطر توانایی هایش به مقام تکنیسین صدا و ضبط گروه می رسد. ممکن است کسی نام پیت را تا به حال نشنیده باشد اما علاقمندان Pink Floyd مسلماً خنده های بین آهنگ های آلبوم The Dark Side of the Moon را به خاطر دارند: بله خنده ها متعلق به پیت واتس است! واتس متأسفانه در سال ۱۹۷۶از دنیا می رود اما دختر کوچکش گروه Pink Floyd را در تور بزرگشان همراهی می کند. دختر او کسی نیست جز ناومی واتس که اکنون جزو ستارگان سینمای جهان به شمار می رود! به او تبریک می گویم به خاطر این پیشینه! از پشت صحنه Pink Floyd تا روی صحنه هالیوود: پیشرفت چشمگیری است!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 16:3  توسط Stephen Hero  | 

چند روزی میشه که دوستان از اقصی نقاط این مملکت خبرشو بهم دادن. راستش اول باورم نشد تا این که خودم تبلیغشو تو کانال در پیت پی ام سی با همین چشمام دیدم! به قول شاعر من به چشم خود دیدم که آرام جانم می رود. حدود دو هفته دیگه در همین بغل گوشمون یعنی دوبی گروه Iron Maiden کنسرت داره! فکرشو بکنین! برای کسی که از ده دوازده سالگی سر و سودایی داشته با این گروه، این خبر چه شوق و زجر توأمانی می تونه داشته باشه. یعنی دیگه Iron Maiden از این نزدیک تر می تونه به ما بشه؟! نه به خدا. خلاصه که به کلکسیون کهن الگویی "ای کاش" های ما این یکی هم اضافه شد. حاضرم از تمام کتاب ها و فیلم هام بگذرم برای رفتن به این کنسرت اما نمیشه لامصب. نقل خواستن من نیست چون گذشتن از این تعلق ها برای حاجی ایکی ثانیه بیشتر کار نداره؛ مسأله یه چیز دیگه س. گرفتین که؟! لعنت بر این غم نان که نمی گذارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 7:30  توسط Stephen Hero  | 

لئونارد چز بین سال های 1947 تا 1950 کلوپ شبانه خود را در بخش جنوبی شیکاگو که پاتوق نوازندگان و مشتریان سیاه پوست بود به کمپانی ضبط موسیقی چز رکوردز ارتقا داد. او که به دنبال کشف استعدادهای درخشان در ایالت های جنوبی آمریکا می گشت به پیشرفت موسیقی بلوز الکتریکی کمک شایانی کرد. از بزرگان موسیقی بلوز که در آن سال ها آثار درخشان خود را در استودیوی چز رکوردز ضبط کردند می توان از Muddy Waters، Little Walter، چاک بری، Howlin' Wolf، و اتا جیمز نام برد.

۲) آقای دارنل مارتین فیلم سال 2008 خود را به نام Cadillac Records بر مبنای داستانی که خلاصه آن در بالا ذکر شد ساخته است. اگر مثل بنده علاقمند پر و پا قرص موسیقی بلوز باشید که این فیلم حسابی به شما خواهد چسبید. آدریان برودی با همان چهره مفلوک همیشگی نقش لئونارد چز را بازی می کند، جفری رایت در نقش Muddy Waters هنر نمایی کرده و Beyoncé هم افتخار عظیمی نصیبش شده که ایفاگر نقش اتا جیمز شده است. این فیلم با زیبایی و تلخی خاصی به زندگی و مشکلات حرفه ای و هنری لئونارد چز و پاره ای از هنرمندان بلوز دو دهه 50 و 60 آمریکا که پدر خواندگان موسیقی بلوز مدرن به شمار می روند می پردازد.

