در نمایشنامه شاه لیر، شکسپیر به مسأله ای فراتر از سرنوشت بشر در جهان، یعنی سرنوشت اخلاقی و معنوی او می نگرد. در صحنه زندگی، کوری (سرنوشت گلاستر) و برهنگی (هیبت لیر و ادگار) از ارزش والایی برخوردارند از آن رو که امکان دستیابی به بصیرت و مصونیت در برابر پلیدی و فساد دنیا را از بشر سلب نمی کنند. چشم کوران و لباس برهنگان آن ها را به بیراهه نمی کشاند. نمایشنامه شاه لیر بر این نکته تأکید می کند که انسان در حالی که مدام در معرض نفرین و عقوبت است، این توانایی را نیز دارد تا به رستگاری برسد. سرشت بشر ماهیتی دو پهلو دارد: یک سوی آن حاکی از نظمی ازلی است، و سوی دیگر آن نمایانگر کنشی است که با آن نظم مدام در حال کشمکش است. از این رو بشر خود را بر سر دو راهی می بیند: یا توسط نظم و تمکین به سمت روحانیت هدایت می شود، و یا به وسیله خواهش افسار گسیخته به سوی حیوانیت گام بر می دارد. شاه لیر به خوبی هبوط انسان را از اوج توانایی های معنوی به حضیض خواهش ها و تمایلات حیوانی به تصویر می کشد. به همین دلیل است که در سراسر این تراژدی دختران ناسپاس لیر (رگان و گانریل) با ایماژهای حیوانی بیشماری همچون "کرکس"، "فاخته"، "گرگ"، و "هیولای دریایی" توصیف می شوند. انسان غالباً یا گرگی است در لباس میش یا از تشخیص حضور گرگ عاجز است. شکسپیر با عظمت هر چه تمام تر به ما نشان می دهد آن گاه که خرد و حیوانیت با یکدیگر همراه می شوند، بشر به موجودی سر تا پا پلید مبدل می شود.

حالم بد جوری خراب می شود وقتی بعضی ها با طمطراق و ابهتی توخالی اصرار می کنند تا نام فرزندانمان یا فرزندانشان را کوروش و خشایار و داریوش بگذارند تا شاید بتوانند خودشان را به گوشه بیهوده ای از گذشته ای چند هزار ساله وصله پینه کنند. آن ها از موقعیت ندیده نیاکانشان به عظمت یاد می کنند در حالی که چشم بر وضعیت اسفبار کنونی خود بسته اند. گذشته ای که در ساختن و پویایی امروز و فردا هیچ توانی و تأثیری ندارد و تنها موجب زایش غروری آبکی، پوچ و تفننی می شود همان بهتر که گذشته باشد – گذشته بعید. به استواری و عظمت کوه فکر می کنم آن گاه که گوسفندان و بزغاله ها سرخوشانه پشگل بارانش می کنند!!!
غروب روزهای تعطیل در خوابگاه از آن غروب هایی است که نه می خواهی دوباره به یاد بیاوری و نه می توانی از یاد ببری. سکوت قطره قطره بر فرق سرت می چکد و کم کم همچون سیل در هم می کوبدت. یکهو هراسی می افتد به جانت: Remembrance of the Things Past پروست را می بندی و از اتاق بیرون می روی. حوصله پایین رفتن با آسانسور را هم نداری؛ پله ها را یکی دوتا می کنی تا برسی پایین انگار شبحی مرموز می خواهد به پایت چنگ انداخته، تو را به بالا برگرداند. پایین که می رسی می بینی عده ای برای رفتن داخل شهر منتظر اتوبوسند؛ به بالا نگاه می کنی می بینی در هر طبقه چند دانشجوی دلتنگ لب پنجره ها جا خوش کرده اند و دیگر حال سوت زدن و عربده کشیدن هم ندارند انگار. آن سوی خوابگاه کوه است و در این سو شیراز به استقبال غروب رفته و با چراغ هایش خودنمایی می کند. نه حسی برای به کوه زدن هست و نه اشتیاقی برای رفتن به داخل شهر. پروست تو را به کنج اتاق کوچک و تاریک می خواند تا خود را در لا به لای ورقه های زمان از کف رفته پنهان کنی اما دلت می گوید: "برنگرد، برو، برو." همان حسی را داری که شخصیت کلاو در نمایش Endgame بکت داشت: نه می توانی بایستی و نه می توانی بروی. می بینی ماندن و ایستادنت دست خودت هست: سیاه یا سفید: بمان یا برو. از این حس آزادی و رهایی بی قید و شرط اضطراب absurd به تو دست می دهد. دستت را در جیب شلوارت می کنی و می بینی که MP3 Player را با خودت برداشتی؛ نمی توانی تصورش را بکنی چه اتفاقی ممکن بود بیفتد اگر این "بودای کوچک" همراهت نبود. Blackie Lawless که می خواند I'm a restless gypsy فلج موقتی از هم می پاشد. پاهایت آرام آرام حرکت می کنند تا تو را در این سفر بی بازگشت همراهی کنند....
Amamos La Vida
(Accept: Objection Overruled, 1993)
In times of peace
Times of war
The sky remains the same
You reach for the stars too far away
The one who's born in misery
Is left without a chance
But still holding on to naked life
Amamos la vida
What a time - what a place
For someone who's lost
It's hard to survive
In the jungle of life
Amamos la vida
Is there someone to hear me
Is there noone to see
Is there someone to hear me
Doesn't anybody care
A single tear in the river of life
The gods have turned their backs
Today a face - that you don't know
And tomorrow it's you
Amamos la vida...
A single tear in the river of life
Amamos la vida
