دارد کم کم ساعت ۵ صبح می شود. چایی هم آماده است. خوابگاه در خواب است، اما من تنها ساکن بیدار خواب گریز نیستم. چلچله ها و گنجشک ها با فروکش کردن سمفونی جیرجیرک ها غوغایی به راه انداخته اند که بیا و ببین! دفتر و دستک و کاغذ ها را از روی میز کنار زده و لب پنجره می نشینم. میل بلند شدن و ریختن چایی را آواز و پرواز چلچله ها به تعویق می اندازند. سعی می کنم پرواز تند و بی قرارشان را با خط های فرضی دنبال کنم. هر کدامشان خطی می کشد در برابرم عمودی، افقی، و مورب. ناگهان خط ها و میله های بیشماری مرا در خود محصور می کنند...من از پشت این همه میله می بینم که آن ها چه سبک بال می پرند و می روند...مرا اگر پر پریدنی می بود...

(Characters: Clown, King Lear, Macbeth, Othello, Hamlet)
Clown: Whose life is this?
King Lear: [he whistles…]
Clown: Whose life is this?
Macbeth: [he sneezes…]
Clown: Whose life is this?
Othello: [he coughs…]
Clown: Whose life is this?
Hamlet: [he farts…]
Clown: [angry, shouts] What's this life for?
(Curtain falls)
بعضی از ترس های كودكی هيچگاه انسان را رها نمی كنند. با او بزرگ می شوند، با او می بالند. هيچ كاريش هم نمی شود كرد. اما فقط نقل ترس نيست كه. تنهایی هم با بعضی ها بزرگ می شود، شكوفه می دهد و همزاد و همدم می شود. مهم اين نيست كه به حلقه دوستان و نزديكان دور باشی يا نزدیک وقتی كه در همه حال تنهایی. چنين افرادی بركه تنهایی شان را با ماهيان همه اقيانوس ها هم نمی توان پر كرد؛ دشت دلتنگی شان را نيز اگر جولانگاه همه پرنده های زمين هم بكنی باز هم اين انعكاس خود آن هاست كه به گوش می رسد. گویی خدا آن ها را به حال خودشان رها كرده است...
از پنجره اتاق كوه را می نگرم
از پنجره دل اما
به دريا چشم دوخته ام.
پيرامونم سراسر كوه
درونم
لبالب از دريا.
از يكی بالا می روم به چشم
و در ديگری
فرو می شوم به ذهن
– صعود يا سقوط –
مسأله اين نيست.
حقیقت، شوكران لب هایی است
كه مرا
بر بلندای اين دشت
به پرواز در خواهند آورد...
(خوابگاه مفتح – 11/2/87)
Will anyone be so sluggish in mind and so immovable that, when he sees all the beauties of the world of senses, all its good proportion and the mighty excellence of its order, and the splendor of form which the stars, for all their remoteness, make manifest, he will not be seized with reverence and think, "What wonders, and from what a source?" If he does not, he neither understands the world of senses nor sees that higher world. (Plotinus)