۳) فیلم Cadillac Records از کادیلاک به عنوان استعاره ای برای تغییر (اجتماعی، اقتصادی) استفاده می کند. کادیلاک های بسیاری در فیلم دیده می شود که رنگ و مدل آن ها مدام در حال عوض شدن است همانطور که وضعیت مالی و اجتماعی شخصیت ها رو به ترقی و جامعه در حال تغییر است. اما نکته قابل توجه تنهایی و انزوای شخصیت ها است که تنها با پول و ماشین نمی توان آن را تغییر داد. فیلم با لئونارد چز و Muddy Waters آغاز می شود و با اتا جیمز به پایان می رسد: از بلوز تا موسیقی Soul. لئونارد پس از فروختن استودیو و جمع کردن وسایلش، در حالی که صدای اتا (Beyoncé) را می شنویم که می خواند "ای کاش کور بودم تا رفتنت را نمی دیدم"، در کادیلاک خود دچار حمله قلبی شده و از دنیا می رود.

۴) یکی از صحنه زیبا و تکان دهنده فیلم لحظه ایست که Muddy Waters پس از مرگ Little Walter با آرامش به اتاق خود می رود اما ناگهان از اتاق صدای گریه بلند و دردناک او به گوش می رسد. بلوز یعنی این. آن چه برای من مهم است بها دادن آقای دارنل مارتین به موسیقی بلوز است آن هم در دوره ای که بلوز بیش از همیشه مورد کم لطفی و فراموشی قرار گرفته. گری مور در یکی از ترانه هاش می گوید: "بلوز دردی است که می توان با آن زیست، زنی است که بی او نمی توان زیست." و به راستی هم که چنین است. در عظمت موسیقی بلوز همین بس که یکی از پایه های اساسی موسیقی راک اند رول به شمار می رود. از الویس پریسلی و جری لو لویس و Beach Boys گرفته تا Led Zeppelin و UFO همه وام دار موسیقی بلوز می باشند. باید به عشق و علاقه موسیقیدانان بریتانیایی همچون اریک کلاپتون و گری مور درود فرستاد که در آن سر دنیا موسیقی بلوز را احیا کرده و به آن رنگ و بوی دیگری بخشیدند تا همچنان چراغ بلوز فروزان باقی بماند.  

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 1:55  توسط Stephen Hero  | 

بین چهار راه دانشجو و چهار راه بهار در صندلی جلو یک پیکان مسافرکش در خدمت یکی از همشهریان عشق صندلی جلو برای چند صد هزارمین بار ساندویچ انسانی شدن را تجربه که نه، مزه مزه می کنم. از پشت شیشه بخار کرده ماشین جفت های جوان (از وجنات و سن و سالشان معلوم است که زوج نمی توانند باشند) را می بینم که هراسان اما مشعوف به سرعت از قرمزی چراغ راهنمایی استفاده کرده و از خیابان رد می شوند. عاشقند راستی؟ این ها عشق را چطور تعریف می کنند؟ در همین فکرم که گفتگوی به ظاهر آرام دو دختر جوان در صندلی پشتی خیالات مرا در هم می ریزد:

"باهاش قهر کردم تا یه کم ادب شه." "باز چرا؟!" "دیروز یک ساعت و نیم بهش زنگ می زدم گوشیش خاموش بود." "خوب ازش می پرسیدی." پرسیدم. میگه سر جلسه امتحان بودم. باور نمی کنم. مشکوک شدم بهش." "خاک تو سرت خوب شاید راست گفته بد بخت!" "غلط کرده! میگه برگه امتحانشو که روش تاریخ داره میاره تا من مطمئن شم. اما ته دلم حس می کنم دروغ می گه." "بابا اون که دست از سرت ور نمی داره!" "(با خنده مخلوط با لودگی) دیشب تا صبح چهل تا اس ام اس زد. جوابشو ندادم! تو آخرین اس ام اس نوشته بود اگه تو رو نبینم می میرم (می زند زیر خنده چندش آوری). ظهری جواب زنگشو دادم. می دونی چی بهم گفت؟" "چی گفت؟" "گفت حالا تصمیم گرفتم بمیرم اما دیگه تو رو نبینم! پسره روانی! (باز هم خنده سبک)"  

