حالم بد جوری خراب می شود وقتی بعضی ها با طمطراق و ابهتی توخالی اصرار می کنند تا نام فرزندانمان یا فرزندانشان را کوروش و خشایار و داریوش بگذارند تا شاید بتوانند خودشان را به گوشه بیهوده ای از گذشته ای چند هزار ساله وصله پینه کنند. آن ها از موقعیت ندیده نیاکانشان به عظمت یاد می کنند در حالی که چشم بر وضعیت اسفبار کنونی خود بسته اند. گذشته ای که در ساختن و پویایی امروز و فردا هیچ توانی و تأثیری ندارد و تنها موجب زایش غروری آبکی، پوچ و تفننی می شود همان بهتر که گذشته باشد – گذشته بعید. به استواری و عظمت کوه فکر می کنم آن گاه که گوسفندان و بزغاله ها سرخوشانه پشگل بارانش می کنند!!!
غروب روزهای تعطیل در خوابگاه از آن غروب هایی است که نه می خواهی دوباره به یاد بیاوری و نه می توانی از یاد ببری. سکوت قطره قطره بر فرق سرت می چکد و کم کم همچون سیل در هم می کوبدت. یکهو هراسی می افتد به جانت: Remembrance of the Things Past پروست را می بندی و از اتاق بیرون می روی. حوصله پایین رفتن با آسانسور را هم نداری؛ پله ها را یکی دوتا می کنی تا برسی پایین انگار شبحی مرموز می خواهد به پایت چنگ انداخته، تو را به بالا برگرداند. پایین که می رسی می بینی عده ای برای رفتن داخل شهر منتظر اتوبوسند؛ به بالا نگاه می کنی می بینی در هر طبقه چند دانشجوی دلتنگ لب پنجره ها جا خوش کرده اند و دیگر حال سوت زدن و عربده کشیدن هم ندارند انگار. آن سوی خوابگاه کوه است و در این سو شیراز به استقبال غروب رفته و با چراغ هایش خودنمایی می کند. نه حسی برای به کوه زدن هست و نه اشتیاقی برای رفتن به داخل شهر. پروست تو را به کنج اتاق کوچک و تاریک می خواند تا خود را در لا به لای ورقه های زمان از کف رفته پنهان کنی اما دلت می گوید: "برنگرد، برو، برو." همان حسی را داری که شخصیت کلاو در نمایش Endgame بکت داشت: نه می توانی بایستی و نه می توانی بروی. می بینی ماندن و ایستادنت دست خودت هست: سیاه یا سفید: بمان یا برو. از این حس آزادی و رهایی بی قید و شرط اضطراب absurd به تو دست می دهد. دستت را در جیب شلوارت می کنی و می بینی که MP3 Player را با خودت برداشتی؛ نمی توانی تصورش را بکنی چه اتفاقی ممکن بود بیفتد اگر این "بودای کوچک" همراهت نبود. Blackie Lawless که می خواند I'm a restless gypsy فلج موقتی از هم می پاشد. پاهایت آرام آرام حرکت می کنند تا تو را در این سفر بی بازگشت همراهی کنند....
خرمای تازه رو که می خری باید با شاخه ش از یک جایی آویزون کنی تا یواش یواش برسه. اول همه خرما ها قرمز رنگن اما بعد کم کم قهوه ای تیره می شن. اما یهویی این اتفاق نمیفته: اول یکی دو تا میرسن، بعد یکی دو تا دیگه، بعضی ها هم اصلاً نمیرسن و همونجور قرمز می پوسن. جالبه. دارم فکر می کنم این قضیه خرما ها چقدر شبیه داستان آرزو ها و توانایی های بشره. ما خیلی دوست داریم همه اون چیزایی رو که می خوایم، حالا نه همه با هم، حداقل پشت سر هم به دست بیاریم. اما نمیشه. الان مثلاً دوست داری بری کلاس موسیقی، نقاشی، فیلم سازی، چه می دونم، هر چی اما شرایط به تو این اجازه رو نمیده (کنکور داری، خونواده نمی ذارن، امکانات ش نیست، ...)؛ بعد هم یا هیچ وقت فرصت این کار رو پیدا نمی کنی یا اگر هم پیدا کنی کار داری و زن و بچه و غیره و ذالک. نه. راست ش رو بخواین اصلاً مسأله آرزو و این حرفا نیست. حرف سر اینه که بعضی از توانایی هات میرسن، بعضیای دیگه رو تا یه حدی می رسونی، اما بعضی های دیگه درست مثل همون خرما قرمزای خوشگل درونت می پوسن و مجال نفس کشیدن پیدا نمی کنن. دردش این جاست که اونا رو دیگه نمی تونی مثل خرما بریزی دور، بلکه تا آخر عمر باید با خودت حملشون کنی.
