بعد از ده سال امسال دوباره رسماً در منزل پدری مستقر شدم. خدا را شکر. فرصتی حاصل شده تا بتوان نوار ضبط شده ایام گذشته را به قول الیوت دوباره و چند باره دید و باز بینی کرد. متأسفانه هیچکدام از صحنه های این فیلم را نمی توان ادیت یا پاک کرد. باید به یاد آورد و درد کشید به پهنای دشت، به بلندای کوه. به گذشته که نگاه می کنم آنقدر برای خودم دلیل آرشیو کرده ام که دیگر از این فصل به اصطلاح بهار خوشم نیاید. یک جور ابتذال رنگ و لعاب دار دارد این فصل که نمی توانم در قالب کلمات توصیفش کنم. شاید روزی برایش آهنگی ساختم. کسی چه می داند. درست سه سال پیش در پنجمین روز از اولین ماه سال نو بود که پدر هوس سفر به سرش زد، چمدانش را بست و رفت و دیگر هیچ. پدر دل به خاک زد تا ریشه های خواب زده گل های باغچه اش را از خواب بیدار کند. او دیگر نیامد. گوشم پر است از این مزخرفات که "مرگ حق است" و "همه ما رفتنی هستیم" اما هیچ کدام از این عبارات احمقانه نمی توانند پاسخی برای چرای دردناک آدم بیابند. عزیزی را که از دست می دهی سیاهچالی در وجودت آشکار می شود که تمام کهکشان های هستی هم نمی توانند آن را پر کنند. چطور می شود فراموش کرد؟ مرگ، خوب یا بد، بجا یا نا بجا، از مبتذل ترین و پست ترین عناصر این زندگی باری به هر جهت بشری است. بد جوری به زندگی برگ می زند این مرگ. این روزها بیشتر اوقاتم را در باغچه بزرگ پدری می گذرانم: درخت ها را هرس می کنم، باغچه را بیل می زنم، گل و سبزی می کارم. اما نمی دانم این کار ها را می کنم تا چیزی را به یاد بیاورم یا چیزی را از یاد ببرم. نمی دانم. تنها چیزی که به ذهن پاییزی ام می رسد شعری است از پدر که حتی طاقت زمزمه کردن آن را هم ندارم:
مرا به باغ مبر باغبان ز پا افتاد
بلبل آن همه زد ناله تا ز نا افتاد
فتاد ولوله در باغ، غنچه ها پژمرد
دمی كه مشعل پاييز از هوا افتاد
زلال آب روان سنگ شد ز هيبت فصل
چنانكه ماهی دل زنده از شنا افتاد

Brave and crazy
If I could have my way
I'd be sleeping in the alley
On a couch with a friend and a bottle of gin
If I could have my way
I'd be runnin' with the circus
I would be taming all the lions
There'd be no denying I was brave and crazy
If I could have my way
I wouldn't be dreaming, scheming, screaming
Oooh, what am I gonna do
About you
If wishes were horses
This beggar would ride
I'd have my cake and eat it
With a little on the side
I'd never want for money
I'd never want for friends
I wouldn't have to make excuses for
the shape that I'm in
Shaking and crazy
Before I saw your eyes
I was in control of my soul on the whole
Oooh, what am I gonna do
About you
Cool as a rule
I wouldn't play nobody's fool
But I keep on talking
Made in the shade
I had a perfect cue to fade
But I keep on walking
If I could have my way
I'd check out right now
I'd say out to lunch honey thanks a bunch
It wouldn't work out anyhow
But this desire's too much
It's rented out my brain
It's showing previews of your body
Driving me insane
And that's crazy
So all that I can do
Is to beg, plead, won't you tell me please
What am I gonna do
About you
(Melissa Etheridge: Brave And Crazy, 1989)

به دستام نگاه می کنم. هنوز ده روزم نشده که ناخن هامو کوتاه کردم ولی می بینم که دوباره دارن همچین معقول بلند میشن! میگن تو قبر تا چند روز ناخن ها به رشد خودشون ادامه می دن و بلند می شن. یادم نره بگم گیتارمو هم بذارن پهلوم....