همان حسی را دارم که پسرک داستان "عربی" جویس پس از مواجه شدن با خانم جلف فروشنده بازار داشت. حالم خیلی خراب می شود. به چهار راه بهار می رسم و از ماشین پیاده می شوم. انگار کورم. چیزی نمی بینم به جز صورتک های ارزان و یک بار مصرف. ارزان و یک بار مصرف.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 1:49  توسط Stephen Hero  | 

[بامداد در یکی از پست های پیشین خود ("می میرم می کاهم ناکامم") ظریفانه به هم ‌سانی میان سه فصل به سوی فانوس دریایی و دو فیلم زویاگینتسف می پردازد که موضوع جالب و قابل تأملی است. مسلم است که در این میان نمی توان شباهت بین خانم رمزی در رمان به سوی فانوس دریایی و شخصیت ورا در فیلم تبعید را نادیده گرفت. در همین رابطه نکاتی چند به ذهنم رسید که لازم دانستم بیان کنم.] 

می توان گفت که مرکز ثقل رمان به سوی فانوس دریایی ارتباط خانم رمزی با سه مقوله زمان، مرگ، و شخصیت انسان است. آنچه برای خانم رمزی اهمیت دارد فقط شیوه نگریستن به زندگی نیست، بلکه دستیابی به شگفتی ها و عجایب زندگی و بصیرت است. نقش خانم رمزی به عنوان مادر و همسر نه تنها مرکزیت جهان او را تشکیل داده بلکه ستون فقرات رمان را نیز شکل می دهد: فصل اول ("پنجره") به بخشی از زندگی او می پردازد؛ فصل دوم ("زمان می گذرد") مرثیه ای در سوگ اوست (جستجوی زمان از دست رفته) که در جای جای خود به نیروهایی همچون وجود، نظم، مرگ، و آشوب اشاره می کند؛ فصل آخر ("فانوس دریایی") نیز به تأثیر شخصیت او، با وجود نبودنش، بر دیگر افراد می پردازد. اشتیاق خانم رمزی برای خشنود ساختن دیگران او را در نقطه مقابل آقای رمزی قرار می دهد که جهان بینی اش بر خرد گرایی استوار بوده و تنها در ذهن خود زندگی می کند. به همین دلیل هم او از دیدن جهان اطراف همچون خانم رمزی عاجز است.

در نظر ویرجینیا وولف در دنیایی که گذر زمان همه چیز را به سوی مرگ و نیستی هدایت می کند تلاش خانم رمزی، به عنوان یک فرد، برای دستیابی به یگانگی جاودانگی بی ثمر است. ارجاعات وولف به طبیعت، درخت، رود، و امواج حاکی از زود گذر بودن این عوامل طبیعی و فنا پذیری زندگی بشر می باشد. او که همیشه برای کنار هم نگاه داشتن اعضای خانواده می کوشد در ابتدای صحنه شام با ناراحتی متوجه می شود که هر یک از مدعوین و اعضای خانواده با فاصله و جدا از یکدیگر نشسته اند. ظاهراً با تقدیر بشر نمی توان در افتاد. پس از اتمام شام و رفتن میهمان ها نیز او متوجه می شود که همه آن وقایع اکنون به گذشته تعلق دارد؛ همه چیز تمام شده است. 

اما در پس این لایه از شخصیت پردازی خانم رمزی با جنبه دیگری از شخصیت او آشنا می شویم که با درونمایه وحدت و یکپارچگی هنر در هم آمیخته است. تا او زنده است اعضای خانواده و دوستان دور یکدیگر جمع می شوند. او در صحنه شام در فصل اول از این که فرزندانش بر تفاوت های افراد تأکید دارند ناراحت شده و از آن ها می خواهد تا نقاط اشتراک افراد را بیابند. تکمیل شدن نقاشی لیلی بریسکو نیز بدون تداعی رمزگونه خانم رمزی امکان پذیر نیست. خانم رمزی خود هنرمندی است که بر روی بوم نقاشی زندگی خود انسجام و اتحاد بین خانواده و دوستان را میسر می سازد. خانم رمزی نیز از این حقیقت تلخ آگاه است که هیچ چیز در این دنیای فانی پایدار و جاودانه نیست، به همین خاطر می کوشد تا ارتباط خود را با نماد ها و تمثال های جاودانگی حفظ کند. تصویر او که کنار پنجره نشسته و جوراب می بافد مؤید همین مسأله است: بافندگی – همه چیز را در کنار هم قرار دادن – خود به درونمایه وحدت اشاره آشکار دارد. او از پشت همین پنجره به فانوس دریایی (که نماد جاودانگی است) چشم می دوزد و با آن همزاد پنداری می کند. او بسیار زودتر از شوهر و فرزندانش به فانوس دریایی دست یافته است.

