In 1909, Joyce wrote to his wife:
"When I wrote Chamber Music, I was a lonely boy, walking about by myself at night and thinking that one day a girl would love me."

Charlie Simms: I'm staying right here!
Col. Slade: Get outta here!
Charlie Simms: I'm staying right here!
Col. Slade: I'll blow your Fuckin' head off.
Charlie Simms: Then do it. Do it. Let's go.
Col. Slade: Fuck! Get outta here!
Charlie Simms: So you fucked up all right? So what? So everybody does it. Get on with your life. Would ya?
Col. Slade: What life? I got no life! I'm in the dark here! You understand? I'm in the dark!

هيچ كوچه ای
طنين گام های مشوش ت را
به ياد نخواهد آورد
هيچ شب پره ای
امتداد نگاه گريزانت را
به يافتن چراغ
نخواهد جست
ذهن سيمانی هيچ ديواری
خيال چهره کاه گلی ات را
بر خويش
حك نخواهد كرد
كه تو گم شده ای
كه تو بيهوده
يابنده ات را می جویی.
(30 فروردين 1387– خوابگاه)
این خوابگاه هم در کل جای عجیبیه برای زندگی کردن. خوشم میاد با وجود این که مجموعه ای از تفاوت های فرهنگی و بومی و شخصیتی و روحی تو خوابگاه موج می زنه اما خود خوابگاه به عنوان یک موجود زنده مستقل تلاش عجیبی می کنه برای زنده موندن و بیداری. خوابگاه همون جایی ست که ساعت ۱۲ شب یهو زیر پات می لرزه از طنین نعره و فریاد...بعد می فهمی تیم شیرین بیان کلاته زمزم به تیم اینترآخت چمباتمه گل زده...خوابگاه همون جایی ست که ساعت ۲ نصفه شب بوی پلوی تازه دم شده و املت با فلفل سبز و سیب زمینی سوخته و دسته قابلمه آتیش گرفته می خوره به مشامت...خوابگاه همون جایی ست که می تونی ساعت ۳ صبح هم هوس ماء الشعیر سرد و پفک بکنی...خوابگاه همون جایی ست که می تونی شاهد باشی که نصفه شب سه تا نره غول سوار یه دوچرخه کورسی شدن و تو راهروی طبقه دوازده دوچرخه سواری می کنن...خوابگاه همون جایی ست که باز هم نصفه شب هم اتاقیای یه بابایی با نزدیک دو متر قد و سری کچل آهنگ "خوشکل مو شرابی" براش می خونن...خوابگاه همون جایی ست که می بینی چطور گردانندگان بی تجربه آینده مملکت یک سیب زمینی درسته را از وسط نصف کرده و تو ماهیتابه میذارن تا سرخ بشه...خوابگاه همون جایی ست که همیشه حس چایی درست کردن از در و دیوارش می جوشه...خوابگاه همون جایی ست که وقتی داری مقاله ها و نوشتنی هایت را می نویسی نمی فهمی کی صبح شده...خوابگاه همون جایی ست که گویی هیچکس را سر خواب نیست. گذرتون به خوابگاه ما میفته آیا؟!