آقای گرانت ریچاردز عزیز: دستنوشته (دوبلینی ها) صحیح و سالم به دستم رسید. چند روزی درگیر ترجمه ای خواهم بود اما هفته بعد کل کتاب را خواهم خواند و سعی می کنم آن چه از دستم برآید در مورد آن انجام بدهم. هر کجا کلمه "bloody" به کار رفته آن را حذف می کنم به جز آن مورد که در داستان Boarding House است. بخشی از Counterparts را هم به بهترین شکل ممکن اصلاح می کنم. چون که شما شدیداً با آن بخش مخالفت کرده اید. به اندازه سر سوزنی مایل به این تصحیح ها نیستم و تنها به این خاطر در برابر مخالفت شما تسلیم می شوم که Two Gallants در مجموعه جای بگیرد. اگر متقاعد نشوید که کتاب را چاپ کنید، من وقتم را به خاطر هیچ تلف کرده ام. در مورد چهاردهمین داستان A Little Cloud هم فکر نمی کنم موردی برای مخالفت در آن پیدا کنید. در هر حال من آن را با دیگر داستان ها بر می گردانم، همانطور که خواسته اید.
ممکن است بعضی از پیشنهادات من برای شما مضحک به نظر برسد: و فکر می کنم بی فایده است اگر از شما بخواهم حروفچین دیگری پیدا کنید. من حروفچینی را ترجیح می دهم که لال مادرزاد باشد، یا اگر چنین فردی را نمی توان یافت شخصی باشد که در مورد "جزئیات" مته به خشخاش نگذارد. حالا از این مسأله بگذریم.
به عقیده من، نظر شما مبنی بر این که احتمال دارد دست اندر کاران چاپ دوبلینی ها به خاطر غیر اخلاقی بودن کتاب در دادگاه محاکمه شوند آب در آسیاب دشمن ریختن است. خبر دارم که در انگلستان از چند یاوه باشکوه برای اتهام استفاده کرده اند اما واقعاً نمی فهمم چگونه یک دادگاه ویژه متمدن می تواند دو دقیقه هم به یک چنین اتهامی بر علیه من گوش کند! من هیچ اهمیتی نمی دهم که آیا آن چه می نویسم غیر اخلاقی است یا نه، اما اگر من معنی کلمات را می دانم، هیچ چیز غیر اخلاقی در دوبلینی ها ننوشته ام.
یکی از روزنامه های دوبلین را با این نامه برایتان می فرستم. گل سر سبد روزنامه های هزل آمیز ملت های سلتی است با مطالبی درباره Punch و Pasquino. این روزنامه را برایتان می فرستم تا بینید ایرلندی ها چقدر بذله گو و کنایی هستند آن قدر که تمام دنیا هم می داند. سبک کاریکاتوریست به شما نشان می دهد که ایرلندی ها چقدر هنرمندند. و شما خودتان متوجه می شوید که ایرلندی ها مذهبی ترین ملت روی زمین اند. شاید این مسأله نظر لطف شما را نسبت به دوبلینی ها جلب کند. گناه من نیست اگر از داستان های من بوی سطل زباله و علف هرز خشک و خوراک دل و قلوه می آید. من شدیداً معتقدم اگر مانع از این شوید که مردم ایرلند در آیینه صیقل خورده من یک نگاه تمام و کمال به خودشان بیندازند، شما باعث پسرفت حرکت تمدن در ایرلند خواهید شد.
جيمز جويس
23 ژوئن 1906
مرتضی س.: استاد میشه نظرتون رو راجع به اوج دوره سینمای وسترن بدونیم؟
منتقد: والا بعد از فلینی و سینمای شاعرانه وسترن ش هیچکدوم از کارگردانان صاحب نام این ژانر (حتی ترنس مالیک و باب فاسی) هم نتونستن سینمای وسترن رو به سر منزل معنا گرایی و متا فیزیکی خاص خودش برگردونن.
محمد د.: آخه چرا استاد؟!
منتقد: خوب بعد از جنگ های داخلی آمریکا، فیلمسازان مطرح اطمینانشونو نسبت به تفکر مدرنیسم از دست دادن. از اون ور هم تماشاچی ها ترجیح می دادن خودشونو با آتاری و بیس بال سرگرم کنن. شما ببینید الیا کازان با فیلم اسب کهر را بنگر داره آشکارا به نیچه دهن کجی می کنه. اوتو پره مینجر با اینک آخر زمان دغدغه پست مدرن انسان معاصر رو نسبت به مقوله معاد روز قیامت بیان می کنه. ببینید حتی کوبایاشی هم در این ور دنیا با مفهوم پست مدرن بی معنایی در فیلم امپراتوری هوس چه بوالهوسانه بازی می کنه. اگر پست مدرنیسم ظهور نمی کرد سینمای معاصر به شدت دچار رکود فلسفی و زیبایی شناسانه می شد. هیچکاک هیچ شب بدون خواندن ژرژ باتای خوابش نمی برد. میلوش فورمن وقتی کابوی نیمه شب رو ساخت که تازه خوندن آثار هایدگر و گادامر رو تموم کرده بود. آقا دیگه اون روزا گذشته که تماشاچی رو با فیلم های بی ناموسی مثل آهنگ برنادت و رز ارغوانی قاهره گمراه کرد. تماشاچیان امروزه بسیار فخیم تر و آگاه تر نسبت به گذشته هستند.