از پنجره اتاق خانم رمزی درختی در باغ دیده می شود که به نوعی مورد علاقه اوست: درختی که به فانوس دریایی شباهت داشته اما از آن به خانم رمزی نزدیک تر است. از دید خانم رمزی این درخت نمادی است از همان ثبات و نظمی که او همیشه در جستجوی آن است. بعد این درخت را درست در وسط بوم نقاشی لیلی بریسکو می بینیم تا علاوه بر نمادی از نظم و ماندگاری تمثالی از توازن نیز باشد که دنیای زنانه و هنرمندانه لیلی را به دنیای مادرانه و هنرمندانه خانم رمزی پیوند می دهد.

آن چه بر راز جاودانگی خانم رمزی تأکید بیشتری می کند هنر ویرجینیا وولف در افزودن آب و رنگ اسطوره ای و کهن الگویی به شخصیت اوست. وولف خانم رمزی را در فصل اول رمان به عنوان یک الهه توصیف می کند. در نگاه لیلی بریسکو او همیشه شکوهمند جلوه می کند. اغراق نیست اگر بگوییم آقای بنکس به نوعی خانم رمزی را پرستش می کند. او نوای اساطیری را در صدای خانم رمزی تشخیص می دهد. چارلز تنسلی او را همچون مادر اساطیری و الهه باروری مجسم می کند که با چشمانی از ستاره و نسیمی در موها در باغ قدم زده و گل ها از جای پای او سر بر می آورند. مهم ترین شخصیت های اساطیری که در شناختن بیشتر خانم رمزی به ما کمک می کنند الهه هایی هستند که هر یک به نوعی با زئوس در ارتباطند: رئا (مادر زئوس)، دیمیتر (زن زئوس)، و پرسفونه (دختر زئوس).

و اما شباهت بین ورا و خانم رمزی. بسیاری از خصوصیات خانم را رمزی را می توان در مورد ورا نیز بر شمرد: از خود گذشتگی، تنهایی، زیبایی، مهربانی، تجسم باروری و خلقت. اما آن چه این دو شخصیت را کاملاً از هم متمایز می کند در سرنوشت آن ها نهفته است. هر دوی آن ها می میرند و خانه را پر می کنند از غیبت خود ولی خانم رمزی به هزار شکل در زندگی و تصور افرادی که پس از او مانده اند تجسم می یابد. او روح افسار گسیخته آفرینش و ثبات است که تنها خیال او باعث تکمیل نقاشی لیلی و به انجام رسیدن سفر به فانوس دریایی می شود. ورا از این جهت با خانم رمزی فرق دارد که ماهیت او بیشتر مذهبی/عرفانی است تا فقط اسطوره ای و کهن الگویی. او همان فیض و مرحمت الهی است که از زندگی سرد و بی احساس خانواده اش پر می کشد. چه بسا که با مرتکب شدن به برخی از گناهان با توبه و تضرع نیز نمی توان به سرچشمه های فیض رسید. او همچون خانم رمزی منبع الهام زندگی و هنر نیست که در ذهن و روح مساعد به بار بنشیند. او معصومیت و ربوبیتی زخم خورده است که برای نرنجاندن مخاطب ناسپاس با حضور خود، غیبت را بر می گزیند. خدا تنها ترین است. نیست؟

(Marilyn S. Mylrea)

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 17:10  توسط Stephen Hero  | 

امروز عصر دومین جلسه نقد و بررسی فیلم های آلفرد هیچکاک در آمفی تئاتر جهاد دانشگاهی با نمایش فیلم مرد عوضی برگزار شد. از آن جا که یکی از ویژگی های غیر قابل انکار چنین جلساتی کشیده شدن بحث به ثریا و افلاک است، یک سری از مطالبم را نتوانستم بگویم و یک سری دیگر را هم نخواستم که گفته باشم! به هر حال تا آن جا که امکانش بود مطلبم را شستم و رفتم تا بشود حداقل در همین نوشتنگاه متروک جایش داد...