یکشنبه هشت مارس. یک شب بارونی. به همون دلمردگی جمعه شب های ایران. قرار گذاشته بودیم با یکی از برو بچه های سیدنی بریم Entertainment Center برای دیدن کنسرت عمو اریک. سالن پر از آدمای جورواجور بود. ما هم مثل همیشه تو قسمت فقرا اون ته ته سالن زیر سقف نشسته بودیم! اریک کلاپتون کنسرت رو با یک آهنگ بلوز شروع کرد. یک چیزی میگم، یک چیزی میشنفین. این داداشمون آخر این حرفاست. مهم نیست که بقیه گیتاریست ها چقدر تند می زنن، مهم اینه که هیچ وقت آروم مثل استاد نمی تونن slow hand بزنن. با وجود آدمی مثل اریک کلاپتون بقیه باید برن جلو بوق بزنن. یه چیزی تو وجود این مرد هست که نمیشه توصیفش کرد. وقتی می بینیش اصالت تاریخ موسیقی راک و بلوز رو می بینی، Cream رو می بینی تو وجودش؛ جان لنون رو می بینی؛ فیل کالینز رو می بینی؛ تینا ترنر رو می بینی؛ جیمی پیج رو می بینی؛ میک جگر رو می بینی؛ جرج هریسون رو می بینی؛ جف بک رو می بینی؛ و مایکل کامن رو. این مرد بوی همه اون آدما رو می ده. وقتی فکر می کنم که هرکدوم از این آدمای طرفدار موسیقی چقدر با آهنگ های این مرد خاطره دارن احساس خوشبختی بهم دست می ده چون من باهاش تو فضای یه سالن نفس کشیدم...کاش می تونستم نفسامو یادگاری نگه دارم. احساس یه بچه چاق رو داشتم که برای دو ساعت بزرگترین و بهترین شکلات دنیا رو بهش دادن! حالا این بچه می خواد زمانش تموم بشه؟! نکته جالب این بود که اریک اصلاً حرف نزد و فقط آخرش گفت Thank You. آخر کنسرت که عمو اریک نشسته بود و داشت تنهایی یه آهنگ بلوز رو می زد و می خوند صدای نفس هیشکی در نمی اومد. همه مات و مبهوت و طلسم شده نگاه می کردن. چطوری این مرد با یک گیتار نسخه ده هزار نفر رو پیچید، من نمی دونم! نشستن در برابر اریک کلاپتون یعنی به خاطر سپردن اسطوره ها.

(نمایی از حامد زینه مان در داخل سالن!)

بعد از هشت سال که آدم می خواد جدیدترین آلبوم گروه AC/DC رو به نام Black Ice گوش کنه همش دست و دلش می لرزه، آخه خیلی هیجان انگیزه! همش از خودت می پرسی که "نکنه...؟" ولی به محض این که برادران یانگ (انگس و مالکوم) صدای گیتارشونو در میارن می بینی که به! انگار هیچی عوض نشده اصلاً! مالکوم همون آکوردهای همیشگی شو می زنه؛ (نباید از حق گذشت که مالکوم یانگ یکی از بی سروصداترین و کم توجه شده ترین گیتاریست های حرفه ای دنیا است. اون هیچ وقت نخواسته با سولوهاش به افتخار برسه؛ اون این افتخار رو به برادرش انگس داده.)؛ انگس با اون گیتار گیبسون SG با سولوهای بلوز مانندش حال می کنه؛ برایان جانسن هنوز داره جوری جیغ می کشه که انگار به قول دوستان داره کاغذ سمباده قرقره می کنه! اما به نظر من از همه مهم تر تو این آلبوم کار کلیف ویلیام یعنی باسیست گروهه. طنین باسش بدجوری تمام فضا رو پر کرده.
این آلبوم باید ظاهراً سال 2006 میومده بیرون ولی به خاطر کسالت کلیف ویلیام این امر محقق نشده. به نظر شما اشکالی داره؟! پشت این آلبوم کلی حرف و حدیث هم هست تازه. درامر گروه، فیل راد، که گروه رو چند وقتی ترک کرده بوده دوباره بر می گرده و برایان جانسون هم طی این مدت کم کاری از زنش جدا می شه! زندگی با مردای سرزمین راک اند رول اصلاً کار راحتی نیست. دمشون گرم! تازه تو این آلبوم جناب جانسون خواننده بعد از بیست سال و برای اولین بار در خلق ترانه یا همون لیریک همکاری می کنه! این آلبوم یک آلبوم هارد راک اصیل و واقعیه، برای همین هم تو عنوان چهار تا از قشنگ ترین آهنگ های این آلبوم از واژه های Rock و Rocking استفاده شده. آلبوم Black Ice سومین آلبوم پرفروش 2008 شده که برای طرفدارای سینه چاک اونم توی این بازار مکاره موسیقی خیلی عالیه. انگس یانگ در جواب خبرنگاری که پرسیده چرا اسم آلبومشون رو Black Ice گذاشتن گفته: "همینجوری از دهنم پرید بیرون! ولی در حقیقت مربوط می شه به سرمای سخت شمال اسکاتلند." سرزمین پدری برادران یانگ. وقتی به این آلبوم گوش دادین و با ریف ها و ریتم گیتارش حال کردین، اون وقت رو لیریک هاش کلید کنین. مضامین ترانه ها...بی خیال، خودتون کشف کنین!