علی د.: استاد سینمای مدرن اروپا در چه موقعیتی هست امروز؟
منتقد: من خودم روزی که ویم وندرس آرسنیک و تور کهنه رو در شیکاگو کلید می زد اونجا بودم و دیدم که جمعیت تظاهر کننده فمینیست به نفع همجنس گرایان شعار می دادن. فقط یک کارگردان اروپایی می تونه از این موضوع یک فیلم ناب بسازه: برتولوچی. فیلم آقایان مو طلایی ها رو ترجیح می دهند نتیجه تلاش شبانه روزی برتولوچی برای زنده نگاه داشتن سینمای نئو نوآر بود. گدار با جسارت میاد و فیلم کودکی ایوان رو می سازه به اين خاطر كه با تمام وجود عقده های اودیپ ایوان مخوف رو لمس کرده. همین تارکوفسکی رو در نظر بگیرین. وقتی فیلم ارباب حلقه های اونو تو جشنواره فیلم ونیز نشون می دادن به جز ژاک دریدا و ناتالی ساروت کسی توی سالن سینما نمونده بوده! سینمای پست آوانگارد یعنی همین!
عباس ز.: استاد شما قصد ندارین فیلم بسازین؟!
منتقد: چرا حتماً. می دونین من تو انتخاب فیلمنامه وسواس دارم به شدت. اما اخیراً فیلمنامه ای از دوست عزیزم ناصر ح. به دستم رسیده که خیلی ذهنمو درگیر کرده. داستان دختری ست که میره سقا خونه دعا کنه و شمعی رو هم که نظر کرده بوده برای "قهرمان" داستان ادا کنه. در همین حال مریخی ها به سقا خونه حمله می کنن و دختر رو به همراه سقا خونه به فضا می برن. اگه تهیه کننده محترم جناب آقای حمید ط. بودجه لازم رو در اختیار بنده بذارن مشکلی نخواهد بود و به سرعت کار رو در استوديو گلپا کلید می زنیم. با فیلمبردار آقای بهرام ص. و عکاس هنري آقای امیر خ. هم در اين مورد نشستی داشتیم که باید ببینیم چه پیش خواهد آمد. با تشکر از همه دوستان.
می خوای گریه کنی روت نمیشه؟! اینا رو گوش کن:
۱) می تونی راه بری. اونقدر که دیگه پاهات رمق نداشته باشن و زار بزنن.
۲) می تونی با دهن پر از غذا به جوک خارج از شئونات دوستت گوش کنی و بعد همونطور که داری از شدت خنده رو زمین غلت می زنی غذا بپره تو گلوت و تو هم ندونی خبر مرگت اشکات به خاطر خنده س یا این که داری خفه می شی.
۳) می تونی صحنه گریه بی صدای آل پاچینو رو تو فیلم پدر خوانده سه اونقدر تکرار کنی که متوجه نشی همونجور که تو زل زدی به تلویزیون بقیه هم زل زدن به تو.
۴) می تونی عاشق شدن به وقت دی ماه و مردن به وقت شهریور رو تجربه کنی.
۵) می تونی به ماهیتابه املتی که ساعت ۲ نصفه شب درست کردی بر و بر زل بزنی و بعد همش رو چپه کنی تو سطل زباله.
۶) می تونی بشینی پای لپ تاپ هم اتاقیت و نیم ساعت پشت سر هم به آهنگای نیناش ناشش مثل این مشنگا گوش کنی.
۷) و آخرش این که می تونی همونجور که لب پنجره نشستی هوس کنی با مشت بکوبی به دیوار اما مشتت از پریز برق خوشش بیاد. بعد از شدت درد سرت رو از پنجره ببری بیرون و فریاد بزنی Fuck !
Blanche: I have the misfortune of being an English instructor. I attempt to instill a bunch of bobby-soxers and drugstore Romeos with reverence for Hawthorne and Whitman and Poe!
