آبستنم
آبستن لحظه هایی نارس و مفلوج
لحظه هایی بی بند ناف
خونابه هایی منجمد
در شاهرگ زمان
آبستنم
آبستن دردی سرد و عقیم
دردی بی آغاز
لرزشی چندش آور
در امتداد ستون فقرات
آبستنم
(مشهد: 30 مرداد 88)
Old paint on canvass, as it ages, sometimes becomes transparent. When that happens, it is possible in some pictures to see the original lines. A tree will show through a woman's dress. A child makes way for a dog. A boat is no longer on an open sea. That is called 'pentimento' because the painter repented and changed his mind… (Lillian narrating at the beginning of the film Julia, directed by Fred Zinnemann, 1977)

A cock 'n' bull story
I was:
Killed the bull
– cool –
Cooked the cock
– fuck! –
A blues 'n' rhythm song
I was:
Got the blues
– choose –
Changed the rhythm
– freedom –
(Torbat: Mordad 17, 1388)
امروز صبح رفته بودم زیارت اهل قبور (چه اسم غریبی). سر مزار بابا نشسته بودم و هنوز نبودن او را باور نداشتم. چشمانم را بستم و مثل کورها خط به خط شعر روی سنگ نوشته اش را با سرانگشتانم لمس کردم و خواندم. این کار به من آرامش عجیبی می دهد. دلم می خواست هیچکس آن موقع آن جا نبود. دوست داشتم تنهای تنها باشم. ایستادم و به اطراف نگاهی انداختم. به یکباره مرز بین مردگان و زندگان در پیش چشمم فرو ریخت. همه آن هایی که چند وقتی می شد ندیده بودمشان آن جا بودند؛ دور تا دور من. بودن، نبودن، هستی، نیستی...همه این واژه ها مفهوم خود را از دست داده بودند انگار. مزار بابا را مرکز فرض کردم. سمت راست: همکار قدیم و دوست صمیمی بابا، پسر همسایه؛ سمت چپ: یک دوست قدیمی خانوادگی، دوست و همکلاس دوران دبیرستان خودم؛ سمت بالا: دبیر عربی دوران راهنمایی، دفتردار دبیرستان خودم؛ سمت پایین: آرایشگری که دوران دبیرستان مشتری دائمی اش بودم، دوست دوران دبستان تا دبیرستان، دبیر شیمی، مدیر تاکسی تلفنی کنار خانه پدری....خدای من. همه این جا هستند؛ بیخود نیست وقتی در شهر راه می روم کسی را نمی شناسم، همه این جایند. با چنان آرامشی به من نگاه می کردند که احساس مردگی کردم. حس کردم بازی جاودانگی در میدان آن هاست و من درست مثل یک بازیگر نیمکت نشین در انتظار تعویض و به داخل زمین رفتن هستم. به سمت تاکسی که می رفتم دوباره به پشت سرم نگاهی انداختم. بابا را دیدم که با موهای پریشان در باد و سیگاری در دست برایم دست تکان می دهد...دلم می خواست فریاد بکشم...
You whining hound,
You bleeding wound
You life:
Are you're trying to horse me,
Or you're determined to whore me?
All in vain;
I'm gonna be a big mean pain
High up your
Colossal ass.
(Torbat, Mordad 16, 1388)
Nothing seems new behind the windows. Nobody recalls the melting wings; nobody bothers to remember the big splash. No one cares to wet a finger in the sea inside. Behind the windows, there are only shadows coming and going. Shadows smile back at you, grin at you, show their yellow nauseating teeth. To wake up I need to fall; I need the wings back on my shoulders, the sun back in my sky. Will anyone hear the second splash?