داستان لازار یا لازاروس که به زبان عبری معنی "کسی که خدا یاریش کرده" می دهد به تفصیل در انجیل یوحنا آمده است. مسیح برای این که حقانیت گفته های خود را به عوام نشان دهد لازاروس را که چند روزی از مرگش می گذشت زنده کرد و از مقبره اش بیرون آورد. زندگی دوباره لازاروس نمادی است از رستاخیزو بیداری دوباره مردگان. حکایت عجیب و دردناک بنجامین باتن، حکایت لازاروس دنیای معاصر است. او چرخه حیات خود را بر روی این کره خاکی کامل می کند: از مرگ جان می گیرد و در انتها نیز جان خود را به مرگ می سپارد. یکی از نکات قابل توجه فیلم، همجواری دو واقعه کاملاً متضاد (juxtaposition) تولد و مرگ در ابتدا و انتهای فیلم است: او به گونه ای به دنیا می آید که گویی مرده و به گونه ای می میرد که گویی تازه متولد شده است. تولد ومرگ – آغاز و پایان – همیشه در کنار هم آرام می گیرند و سرنوشت محتوم بشر چیزی به جز این نیست. در جای جای فیلم به تفکر جاودانگی، ابدیت و مرگ اشاره می شود. آن ساعتی که به عقب حرکت می کند نماد زندگی انسان است که چه عقب برود و چه جلو، انسان را به سوی سرنوشت مقدر که همان مرگ است پیش خواهد برد. سیلابی که در آخر فیلم روان می شود و ساعت افسانه ای و اشیاء را در خود فرو می برد (ورای معنی نمادین تولد و حیات) به نماد مرگ تبدیل می شود که در انتها همه چیز را در آغوش خواهد کشید. یکی دیگر از نمادهای فیلم که به یکی از زیباترین اشکال جاودانگی و مرگ اشاره دارد همان مرغ مگس خواری است که پس از مرگ دو تن از شخصیت های اصلی فیلم ظاهر می شود. طبق گفته کاپیتان ایرلندی کشتی، این پرنده بال هایش بسیار سریع و به شکل عدد هشت انگلیسی یا بهتر است بگوییم به شکل نماد بی نهایت و ابدیت یعنی ∞ حرکت می کنند. این پرنده با ایستادن و درجا زدن میانه ای ندارد و حتی در دل طوفان دریا نیز به پروازش ادامه می دهد تا ماموریتش را به انجام برساند.
بنجامین در این میان نقش کهن الگویی Everyman را بر عهده دارد. سکوت او زیبا و درد آلود است؛ نگاه همیشه پرسشگر او زیبا و درد آلود است؛ تعمق و کنجکاوی او در جهان پیرامونش زیبا و درد آلود است؛ تفاوت او با بقیه زیبا و درد آلود است؛ تنهایی او نیز زیبا و درد آلود است. او نظاره گری است که می کوشد تمام حافظه تصویری خود را از لحظه لحظه زندگی پر کند. بنجامین مانند دیگر شخصیت های فیلم قصه ای ندارد. او مانند لوح سفیدی است که می توان قصه خود را بر آن نوشت. مارک تواین گفته است که بهترین قسمت زندگی در ابتدا می آید و بدترین آن در انتها. بهترین قسمت زندگی ما کجاست؟