(A Streetcar Named Desire by Tennessee Williams)
به دیوار رو به رو نگاه می کنم و برایم مثل روز روشن است که همین حالا پانزدهم فروردین برای وارد شدن، پشت در بی تابی می کند. چشم هایم را می بندم و می بینم که چطور همه چیز مثل برق دارد می گذرد. خودم را می بینم که ساک به دست برگشتم و دارم دنبال کلید می گردم تا در اتاق را باز کنم. همه چیز تمام شده است. نه، همه چیز دارد دوباره شروع می شود انگار. پوچ، سریع، بی معنی، نمی دانم. فکر می کنم دنیای اطراف آن قدر مملو از نشانه شده که بتوان حس کرد قطار زمان، پیش از آن که بتوان واکنشی نشان داد، به ایستگاه آخر برسد. نیکلاس کیج در فیلم Next می توانست تنها دو دقیقه از آینده اش را پیش بینی کند؛ من هنوز نرفته، برگشته ام.
Ram: Goddamn they don't make em' like they used to.
Pam: Fuckin' 80's man, best shit ever !
Ram: Bet'chr ass man, Guns N' Roses! Rules.
Pam: Crue*!
Ram: Yeah!
Pam: Def Lep**!
Ram: Then that Cobain pussy had to come around & ruin it all.
Pam: Like theres something wrong, why not just have a good time?
Ram: I'll tell you somethin', I hate the fuckin' 90's.

*: Crue is the American hard rock band Motley Crue
**: Def Lep is the English heavy metal band Def Leppard
فیلم کشتی گیر (The Wrestler) را دوبار دیدم. فیلم را دو بار دیدم چون دفعه اول شش دانگ حواسم فقط به خط سیر ترانه های نوستالژیک گروه های هارد راک و هوی متال کلاسیک دهه 1980 در طول فیلم بود. کاری به تفسیرهای مختلف فیلم ندارم چون به نظر من این فیلم تنها روایت تنهایی و انزوای یک ستاره افول کرده نبود، بلکه استعاره ای بود از فراز و نشیب موسیقی هارد راک و هوی متال یک دهه پر زرق و برق و پر جنب و جوش که برای از یاد بردنش انگار خیلی ها تلاش می کنند. آن هایی که هنوز طعم دهه 1980 را حس می کنند، آن هایی که مثل من همچنان اعتقاد دارند به این که دهه 1990 خیانت بزرگی در تاریخ موسیقی راک به شمار می رود، با استفاده هنرمندانه و نمادین چندی از بهترین و به یاد ماندنی ترین ترانه های هارد راک و هوی متال دهه 1980 در جای جای فیلم کشتی گیر مطمئناً به وجد آمده اند:
Ratt: Round and Round
Quiet Riot: Metal Health
Guns 'n' Roses: Sweet Child O'Mine
Scorpions: Animal Magnetism
Accept: Balls to the Wall
حتی یک ترانه پاپ هم که در فیلم می شنویم متعلق به یکی از ستارگان موسیقی دهه 80 یعنی مدونا است! اهمیت این ترانه ها (اگر البته با آن ها آشنا باشیم) به این خاطر است که به درک حالات و احساسات رم رابینسون در شرایط متفاوت کمک شایانی می کنند. جالب این جاست که خود شخصیت رم هم با آن هیبت و مدل مویی که یک خواننده هارد راک را تداعی می کند، عاشق این نوع موسیقی است: پوستر گروه AC/DC را در اتاق او از یاد نبریم! علاوه بر این، در یکی از قشنگ ترین دیالوگ های فیلم او به پم می گوید که کوبین (کرت کوبین خواننده فقید گروه آلترناتیو راک Nirvana که از پایه گذاران این سبک در دهه 90 به شمار می رود) با ظهورش در دهه 90 به موسیقی گند زد و رفت! موسیقی هارد راک و هوی متال کلاسیک دهه 80 از مضامینی همچون سحر، راز، عشقی بدون چهار چوب، تبعیض، جنگ، تنهایی، انزوا و غم غربت، مشکلات اجتماعی و سیاسی و مذهبی برخوردار است که رد پای بعضی از این مضامین را نیز می توان در فیلم کشتی گیر به آسانی پیدا کرد. فراموش نکنیم که برخی از انسان ها، جدا از آن چه در ذهن و زندگی شان آن ها را از بقیه متمایز می کند، تصاویر گویایی هستند از زمان و مکانی که در آن پا گرفته اند. اسطوره یعنی همین.