(Mashad: Mordad 14, 1388)

(Painting by Matisse)
هوا گرم بود و سر خیابون اقبال لاهوری منتظر تاکسی بودم. اعصابم به هم ریخته بود و حوصله نداشتم پیاده برم. یه پراید سفید آروم پیچید داخل اقبال و من یهو دستمو بردم بالا. راننده انگار افتاده باشه تو رودرواسی نیگر داشت و منم پریدم تو ماشین. هوای سرد کولر رو هنوز تمام و کمال نداده بودم تو ریه ها که با صدای آشنای آهنگ Don’t Let Me Down بیتلز حول حالنا الی احسن حال شدم! چند سال می شه که دیگه تو ماشین های سواری و مسافرکش ها از موسیقی خوب و آشنا خبری نیست. رفتم تو خلسه کوتاه مدت! باورم نمی شد که یه جوون به اصطلاح امروزی بیتلز گوش کنه. پیاده که می شدم نتونستم جلوی خودمو بگیرم و به راننده که جوون معقول و مؤدبی به نظر می رسید و معلوم بود با آهنگ و سیگارش حالی می کنه گفتم: "آقا خیلی ممنون برای بیتلز!" راننده که اصلاً انتظار شنیدن همچین جمله ای رو از من نداشت، با لحنی که انگار باورش نمی شد جواب داد: "قربونت آقا، دمت گرم!" زبون مشترک که میگن همینه، اونم از نوع موسیقیایی ش! تمام ذوق زدگی اون جوون از پیدا کردن موقتی یک هم سلیقه موسیقیایی که میشد تو چهره ش خوند، تا آخر شب با من موند...چه خوشبخت بودم من...چه خوشبخت بودیم ما...
Someone told me Monday, someone told me Saturday
Wait until tomorrow and there's still no way
Read it in a book or write it in a letter
Wake up in the morning and there's still no guarantee
(Pet Shop Boys: from "King's Cross" [Actually, 1988])

فیلم نگاه می کنم. آرمان ماشین به دست داره رد میشه و انگار فیلم توجه شو جلب می کنه. آروم میاد میشینه کنارم. جواب سؤالای "اینا کین؟" و "اینجا کجاس؟" و از این قبیل رو بهش می دم. یکی دوتا سؤال دیگه هم می پرسه که چون دفعه اول هستش که فیلم رو می بینم جوابی براشون ندارم. بهش می گم: "نمی دونم. بذار فیلم رو ببینیم تا بفهمیم چی به چیه. من که هنوز فیلم رو تا آخرش ندیدم که." نگاه عاقل اندر سفیهی به من میندازه و میگه: " خوب تو باید قبلاً فیلم رو می دیدی که الان بتونی به سؤالای من جواب بدی!" دیدم حرف حساب جواب نداره! اما این جمله آرمان برای خودش اپی فنی بود ها! یک دفعه به یاد لیست بلند بالای فیلمی هایی افتادم که هنوز تماشا شون نکردم...جمله هایی که هنوز برای گفتنشون وقتش رو پیدا نکردم...و من یک دفعه به این فکر افتادم که وقت چقدر تنگه و زمان چقدر زود میگذره...با خودم گفتم حق با آرمانه کاملاً...باید عجله کنم...
"Lonely Is The Word"
It's a long way to nowhere
And I'm leaving very soon
On the way we pass so close
To the back side of the moon
Hey join the traveler if you got nowhere to go
Hang your head and take my hand
It's the only road I know
Oh! Lonely is the word, yeah yeah yeah!