(The Realm of Rane by Jeroen van Valkenburg)
علاقه وافر بکت به جویس در نوشته های او به شکل دردناکی منعکس شده است. گفتگوهای بی معنا و سکوت هایی که بین شخصیت های نمایشنامه های بکت رخ می دهد در حقیقت رونوشتی از گفتگوهایی هستند که بین بکت و استاد رخ داده است. هر وقت بکت به پاریس می آمد به دیدن جویس می رفت. بکت به سکوت معتاد بود و جویس نیز هم. غالباً گفتگوهایی که میان آن دو شکل می گرفت بر پایه سکوتی بنا می شد که هر دوی آن ها را نشانه رفته بود. هر دو لبریز بودند از اندوه: بکت به خاطر جهان و جویس به خاطر خودش. جویس طبق عادت همیشگی اش می نشست؛ پاها را روی هم می انداخت در حالی که نوک پای بالایی زیر پای دیگر قرار می گرفت. بکت که بلند قد و باریک اندام بود نیز به همین شکل می نشست. ناگهان جویس سؤالی این چنین از بکت می پرسید، "چطور می شود که فیلسوف ایده آل گرایی مثل هیوم تاریخ بنویسد؟" بکت در جواب می گفت، "تاریخی از شواهد." بعدها نیز به دفعات دیده شد که بکت از فرط شیفتگی به استاد کلاه و کفشی با سایز جویس بر تن می کند. مشکل کلاه بر سر گذاشتن و پوتین به پا کردن دی دی و گو گو در در انتظار گودو نیز طنزگونه به این جریان اشاره دارد.

بعضی وقت ها خیال می کنی که خواب خوابی اما وقتی چشماتو میذاری رو هم می فهمی که بیدار بودی...درست مثل لحظه هایی که فکر می کنی همیشه مردی و هیچ وقت زنده نبودی اما وقتی میمیری می فهمی که چقدر زنده بودی...چقدر زنده...
It is a terrible thing
To be so open: it is as if my heart
Put on a face and walked into the world.
(Sylvia Plath)
جمعه قبل با ترن سريع السير زمان دوباره به ايستگاه زندگی خوابگاهی رسيدم. جمعه كافكایی بود برای خودش. خوابگاه به اون عظمت تقريباً خالی بود. چراغ تك و توكی از اتاق ها روشن بود. توی دلم با ساكنين اون اتاق ها هم دردی كردم. مهتابی های راهروها دو تا يكی روشن بودن، راهروها بی انتها به نظر ميومدن. هوس كردم سرتاسر راهرو رو بدوم ولی ساك سنگين و ذهنی سنگين تر اين شادمانی بی سبب رو در نطفه خفه كرد! پشت در اتاق ايستادم (انگار همين ديروز بود گفتم همه چی مثل برق ميگذره و من دوباره بر می گردم) در رو كه باز كردم يهو تاريكی و سرما و سكوت پريدن تو بغلم. جا خوردم. چراغو روشن كردم و پرده ها رو زدم كنار. غير از چهار تا سوسك گنده و مرده كه كنار و گوشه اتاق افتاده بودن همه چی مثل قبل بود. سوسک های کافکا. دستگاه تهويه رو هم معلوم بود كه تازه روشن كرده بودن چون سرمای مكروهی تا مغز استخون آدم نفوذ می كرد درست مثل استيون ددالوس بعد از اين كه بچه قلدرای مدرسه هلش داده بودن تو گودال گنداب. و سكوت بود و ديگر هيچ. بديش اين بود كه سكوت از آرامش ناشی نمی شد، برعكس از يك جور بی قراری گنگ جريان پيدا می كرد. نه حس نشستن بود و نه حس ايستادن؛ نه حال نوشتن بود و نه حال خواندن. دوباره چراغ ها رو خاموش كردم و در رو بستم. چهار ديواری سرد، بسته و تاريك. به ياد زهدان و قبر افتادم. يك حس اصيل و عميق بشری. كم نبودن نويسنده هايی كه حس مرگ خواهی در آثارشون حديث رجعت دوباره به زهدان امن مادر بود. همون جایی كه با تمام ريشه های خفقان آور دنيوی ميشه قطع رابطه كرد و فقط به ريشه خلقت وصل بود. به قول ساموئل بكت گناه ما تنها اين است كه به دنيا آمده ايم. زهدان يا مرگ؟ هيچكدام. اين بار را بايد زندگي كرد. تا زندگی كرد حس بايد كرد، درد بايد كشيد، فرياد بايد زد، گناه بايد كرد...چراغ ها رو دوباره روشن می كنم.