"The Idol"
Will I be alone this morning
Will I need my friends
Something just to ease away the pain
And now I never see the loneliness
Behind my face
I am just a prisoner to my faith
If I could only stand and stare in the mirror could I see
One fallen hero with a face like me
And if I scream, could anybody hear me
If I smash the silence, you'll see what fame has done to me
Kiss away the pain and leave me lonely
I'll never know if love's a lie
being crazy in paradise is easy
Can you see the prisoners in my eyes
Where is the love to shelter me
Give me love, love set me free
Where is the love, to shelter me
Only love, love set me free
Set me free
(W. A. S. P.: The Crimson Idol, 1992)

تو اتاق دراز کشیدم دارم یک مقاله می خونم. یه نگاهی هم به ساعت میندازم یادم نره برم کتابایی رو که برای کپی دادم بگیرم. محمد رضا با عجله میاد تو اتاق. یه نگاه بهش میندازم و می بینم پکره. می گم چته. میگه هیچی. همونجوری ایستاده تکیه داده به دیوار، کیفشم دستش. سکوتش تمرکزمو می ریزه به هم. دوباره ازش می پرسم که چشه. کیفشو میندازه زمین و میگه: "آدم از زنش اصلاً توقع نداره بهش محبت کنه به خدا. فقط مردشو همونطوری که هست هر از چند گاهی تأیید کنه و بس. بابا نه محبت می خوایم نه تحقیر." بعد مثل جن زده ها میره بیرون دوباره. همش دو صفحه از مقاله کذایی مونده اما حرفای محمد رضا منو می ریزه به هم. لعنتی. میرم لب پنجره. همون لحظه هم صدای اذان بلند میشه. حال ما و زخمه لحظه اپی فنی میشه برای خودش لا مصب. "یکی آدمو تأیید کنه. یکی آدمو تأیید کنه". محمد رضا رو پایین خوابگاه می بینم که با عجله می خواد خودشو به اتوبوس برسونه. از همون بالا به افتخارش یک سوت بلند می زنم.
در ادبیات رمانتیک، طبیعت و تخیل دو اصل کلیدی به شمار می روند. طبیعت انعکاسی است از همان بهشت گم شده که شاعر با پناه بردن به درون هزارتو مانند آن سرچشمه الهام و ذوق شاعرانه و عارفانه را لمس می کند. شاعر رمانتیک از شاخصه های اجتماعی، سیاسی، مذهبی و اشرافی دوره روشن گری (کلاسیک ها) بیزاری می جوید و در برابر تفکر به بند کشیدن طبیعت توسط عقل گرایی علمی و به آشوب کشیدن ارزش ها و صفات انسانی به وسیله انقلاب صنعتی، پرومته وار قیام می کند. شاعر رمانتیک بیش از هر چیز به آن دسته از احساسات درونی و فردی بها می دهد که در مواجهه با طبیعت سرکش به مرحله ای فلسفی و زیبایی شناسانه از غنا و بالندگی می رسند. تخیل خلاق، بر خلاف تعقل محدود گر، به شاعر این قدرت را می دهد تا ذهن خود را از حجاب بدیهیات و دغدغه های پیش پا افتاده عبور داده و به درون واقعیت (همان طور که برگسون ادعا می کند) نقب بزند. از دریچه ذهن شاعر، طبیعت نمادی است از آنچه درون یا ورای آن است: تصویری که ذهنی عادی قادر به ادراک آن نیست. قوه تخیل به شاعر این امکان را نیز می دهد تا به نوبه خود طبیعتی را بیافریند که درون آن احساسات، آرزوها، و نگرانی هایش شکل می گیرند. ذهن شاعر و تفکر عمیق او که از احساساتی عمیق ناشی می شوند، شاعر را یاری می کنند تا با اتکا به طبیعت به موجودیتی ورای خود – که تنها در طبیعت قابل ادراک است – متصل شود. یا می توان چنین گفت که شاعر از طبیعت آیینه ای می سازد که چهره متفاوتی از او را منعکس می کند. با نیروی خلاق تخیل نه تنها شاعر به درک دنیای اطراف خود نایل می شود بلکه قسمتی از آن دنیا را نیز ساخته و به آن پیوند می خورد: به یاری قوه تخیل است که اضداد در کنار یکدیگر آرام می گیرند – جهان اصغر (انسان) آیینه ای می شود که در دل خود جهان اکبر را می تاباند. انسان جاودانه می شود.