I've been higher than stardust
I've been seen upon the sun
I used to count in millions then
But now I only count in one
Come on, join the traveler
If you got nowhere to go
Hang your head and take my hand
It's the only road I know
Yeah, Lonely is the word
Got to be the saddest song I ever heard
Yeah, Lonely is the name
Maybe life's a losing game
(Black Sabbath: Heaven And Hell, 1980)

تو آیینه حمام به خودم نگاه می کنم. دستی به ریشم می کشم که این روزها کلی برای خودش موضوع گپ و غیبت اطرافیان شده. "تراشیدن یا نتراشیدن"، مسأله این است واقعاً؟! سعی می کنم تعداد القابی که ملت این روزها بعد از برگشتن از شیراز بهم دادند را یادم بیارم: فیدل کاسترو، بن لادن، کوبریک، پوشکین، میرزا کوچک خان، خاخام، رابینسون کروزو، ملا عمر، و چند باری هم از شنیدن، گلاب به روتون، واژه "گوریل" مستفیض شدم! حالم به هم خورد از بس برای این و اون توضیح دادم این ریشی که دل های شما را این چنین ریش کرده هیچ ربطی به هیچ چیز ندارد و انتهایش هم به هیچ جا وصل نیست شکر خدا. فقط از قیافم خسته شدم...همین. وقتی می بینی ملت با مردمک چشم هاشان امیدوارانه در ظاهر تو به دنبال دلیل محکمه پسندی می گردند از همه چیز بیزار می شوی. یعنی دیگر کسی ما را نمی شناسد؟ یاد یکی از داستان های نوار "شهر قصه" میفتم که اهالی شهر چه بلایی به سر خرطوم فیل بد بخت آوردن چون تا حالا خرطوم ندیده بودن (این مردم ریش که باید زیاد دیده باشن!). نمی دانم باید لبخند بزنم یا عصبانی باشم. اینقدر زندگی به شکل دردناک و گندآوری تکراری و یکنواخت شده که حضرات مستحیل در آن حتی کوچکترین تغییر در ظاهر همدیگر را هم تاب نمی آورند. آیا واقعاً ریش گذاشتن یا زدن ریش یا بلند کردن مو هم از آن آرزوهایی است که باید به گور برد؟! با دید نشانه شناسی به این قضیه پیش پا افتاده نگاه می کنم و می بینم هر کدام از این اظهار نظرها قطعه کوچکی از پازلی است که ذهنیت جمعی این ملت را منعکس می کند. حالا حالا ها این جمعیت راهی دراز دارد تا از پس مشق آزاد اندیشی و دگر اندیشی بر آید. دوست ندارم بیشتر از این هدف نگاه های پرسشگرانه و آزار دهنده اطرافیان ظاهر بین باشم. دستم به سمت ریش تراش میره اما یه دفعه منصرف می شم. هنوز دو سه نفر دیگر موندن که از این هیبت من دلشون آشوب بشه! حیفم میاد اونا رو از این فیض عظما محروم کنم! بگذار اونا هم در مورد ظاهر انسان دست به قضاوت بزنن. بگذار اونا هم نقاب از چهره شون بردارن!
توصیه می کنم قبل از این که خوندن این پست رو شروع کنین، حکایت زیبای "لحظه" رو از اینجا (بیا تا برایت بگویم) بخونین. خوشم اومد منم مثل ترانه های بلوز در جواب این نت قشنگ، فی البداهه نتی بنوازم...
بالاخره وقتش میرسه که به خودت میگی "چیزایی که دوست داشتم" کسب و کارم شدن، بدون این که حتی به اندازه سر سوزنی هم تو گفتنش وسواس به خرج بدی. دیگه به این اکتفا نمی کنی که بگی "در این چهار پنج سال از هر چه دوست نداشتی" فرار می کردی؛ حالا که پشت سرت رو نگاه می کنی می بینی از وقتی که خودت رو شناختی شروع کردی به دویدن درست مثل همون دونده هایی که تا صدای طپانچه رو می شنفن پا می ذارن به فرار. یادت میاد که چه دست ها و بند ها و به اصطلاح ریشه هایی که می خواستن (گاهی اوقات هم می تونستن) جلوی حرکتت رو بگیرن، فرو بکشنت به اعماق "آنچه بایدها"، اما تو هم مثل مارمولک دمت رو می گذاشتی و باز می جستی: دم به تله می دادی اما خودت رو نه.
