Border Reiver
Southern bound from Glasgow town, she's shining in the sun
My Scotstoun lassie , on the border run
We're whistling down the hillsides and tearing up the climbs
I'm just a thiever, stealing time
In the Border Reiver.
Three hundred thousand on the clock and plenty more to go
Crash, box and lever she needs the heel and toe
Shes not to cold in winter but she cooks me in the heat
I'm a six foot driver but you can adjust the seat
in the Border Reiver
Sure as the sunrise, that's what they say about the Albion
Sure as the sunrise, that's what they say about the Albion
She's an Albion, she's an Albion
The misistry dont worry me my paperworks alright
They can't touch me, I got my sleep last night
Its knocking out a living wage in nineteen sixty nine
I'm just a thiever, stealing time
In the Border reiver.
Sure as the sunrise, that's what they say about the Albion
Sure as the sunrise, that's what they say about the Albion
She's an Albion, she's an Albion
(Mark Knopfler: Get Lucky, 2009)

مارک نافلر و آلبوم جدیدش! Get Lucky. همون مارک نافلر همیشگی با همون صدایی که می بردت لا به لای زخمه های فروخورده و بی قرار گیتار. همون مارک نافلری که چه هنرمندانه ملودی های فولک، بلوز، کانتری، و سلتیک رو به هم گره می زنه و پرده ای منقوش از موسیقی ناب می سازه. شاید خیلی ها باشن از هم نسل های عمو مارک که فن این کار رو بلدن اما فوت استادی سحرآمیز اون رو ندارن. اگه به آهنگای آلبوم های سولوش، مخصوصاً این یکی، با دقت گوش کنیم متوجه می شیم که از همون زمانی که با Dire Straits بود تا الان مستمر و هنرمندانه ثابت کرده که برای بقا و موندگاری احتیاج نداره دل صاحبان رادیو یا MTV رو به دست بیاره. فضای حاکم این آلبوم نافلر بر روابط نوستالژیک خانوادگی و خاطره های استعاری کودکی اشاره می کنه. اگه فرصت دست بده حتماً راجع به متن ترانه های این آلبوم خواهم نوشت. آهنگ اول آلبوم Border Reiver هنوز تو گوشم صدا می کنه. فوق العاده ست.

سوان یکی از دوست داشتنی ترین، جالب ترین، و دردناک ترین شخصیت های در جستجوی زمان از دست رفته است. می توان او را شخصیتی عجیب و در عین حال آشنا نامید. عشق غریب و دردناک او به اودت حاکی از این است که زندگی به طور کل پهنه رمز و رازهای غیر قابل توضیح و لاینحل است. هیچ چیز در زندگی شگفت انگیز تر و اسرارآمیز تر از احساس عشق نیست. حکایت سوان به حکایت رمان از بندگی انسان (Of Human Bondage) اثر سامرست موآم شباهت دارد، زیرا در هر دو داستان مسأله اصلی بندگی یک مرد با احساس و روشنفکر دربرابر زنی فرومایه و احمق است. چنین مردی در حقیقت به بندگی احساسات خود در آمده. هیچکس به جز سوان مسئول اعمال او نیست؛ او آرام آرام آن چنان وابسته و معتاد به اودت می شود که دیگر راهی برای بازگشت ندارد. جالب اینجا است که می توان سوان را با ادیپ شهریار هم مقایسه کرد که با اصرار خود برای کشف حقیقت موجبات نابودی خود را فراهم کرد؛ سوان هم با پرس و جو درباره گذشته اودت واقعیت هولناکی را کشف می کند که موجب سقوط و فروپاشی درونی او می شود. سوان انسان عجیب و زخم خورده ایست که به خود ما می ماند. حتی نام او نیز به شکلی نمادین (سوان در زبان انگلیسی به معنی قو است) به کمیاب بودن و ویژگی های خاص او اشاره می کند. در جواب برخی که می پرسند چرا پروست این بخش از کتاب خود را طرف سوان نامیده است، باید گفت که "طرف سوان" نه تنها نام معبری واقعی در حومه پاریس است بلکه به صورتی نمادین به "راه و روش سوان" و هم کیشان او (طبقه متوسط و بورژوا) اشاره می کند؛ مانند "طرف گرمانت" که او هم نام جاده ای واقعی است و هم اشاره به روش و راه زندگی گرمانت ها (طبقه اشرافی و اریستوکرات) دارد.
جذاب ترین و قابل توجه ترین بخش از کنش یک داستان برای نویسنده مدرن، ذهن و ضمیر ناخودآگاه شخصیت ها است. در تصویر هنرمند جیمز جویس، استفان در لحظه ای که تصویر دختر کنار ساحل در ذهنش نقش می بندد بی هیچ کلمه و واکنشی دگرگون و متحول می شود؛ هانس در کوهستان جادو اثر توماس مان، در حالی که در برف از حال می رود با تصویری که از خود در ذهن دارد منقلب می شود؛ و نمونه دیگر مارسل در طرف سوان (در جستجوی زمان از دست رفته) است که مزه بیسکویت خیس خورده در چای او را از خود بی خود می کند. این برآشفتگی و تصویرسازی ذهنی و عنان اختیار را به دست موج های زمان گذشته سپردن تنها ظاهر امر است. در حقیقت، مارسل با سفر ذهنی خود به گذشته (چه گذشته واقعی، چه گذشته ذهنی) دست به یکی از مخاطره آمیزترین و دشوارترین سفرهای بشری می زند: جستجو به مقصد خودآگاهی و دست یابی به رسالت واقعی در زندگی. از نظر پروست، خودآگاهی بر این مسأله دلالت دارد که بازگرداندن سرزمین از یاد رفته زمان گذشته و احیای آن توسط ذهن هوشیار مستلزم تلاشی قهرمانانه و عزمی استوار است. از این رو، می بینیم که مارسل با احساس و صبری وصف نشدنی به مشاهده ظرافت ها و زیبایی های طبیعت می نشیند. او احساس خواننده را نیز هم متوجه ظریف ترین و گذرا ترین طیف های زیبایی طبیعت می کند. او بهشتی را در فرا روی ما به تصویر می کشد که نمی توان دوباره به چنگ ش آورد (پروست عقیده دارد تنها بهشتی که واقعیت دارد همان بهشتی است که از دست ش داده ایم). مارسل طرح زندگی آرام و آسایش بخشی را قلم می زند که به او فرصت می دهد تا کتاب بخواند، موسیقی گوش کند، و درباره طبیعت و خلقت به اندیشه فرو رود. نظم اجتماعی در این زندگی آن قدر با ثبات است که در آن کوچک ترین واقعه بیرونی (جهان خارج از ذهن) طنین انداز اعمال و رفتاری حماسی می شود، و این یعنی همان کمال مطلوب و اسرار آمیز بشر.