از دیدگاهی مذهبی می توان گفت که آدم ها در فیلم های هیچکاک به نوعی در تلاش (جستجوی خدا؟) برای  یافتن حقیقتند. برای همین همیشه آن ها را در عذاب، جنون، و در نهایت در حال مرگ می بینیم. آدم های هیچکاک بازیچه تقدیر بوده و در نهایت قربانی می شوند. در فیلم های او به نظر می رسد که همه چیز به خوبی و در نهایت نظم برای شخصیت ها طراحی شده باشد؛ جاده ها و خیابان ها شخصیت ها / قربانیان را به سوی سرنوشت محتوم هدایت می کنند. همه چیز تحت کنترل است؛ آیا دوربین می تواند استعاره ای برای چشم بی تفاوت خدا باشد؟ همین مسأله باعث می شود که شخصیت های او همیشه در وحشت از دست دادن خود یا خدا (وحشت از رخ دادن یک اتفاق) به سر می برند. رمان محاکمه کافکا را به خاطر می آورم که در ابتدای آن جوزف ک را در یک صبح با طراوت بهاری بی هیچ گناهی بازداشت می کنند. جهان هیچکاک از جهان اگزیستانسیالیستی کافکا چندان فاصله ای ندارد: آدمیان محکوم به زندگی در جهانی هستند که به فرض داشتن خالقی بزرگ از توجه و دلسوزی آن خالق چیزی نصیبشان نمی شود. حتی نظم و آراستگی ظاهری همیشگی هیچکاک نیز پارادوکس وار با این مسأله در ارتباط است. در حالی که او وحشت خود را از طرح و نقشه و نظم مقدر شده، در فیلم هایش ابراز می کند از هر گونه تغییر در این نظم هندسی و مشخص نیز ابا کرده تا آن جا که همیشه در سفرهایش به یک هتل و یک اتاق رفته و یک نوع غذا را نیز سفارش می دهد.

بنابراین موقعیت هایی که هیچکاک خلق می کند بی هیچ تردید موقعیت هایی کهن الگویی به شمار می روند. در فیلم مرد عوضی، مانی فردی عادی از طبقه متوسط به پایین جامعه است که ناخواسته در شرایط نامساعدی قرار می گیرد. در همان سکانس آغازین فیلم هنگام بیرون آمدن از کافه به طور اتفاقی با دو پلیس رو به رو می شود که طرز راه رفتنشان حاکی از این است که گویی مانی را دستگیر کرده و در بین خود او را می برند. او به خاطر گناهی که مرتکب نشده مجرم شناخته می شود که از درونمایه های آشنای هیچکاکی و کهن الگویی است: مجرم بیگناه. به همین خاطر باید در عنوان فیلم تمرکز بیشتری کرد. از یک سو، "مرد عوضی" می تواند به مردی اطلاق شود که پست و رذل باشد، از سوی دیگر او می تواند مردی باشد که در موقعیتی اشتباهی قرار گرفته شده، و در نهایت می تواند نمادی باشد از انسان هایی که برای جهان اطرافشان بسیار معصوم و بی تجربه هستند. به شدت تصویر پرنس میشکین در ابله داستایوفسکی (یا داستان "مرد عوضی در بهشت کارگران" اثر تاگور) توجه مرا به خود جلب می کند. اگر مانی دست و پا چلفتی، منفعل، و زیادی خوب جلوه می کند برای این است که او هم مانند پرینس از قواعد کثیف بازی این جهان آگاه نیست. او خود در این جهان عوضی، عاریه است.