(Eloy: Cover of album "Dawn", 1976)
نیمه شب. علی جلوی لپ تاپش نشسته و مقاله دانلود می کنه. مسعود هم داره از بین دستنوشته هاش متن کنفرانس فرداش رو مرتب می کنه. منم با کمی فاصله دراز کشیدم و دارم متن ترانه Gates of Eden از باب دیلن رو که قراره در موردش حرف بزنم رو نگاه می کنم. حیرونم از این که این بشر چه تسلطی رو کلمات و واژه ها داره، چقدر هنرمندانه کلمات رو لبالب از معانی می کنه بدون این که از سادگی اشعارش ذره ای کم بشه...یک دفعه در اتاق باز می شه و محمد رضا (که فیزیک می خونه) از فلت بغلی میاد تو. تو دستش یک برگه پر از فرموله. از چهره ش معلومه که غاط زده! نگاهی به ما ها میندازه و بعد از این که سرشو می خارونه از علی (با لهجه کرمونی) می پرسه: "تو ماکس پلانک رو می شناسی؟" علی ظاهراً با تعجب اما باطناً بی خیال سرشو بر می گردونه و می گه "نع". محمد رضا می پرسه: "راست میگی؟! یکی از بزرگ ترین فیزیک دان های بزرگ دنیا رو نمی شناسی؟!" من و مسعود یه نگاهکی به هم میندازیم اما همینطور خاموش می مونیم. علی چند لحظه صبر می کنه بعد (با ته لهجه اصفهانی) از محمد رضا می پرسه: "تو فاکنر رو می شناسی؟!" محمد رضا میگه نه. علی ادامه میده: "خوب...(سانسور!) تو چطور یکی از بزرگ ترین نویسنده های قرن رو نمیشناسی؟! حالا این به اون در!!!" اتاق منفجر میشه از خنده.......
همیشه نمی شود شعر را به قصد تفریح یا رفع تکلیف خواند. حس کنجکاوی و پرسشگری در مورد فطرت انسان ما را وا می دارد که هر از چند گاه به سراغ شاعرانی متفاوت از دوره های متفاوت برویم. اگر قصد تعمق در احوال دل آدمی را داشته باشیم شکسپیر می خوانیم. تنهایی و انزوای بشر مدرن را می توان در اشعار الیوت جست و یافت. اگر میل به کاوش در اندیشه های معرفت شناسانه داشته باشیم به سراغ والاس استیونس می رویم. اشعار ییتس هم احساسات ناب ناشی از شور و خاطرات را پیش چشممان خواهد گشود. حال اگر بخواهیم در آن واحد ذهن خود را درگیر تمام این چهار جنبه از فطرت انسان بکنیم بی تردید باید در خانه باب دیلن را بزنیم. او عارفی همیشه در سفر، شاعری پیشگو است. در لا به لای اشعار و ترانه های او به این تفکر عارفانه می رسیم که "زندگی درد است"؛ اما این تفکر به هیچ وجه پوچ گرایانه نیست زیرا ریشه در این واقعیت دارد که تمام شادمانی های متفرقه و پراکنده ما ناشی از درد جدایی از چیزی است که می توان آن را خالق یا معبود نامید. تنها با کسب تجربه های عارفانه، خود آگاهانه (نه جسمی و مادی) و فارغ از زمان و مکان محدود و زود گذر است که می توان بر این درد چیره شد. اگر نور چنین تجربه ای بر زندگی مان بتابد آن گاه می توان گفت که رستگاری در راه است.
Kind ladies and kind gentlemen,
Soon I will be gone,
But let me just warn you all,
Before I do pass on;
Stay free from petty jealousies,
Live by no man's code,
And hold your judgment for yourself
Lest you wind up on this road.
(Bob Dylan: "I'm a Lonesome Hobo")

چرا جویس اولیس را به عنوان مظهر انسانی کامل در نظر می گیرد؟ فرانک باجن (نویسنده کتاب معروف جیمز جویس و به سرانجام رساندن اولیس) به جویس فاوست و هملت را پیشنهاد می کند. اما جویس عقیده دارد که فاوست نه تنها انسان کاملی نیست بلکه اصلاً انسان نبوده چون به هیچ عصر و دوره ای تعلق ندارد. آری هملت انسان است اما او فقط یک پرنس، یک پسر است. جویس انتخاب خود را کرده است. اولیس: پسر لارتس، پدر تلماک، شوهر پنلوپ، معشوق کالیپسو، همرزم دلاوران یونانی نبرد تروا، و از همه مهم تر پادشاه ایتاکا. اولیس یکی از چند وجهی ترین و پیچیده ترین شخصیت هایی است که ادبیات تا کنون به خود دیده است.

(اپرای بازگشت اولیس اثر ویلیام کنتریج)
هر چی این روزا بیشتر به آهنگ Hands of Time اثر مارتی فریدمن گوش می دم بیشتر افسوس می خورم که ای کاش فینچر و آهنگ ساز فیلم بنجامین باتن این قطعه رو روی تیتراژ پایانی فیلم میذاشتن. ملودی و ترانه و حس و همه چیز این آهنگ خیلی با حال و هوای فیلم جور در میاد. باور ندارین؟ بفرمایین!
"Hands of Time"
Angie
Look what you've done to me
You left me standing here alone
With a memory
And maybe
I was too blind to see
That you were the best thing
That ever happened to me
But if loving you means letting go
Then I'll just turn and walk away
Babe, I wish I could
Turn back the hands of time
Somehow change your mind
All I need is one more try
Angie I wish that you were mine
I lie awake
I can't sleep at night
Wondering where you are
And who's holding you
Bright lights
Down on the streets below
Remind me of the fun we had
The places we used to go
But if loving you means letting go
Well I'll just turn and walk away
But I'll never walk away
I wish I could
Turn back the hands of time
Somehow change your mind
If I could just hold you
One more time
I wanna hold you
One more time
Angie I wish that you were mine
I wish that you were mine

(Marty Friedman)