تبليغاتX
Agenbite of Inwit

با توجه به فرارسیدن چهلمین سالگرد قدم گذاشتن فضانوردان آمریکایی بر روی کره ماه، دومین راز پینک فلوید نیز به همین موضوع ارتباط دارد. در جولای سال 1969، پوشش خبری شبکه بی بی صی از فرود آمدن آپولو بر روی کره ماه شامل برنامه تلویزیونی به نام " اگه از پنیر سبز درست شده باشه چی؟" نیز بود. گروه پینک فلوید برای آن برنامه آهنگی با عنوان "Moonhead" اجرا کرد که تا امروز هم منتشر و پخش نشده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 21:32  توسط Stephen Hero  | 

اگرچه هیچگاه به سینمای ایران علاقه ای نداشته ام و این سینما برایم هیچ جاذبه ای نداشته است و ندارد (ژست روشنفکری نمیگیرم!)، اما چند شب پیش به تقاضای یکی از دوستان به دیدن فیلمی از اصغر فرهادی رفتیم به نام درباره الی. خیلی ها از این فیلم تعریف و تمجید کرده و آن را به مثابه یک شاهکار قلمداد کرده بودند. باید صادقانه بگویم که فیلم خوبی بود! می توانم با جسارت حدس بزنم که فیلم درباره الی در میان تولیدات کیلویی سینمای ایران که عناوین شان را می توان در مجلات خواند و داستانشان را نیز می توان از در و همسایه شنید بدون این که ککت هم بگزد، فیلم کاملاً متمایزی بود. نمی خواهم بگویم که شاهکار بود اما کارگردان به موضوعی بسیار ساده از دریچه متفاوتی نگریسته بود که از نکات برجسته فیلم به شمار می آمد. جدا از صحنه های گل درشت و کمی غلو شده شادمانی و پایکوبی شخصیت ها (که از ویژگی منحصر به فرد خانواده های پایتخت به شمار می رود)، ورود و خروج – بعضاً تئاتری – بازیگران به داخل و خارج قاب و چیدمان آن ها در صحنه، ونیز بازی روان و واقعگرایانه آن ها از ویژگی های مثبت فیلم به شمار می رفت.

در جهان اگزیستانسیالیستی آزادی و انتخاب دو خصیصه هراسناک زندگی به شمار می روند. تو آزادی تا دست به انتخاب بزنی و انتخاب های تو دنیای پیرامون و سرنوشت تو را رقم خواهند زد: و همه این داستان به آن معناست که مسئول همه حوادث خوب و بد تو هستی – فقط خود تو. سپیده تصمیم می گیرد تا مربی مهد کودک فرزندش را برای گذراندن تعطیلات آخر هفته به شمال دعوت کند، اما این تصمیم نه تنها برای سپیده بلکه برای همراهانش هم گران تمام خواهد شد. یک اتفاق ساده به شکلی کاملاً اتفاقی به حادثه ای ناگوار بدل می شود.

پس از ناپدید شدن مرموز الی، اولین تضاد جفتی (binary opposition) که در فیلم خودنمایی می کند مسأله مرگ و زندگی الی است که سرچشمه تعلیق حاکم بر داستان بوده و به زایش همگامی متضاد حقیقت و معما منتهی می شود. آن چه حقیقت دارد از چشم بازیگران پنهان مانده است. "دراماتیک آیرونی" به بیننده این اجازه را می دهد تا به بخشی از حقیقت که همراهان او از آن خبر ندارند دست پیدا کند: الی خود از مادرش می خواهد که سفر او را از بقیه مخفی کند. این مسأله خود به ایده متضاد دیگری ارتباط پیدا میکند: آگاهی و ناآگاهی. همه (به جز سپیده) گمان می کنند الی مجرد است اما این طور نیست. همه گمان می کنند سپیده الی را می شناسد اما این طور نیست. حتی تصور آن ها از پاک و معصوم بودن الی با وقوع اتفاقات بعدی دچار تردیدی اساسی می شود. این تفکر که در زندگی، انسان ها فقط چیزهایی درباره همدیگر می دانند ولی یکدیگر را نمی شناسند به خوبی در داستان فیلم به کار گرفته شده است. جدا از موضوع الی، هنگام بروز حادثه و اتفاقات ناگوار حتی زن و شوهران و دوستان صمیمی نیز در روابط خود دچار بحران شده و تصور و اعتمادشان نسبت به یکدیگر همچون حباب روی آب محو می شود.

 اگر در مورد زندگی فکر کنی زندگی در نظرت کمدی جلوه خواهد کرد و اگر زندگی را احساس کنی زندگی تراژدی خواهد شد: این تفکر در تمام مدتی که فیلم را می دیدم در ذهنم تاب می خورد. اما جدا از تمامی این حرف و حدیث ها، آن چه بیش از همه به دل من نشست ایده همراهی با همسفری بود که هیچ کس حتی نام او را نمی داند. چنین همسفری "یک دم در این ظلال" می درخشد و جست می زند و می رود. از همه مهم تر این که او با غیبت خود این فرصت را به دیگران می دهد تا شکاف عمیق بین خود را لمس کرده و کمی به فراتر از خود بیندیشند. درباره الی...درباره همه ما...قسمتی از آهنگ گروه Goo Goo Dolls را به نام Name ناخودآگاه زیر لب زمزمه می کنم:

And now we're grown up orphans

That never knew their names

We don't belong to no one

That's a shame

But if you could hide beside me

Maybe for a while

And I won't tell no one your name

And I won't tell them your name...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 13:32  توسط Stephen Hero  | 

حس و حال خوبی ندارم برای آپ لود کردن وبلاگ آن هم بعد از یک ماه و اندی به گمانم. آن همه شور و شوق تمام شدن کلاس ها و برگشتن بعد از سه ماه را دستمایه کرده بودم برای یک شروع خوب وبلاگی. اگرچه من آدم صیاصی نیستم به هیچ وجه ولی به خاطر آینده وروجک هایم گوش به زنگ هیاهوی عنطخابات نیز بودم. طوفان این عنطخابات اما شخصی ترین امیال و آرزوهایم را نیز با خود برد. ضرب الاجل تخلیه خوابگاه همانا و جمع کردن بار و بنه و کلی کتاب و جزوه همان. در یک چشم به هم زدن ترمینال کاراندیش شیراز بودم و سوار اتوبوس اما اصلاً این بازگشت به دلم نمی چسبید زیرا که خیلی از کارهایم نیمه تمام مانده بود. بازگشتی هول هولکی. درست مثل شکلات هایی که زمان بچگی از میهمانخانه منزل بابابزرگ کش می رفتیم و از ترس بازخواست شدن آن ها را تند تند قورت می دادیم و بی خیال لذت آرام آرام چشیدن شکلات می شدیم. گور پدر صیاصت. ای کاش میشد رفت جایی خیلی دور از تورهای "وطن، زبان و مظهب". اصلاً کاری به مسائل اخیر ندارم. عیش و شادمانی سرخوشانه ام ضایع شد. بعد از سه ماه درس و تنهایی و کلی حرف و حدیث، انتظار می کشی با خیالی راحت برگردی اما دو شب مانده به سفرت باید تا صبح در خوابگاه بیدار بمانی مبادا میهمان های ناخوانده با چماغ به دیدنت بیایند. خوشحالم از این که برگشتم اما مزه دهانم هنوز تلخ است، تلخ.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 13:24  توسط Stephen Hero  |