در شعر I Wandered Lonely as a Cloudاثر شاعر رمانتیک ویلیام وردزورث، شاعر خود را با طبیعت یکی پنداشته و به هیبت ابری تنها در می آید که سرخوشانه بر روی تپه ها و دره ها در حرکت است. او به جمعیتی از گل های نرگس بر می خورد که مانند ستارگان کهکشان راه شیری می درخشند و همراه امواج بی آرام و قرار دریاچه به رقص و پایکوبی مشغولند. در این رقص کیهانی آسمان و زمین به یکدیگر پیوند می خورند و شاعر سرمست از دگردیسی خود، به خانه باز می گردد تا از این تجربه ناب شعر بیافریند. این قوه تخیل خلاق که به شاعر این احساس را می بخشد تا خود را بخشی از طبیعت – ابر – بپندارد همان است که به قول شکسپیر عشاق، دیوانگان، و شاعران را به یکدیگر شبیه می سازد. به عبارتی، شاعر در مرز بین خودآگاهی و جنون گام بر می دارد. چنین نیرویی برای آفریدن ویران می کند، در هم می شکند، و به هم می ریزد، و در عین حال در سر جمع کردن و اتحاد تمامی این عناصر نیز می کوشد. در قوه تخیل است که ذهن و ادراک بشر رشد کرده و به آفریدن جهان حس ها منجر می شود.
فردی مرکوری را در ترانه I'm Slightly Going Mad در موقعیتی شبیه به وردزورث می یابیم. اولین صحنه از تخیل او هزار و یک نرگس رقصان را نمایان می کند که گویی قصد دارند پرده از رازی بردارند، اما این تنها بخش به ظاهر امیدوار کننده تخیل فردی مرکوری است. او آرام آرام، هنرمندانه، و عامدانه از تصاویر طبیعی فاصله گرفته و به دنیای جامدات فناپذیر نزدیک می شود (نباید فراموش کرد که این ترانه مربوط به آخرین آلبوم فردی با گروهش Queen است، هنگامی که فردی آخرین روزهای زندگی خود را می گذراند): او احساس می کند که دیگر حال خوشی ندارد – یکی از پیچ هایش گم شده (اشاره به جنون)، تک ورقی است که از دسته ورق های بازی جا مانده است، سکه یک شیلینگی است که به زعم خود چند پنس کم دارد، موجی است که نمی تواند کشتی را غرق کند، از سر تیتر روزنامه به زیر افتاده است. در تمامی این توصیف های مجنون وار، تخیل هنرمند به واقعیت دردناک و پوچ مرگ و نیستی اشاره می کند. گویی توانایی منفی (Negative Capability) که از شاخص های شعرای رمانتیک به شمار می رود، بر او چیره شده است. او به عنوان یک هنرمند مدرن، قبول کرده که برای مشکلات و ناملایمات هیچ چاره ای کار ساز نیست. او به عدم یقینی رسیده که ناشی از تخیل شاعرانه اوست: او خود را جایی میان زندگی روزمره، واقعیت، و توانایی های چند منظوره وجودی خود کلافه می یابد. تصاویر پایانی ترانه و تکرار جمله "دارم یواش یواش دیوانه می شوم" بر جنون ناب و خود خواسته هنرمند تأکید بیشتری دارند. هنرمند به کمک تخیل، موجودیتی ناقص می آفریند که در هیچ یک از خانه های جورچین جامعه جای نمی گیرد. او دیگر در پی آفرینش نیست که ویرانگری خود آفرینشی نیچه وار است. آن گاه که نه می توان به گوشه اجتماع پناه برد و نه سر به کوه و بیابان گذاشت، راهی جز پنهان شدن در کوچه پس کوچه های تاریک ناخودآگاه باقی نمی ماند. وقتی نمی توان جهان را تغییر داد شاید بهترین راه پاک کردن صورت مسأله باشد. اما پایان ترانه تناقضی معنا دار به همراه دارد. آیا واقعاً او در وادی جنون گام بر می دارد یا به کشف معنایی دیگر از حقیقت دست یافته است؟ آیا به راستی او دیوانه است یا ما؟ آیا او از دنیای دیوانگان به سرزمین تخیل پناه نمی برد؟ ما دیوانه نیستیم که به زنجیر و محبسمان عادت کرده ایم؟
"این روزا فقط با سه چرخ رانندگی می کنم
تو چطور عزیزم؟"