آبستنم
آبستن لحظه هایی نارس و مفلوج
لحظه هایی بی بند ناف
خونابه هایی منجمد
در شاهرگ زمان
آبستنم
آبستن دردی سرد و عقیم
دردی بی آغاز
لرزشی چندش آور
در امتداد ستون فقرات
آبستنم
(مشهد: 30 مرداد 88)
A cock 'n' bull story
I was:
Killed the bull
– cool –
Cooked the cock
– fuck! –
A blues 'n' rhythm song
I was:
Got the blues
– choose –
Changed the rhythm
– freedom –
(Torbat: Mordad 17, 1388)
امروز صبح رفته بودم زیارت اهل قبور (چه اسم غریبی). سر مزار بابا نشسته بودم و هنوز نبودن او را باور نداشتم. چشمانم را بستم و مثل کورها خط به خط شعر روی سنگ نوشته اش را با سرانگشتانم لمس کردم و خواندم. این کار به من آرامش عجیبی می دهد. دلم می خواست هیچکس آن موقع آن جا نبود. دوست داشتم تنهای تنها باشم. ایستادم و به اطراف نگاهی انداختم. به یکباره مرز بین مردگان و زندگان در پیش چشمم فرو ریخت. همه آن هایی که چند وقتی می شد ندیده بودمشان آن جا بودند؛ دور تا دور من. بودن، نبودن، هستی، نیستی...همه این واژه ها مفهوم خود را از دست داده بودند انگار. مزار بابا را مرکز فرض کردم. سمت راست: همکار قدیم و دوست صمیمی بابا، پسر همسایه؛ سمت چپ: یک دوست قدیمی خانوادگی، دوست و همکلاس دوران دبیرستان خودم؛ سمت بالا: دبیر عربی دوران راهنمایی، دفتردار دبیرستان خودم؛ سمت پایین: آرایشگری که دوران دبیرستان مشتری دائمی اش بودم، دوست دوران دبستان تا دبیرستان، دبیر شیمی، مدیر تاکسی تلفنی کنار خانه پدری....خدای من. همه این جا هستند؛ بیخود نیست وقتی در شهر راه می روم کسی را نمی شناسم، همه این جایند. با چنان آرامشی به من نگاه می کردند که احساس مردگی کردم. حس کردم بازی جاودانگی در میدان آن هاست و من درست مثل یک بازیگر نیمکت نشین در انتظار تعویض و به داخل زمین رفتن هستم. به سمت تاکسی که می رفتم دوباره به پشت سرم نگاهی انداختم. بابا را دیدم که با موهای پریشان در باد و سیگاری در دست برایم دست تکان می دهد...دلم می خواست فریاد بکشم...
You whining hound,
You bleeding wound
You life:
Are you're trying to horse me,
Or you're determined to whore me?
All in vain;
I'm gonna be a big mean pain
High up your
Colossal ass.
(Torbat, Mordad 16, 1388)
Nothing seems new behind the windows. Nobody recalls the melting wings; nobody bothers to remember the big splash. No one cares to wet a finger in the sea inside. Behind the windows, there are only shadows coming and going. Shadows smile back at you, grin at you, show their yellow nauseating teeth. To wake up I need to fall; I need the wings back on my shoulders, the sun back in my sky. Will anyone hear the second splash?
(Mashad: Mordad 14, 1388)

(Painting by Matisse)
هوا گرم بود و سر خیابون اقبال لاهوری منتظر تاکسی بودم. اعصابم به هم ریخته بود و حوصله نداشتم پیاده برم. یه پراید سفید آروم پیچید داخل اقبال و من یهو دستمو بردم بالا. راننده انگار افتاده باشه تو رودرواسی نیگر داشت و منم پریدم تو ماشین. هوای سرد کولر رو هنوز تمام و کمال نداده بودم تو ریه ها که با صدای آشنای آهنگ Don’t Let Me Down بیتلز حول حالنا الی احسن حال شدم! چند سال می شه که دیگه تو ماشین های سواری و مسافرکش ها از موسیقی خوب و آشنا خبری نیست. رفتم تو خلسه کوتاه مدت! باورم نمی شد که یه جوون به اصطلاح امروزی بیتلز گوش کنه. پیاده که می شدم نتونستم جلوی خودمو بگیرم و به راننده که جوون معقول و مؤدبی به نظر می رسید و معلوم بود با آهنگ و سیگارش حالی می کنه گفتم: "آقا خیلی ممنون برای بیتلز!" راننده که اصلاً انتظار شنیدن همچین جمله ای رو از من نداشت، با لحنی که انگار باورش نمی شد جواب داد: "قربونت آقا، دمت گرم!" زبون مشترک که میگن همینه، اونم از نوع موسیقیایی ش! تمام ذوق زدگی اون جوون از پیدا کردن موقتی یک هم سلیقه موسیقیایی که میشد تو چهره ش خوند، تا آخر شب با من موند...چه خوشبخت بودم من...چه خوشبخت بودیم ما...