مانی (حالت تصغیر اسم او نیز به کوچکی او در بازی هستی اشاره دارد) در طی فیلم به ایوب تبدیل می شود با این تفاوت که در برابر مصایبی صبر پیشه می کند که دلیل آن را نمی داند. او در دنیایی زندگی می کند که مدام توسط نیروی شر تهدید می شود و عدم مقاومت در برابر شر به بحران خواهد انجامید. بحرانی که در ابتدا گریبانگیر مانی است بحران هویت است که در صحنه ورود به زندان به خوبی شاهد آن هستیم: پس از آن که چند بار نام او را صدا می زنند به خود می آید گویی که دیگر نمی داند کیست. بحران دامن همسر او یعنی رز را نیز می گیرد که منجر به پریشانی روحی و روانی او می شود. رز را در آسایشگاه روانی در بین دو پرستاری که او را به سمت اتاقش هدایت می کنند می بینیم که از لحاظ زیبایی شناسی همتای سکانس ابتدایی فیلم است که به آن اشاره شد. بازی مذهبی هیچکاک همین جاست: مانی ایمان خود را حفظ کرده و صبورانه به انتظار معجزه می نشیند، اما رز ایمان خود را به مانی، رستگاری، و نجات از دست داده و از لحاظ روحی سقوط می کند.

نکته پایانی این جاست که پایان فیلم به هیچ وجه خوش نمی تواند باشد زیرا که نتیجه برای شخصیت اصلی که رز است نه مانی، کابوسی را می ماند که طعم و خاطره آن تا پایان عمر باقی خواهند ماند. در فیلم انجمن شاعران مرده (پیتر ویر) پسران جوان یک کالج به خاطر شخصیت معلم ادبیاتشان، آقای کیتینگ (رابین ویلیامز)، دگرگون می شوند تا آن جایی که یکی شجاعانه عاشق می شود، یکی به یک یاغی رمانتیک تبدیل شده، و دیگری علیرغم میل پدر در نمایشنامه ای ایفای نقش کرده و سپس خود کشی می کند. اما شخصیت اصلی تاد اندرسون (ایتان هاک) همیشه خجالتی و گوشه گیر است که با حرکت انقلابی خود در انتهای فیلم و ایستادن بر روی صندلی برای تشکر از آقای کیتینگ داستان را از آن خود می کند. در مرد عوضی نیز هیچکاک ابر و باد و خورشید و فلک را به چرخش در می آورد تا شخصیت به ظاهر حاشیه ای، مانند رز، توانایی ها و نقاط ضعف خود را نشان دهد. او نیز چون همسر لوط ایمان خود را به فرامین شوهر از دست داده و به پشت سر نگاه می کند. او محکوم به سنگ شدن است.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 2:27  توسط Stephen Hero  | 

“I want to be able to surrender myself to a woman,” he blurts out. “I want her to take me out of myself. But to do that, she’s got to be better than I am; she’s got to have a mind, not just a cunt. She’s got to make me believe that I need her, that I can’t live without her. Find me a cunt like that, will you? If you could do that I'd give you my job. I wouldn’t care then what happened to me: I wouldn’t need a job or friends or books or anything. If she could only make me believe that there was something more important on earth than myself. Jesus, I hate myself! But I hate these bastardly cunts even more – because they’re none of them any good.

(Tropic of Cancer: Henry Miller)

(Patrick James Woodroffe)

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 19:36  توسط Stephen Hero  | 

Dean suddenly became tender. “Now dammit, look here, all of you, we all must admit that everything is fine and there’s no need in the world to worry, and in fact we should realize what it would mean to us to UNDERSTAND that we’re not REALLY worried about ANYTHING. Am I right?” We all agreed. “Here we go, we’re all together ...” We all jumped to the music and agreed. The purity of the road. The white line in the middle of the highway unrolled and hugged our left front tire as if glued to our groove...

...Our battered suitcases were piled on the sidewalk again; we had longer ways to go. But no matter, the road is life.