فکر میکنی و می بینی که، خدای من، انگار سال های سال است که تنها همدم ت کوله باری از وقایع و آرزوهایی ست که در تاریکخانه ذهنت با خودت این ور و آن ور کشیدی بدون این که ذره ای نگران این باشی که آیا تاریخ مصرفشون گذشته یا نه. آره، هیچ وقت با آدمیان اطرافت – دور یا نزدیک – ادبیات و زبان مشترکی نداشتی؛ "صلح و آرامشی" هم که بوده به خاطر سکوت و لب فروبستن خودت بوده. حتی آدمایی رو هم شبیه خودت پیدا می کردی خیلی زود در برابر جریان مسهل زندگی وا می دادن و خواسته یا نا خواسته کلاه آدم بزرگ ها رو مثل جک تو داستان کوه های سفید سرشون میذاشتن و به جمعیت عافیت پرست و باری به هر جهت ملحق می شدن: همونایی که دانشگاه قبول می شدن و "همان چیزهایی رو که دوست داشتن" از یاد می بردن؛ همونایی که ازدواج می کردن و "همان چیزهایی رو که دوست داشتن" و محض رضایت خاطر شریک زندگی به عنوان چشم زخم از پنجره زندگی شون مینداختن بیرون؛ همونایی که...
حالا که فکر می کنی می بینی که از همون روزا یاد گرفتی که توی "آیینه خانه دیگران، شیشه ماشین ها، و ویترین مغازه ها" دنبال خودت نباشی. "خود" خودت، به خاطر زخم زبون دیگران و تلخی نگاه از ما بهتران خودشو قایم می کرد اساسی. اگه میل مبهم هوس دیدنشو احساس می کردی بایست میرفتی لا به لای کتابا و فیلما و آهنگا که دنیای زیرزمینی تو ساخته بودن و چند دقیقه ای چشم تو چشم خودت می دوختی و دیگه دلت هم برای آن چه در زندگی بهشان لبخند زدی و ازشان گذشتی نمی لرزید.
دونده دو استقامت همیشه تنها بوده، همیشه. از دونده دو استقامت نمیشه انتظار داشت دلشو به بستنی قیفی و چای و گاز پیک نیک و گوشه پارک خوش کنه؛ نمیشه ازش خواست با شهین و مهین و ساسان و عمه جون و خاله خانم و باجناق و مادر خانم و خواهر شوهر و غیره و ذالک هر جمعه بیرون شهر بره و بعد از خوردن آش رشته و استامبولی برای خوشامد و شادی بی سبب همراهیان بابا کرم هم برقصه...ممکنه خیلیا فکر کنن دونده های دو استقامت هم "قهرمان" دارن هم "داستان"، اما اونا قهرمان و داستان مسیرشون رو خودشون خلق می کنن و بعد به خاطر این که از منجلاب روزمره گی حفظش کنن اونقدر ازش فاصله می گیرن که گاهی خودشون هم باور می کنن که نه داستان داشتن و نه قهرمان... دونده دو استقامت به زخم ها و اشک هایش می خندد، باور ندارین؟
چهره در بالش فرو کرده، همان جا دراز می کشی چشم انتظار آنچه باید پیش آید، چشم انتظار ان چه نمی توانی بازش بداری. دیگر به ساعتت نگاه نمی کنی، این شیء بی مصرف که به گونه ای ملال آور زمان را هماهنگ با بطالت انسانی می سنجد، آن عقربه های کوچک که ساعاتی طولانی را نشان می دهند که ابداع شده اند تا پوششی باشند بر گذر واقعی زمان که با شتابی چنان هولناک بی اعتنا می گریزند که هیچ ساعتی نمی تواند ان را بسنجد. دیگر نمی توانی این سنجش های فریب کار را تصور کنی، نمی توانی این غبار بی حجم را در دست نگه داری.
چون سر از بالش بر می داری خود را در تاریکی میابی، شب فرو افتاده است.
(آئورا اثر کارلوس فوئنتس)