 (On the Road: Jack Kerouac)

(Jack Kerouac)

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 19:13  توسط Stephen Hero  | 

(مدت هاست که بیهوده در انتظارم تا شاید معجزه ای رخ دهد و تارکوفسکی برخیزد و فیلم دیگری بسازد! در این وانفسای امروز جای او در میان سیل عظیم فیلم ها و فیلمسازان بسیار خالی است. او طبیبی است که سعی ندارد درد را با دارو تسکین دهد، او درد را شکافته و به تو اجازه می دهد عظمت آن را با تمام وجود لمس کنی. آرامش یعنی این. صحبت از تارکوفسکی که می شود، ناخودآگاه به یاد نقل قول برگمان می افتم که گفته بود: "کشف اولین فیلم های تارکوفسکی برای من در حکم معجزه بود. به یکباره خود را در مقابل دری یافتم که کلیدش را نداشتم. همان دری بود که همیشه آرزوی می کردم از آن بگذرم؛ همان جایی بود که می شد در آن احساس آرامش کرد. تارکوفسکی توانست آنچه که مدت ها در دل داشتم و نمی توانستم چگونه به زبان بیاورم را بیان کند. تارکوفسکی بزرگترین فیلمساز است.")

آندره بازن معتقد است که قدرت و خلاقیت سینما در توانایی آن برای بازنمایی اجسام (واقعیت؟) در تداوم زمانی و مکانی است. بر خلاف نظر او، تارکوفسکی با برداشت های بلند که تداوم جریان زمان حال را متوقف می کند زمان ستیزی کرده و شکل مرسوم و قراردادی واقعیت را در هم می شکند. تارکوفسکی مدام دیالکتیک واقعگرایی سینمایی را به چالش می کشد. او ثابت می کند که تصویر سینمایی از موقعیتی مبهم و دو پهلو برخوردار است زیرا در حد واسط بین واقعگرایی تمثالی و راز ورزی تعالی گرایانه جای می گیرد. به عنوان مثال، تارکوفسکی دو اصل پویای حرکت و زمانمندی را در برداشت های بلند خود دستکاری می کند. او به شخصیت هایش اجازه می دهد تا از قاب خارج شده و در نقطه دیگری از مکان وارد قاب شوند: چنین از هم گسیختگی بصری را نمی توان به راحتی با شاخصه های قابل فهم و کلیشه جهان عینی توضیح داد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 8:16  توسط Stephen Hero  | 

I am on the verge of the implausible puzzlability of life again crossing Eccles St. this time, navigating a pair of nonchalant legs towards Bloom’s kittychicken kitchen to take the boot I left there Molly’s bedroom upstairs, bed wide as Molly’s arms room deep as her eyes, why does he look at me that way, stop philosofarting me mister you’re farther than my father I kant I kant cunt I? blazing unmanned man shall bury his blind wandering seed in her farm, Molly’s pussy pussy cat gazing at my windy eyes her arm lies across the pillow I’m being sucked in her bloody Bloom-hating halo I’m out I’m out…out of the blue out of the purple haze the very mystic maze music of spheres echoing Icarus’ splash in every corner of this dullhollowland can’t you see the portrait of the oldie bold artificer on every window of these dullhouses? I call her I.C. yeah the faint reflection of E. C. oops butterfly queen of blakest roses where all streets can’t recall their names and names are lustful murmurs of freudened madams in beds of no return, no return to the very thought that escapes me till the day I wake up…up up lad the fish is spawning in the backyard the rats are fertilizing the bony graves of the exhausted generations ago, up up lad here comes the orgasm of all rapedjaded moments in and out of time the Timmy…My eyes are open I just don’t see the ghost of my father there stands a doubliner image of a sexy captain Hamlet his seamen white pouting lips on her appleround pink hips, how can I get up without dreaming how I wish for a crazy diamond to shine or not to shine… no knowing of how long I shall live in exile will you be the widow of such a man? It would be beautiful to die if God so willed said he. Footsteps behind my back my father’s ghost perhaps Bloom’s doom is following me the bucketful of water my soul so old. Heavy the night silent the city dreamless the sleep weary the lover vague the words vague the emotions white the arms of the road: gray is the feeling of the one who once was me…….

(Mashhad, last night, so late)

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 2:46  توسط Stephen Hero  |