فیلم نگاه می کنم. آرمان ماشین به دست داره رد میشه و انگار فیلم توجه شو جلب می کنه. آروم میاد میشینه کنارم. جواب سؤالای "اینا کین؟" و "اینجا کجاس؟" و از این قبیل رو بهش می دم. یکی دوتا سؤال دیگه هم می پرسه که چون دفعه اول هستش که فیلم رو می بینم جوابی براشون ندارم. بهش می گم: "نمی دونم. بذار فیلم رو ببینیم تا بفهمیم چی به چیه. من که هنوز فیلم رو تا آخرش ندیدم که." نگاه عاقل اندر سفیهی به من میندازه و میگه: " خوب تو باید قبلاً فیلم رو می دیدی که الان بتونی به سؤالای من جواب بدی!" دیدم حرف حساب جواب نداره! اما این جمله آرمان برای خودش اپی فنی بود ها! یک دفعه به یاد لیست بلند بالای فیلمی هایی افتادم که هنوز تماشا شون نکردم...جمله هایی که هنوز برای گفتنشون وقتش رو پیدا نکردم...و من یک دفعه به این فکر افتادم که وقت چقدر تنگه و زمان چقدر زود میگذره...با خودم گفتم حق با آرمانه کاملاً...باید عجله کنم...
تو آیینه حمام به خودم نگاه می کنم. دستی به ریشم می کشم که این روزها کلی برای خودش موضوع گپ و غیبت اطرافیان شده. "تراشیدن یا نتراشیدن"، مسأله این است واقعاً؟! سعی می کنم تعداد القابی که ملت این روزها بعد از برگشتن از شیراز بهم دادند را یادم بیارم: فیدل کاسترو، بن لادن، کوبریک، پوشکین، میرزا کوچک خان، خاخام، رابینسون کروزو، ملا عمر، و چند باری هم از شنیدن، گلاب به روتون، واژه "گوریل" مستفیض شدم! حالم به هم خورد از بس برای این و اون توضیح دادم این ریشی که دل های شما را این چنین ریش کرده هیچ ربطی به هیچ چیز ندارد و انتهایش هم به هیچ جا وصل نیست شکر خدا. فقط از قیافم خسته شدم...همین. وقتی می بینی ملت با مردمک چشم هاشان امیدوارانه در ظاهر تو به دنبال دلیل محکمه پسندی می گردند از همه چیز بیزار می شوی. یعنی دیگر کسی ما را نمی شناسد؟ یاد یکی از داستان های نوار "شهر قصه" میفتم که اهالی شهر چه بلایی به سر خرطوم فیل بد بخت آوردن چون تا حالا خرطوم ندیده بودن (این مردم ریش که باید زیاد دیده باشن!). نمی دانم باید لبخند بزنم یا عصبانی باشم. اینقدر زندگی به شکل دردناک و گندآوری تکراری و یکنواخت شده که حضرات مستحیل در آن حتی کوچکترین تغییر در ظاهر همدیگر را هم تاب نمی آورند. آیا واقعاً ریش گذاشتن یا زدن ریش یا بلند کردن مو هم از آن آرزوهایی است که باید به گور برد؟! با دید نشانه شناسی به این قضیه پیش پا افتاده نگاه می کنم و می بینم هر کدام از این اظهار نظرها قطعه کوچکی از پازلی است که ذهنیت جمعی این ملت را منعکس می کند. حالا حالا ها این جمعیت راهی دراز دارد تا از پس مشق آزاد اندیشی و دگر اندیشی بر آید. دوست ندارم بیشتر از این هدف نگاه های پرسشگرانه و آزار دهنده اطرافیان ظاهر بین باشم. دستم به سمت ریش تراش میره اما یه دفعه منصرف می شم. هنوز دو سه نفر دیگر موندن که از این هیبت من دلشون آشوب بشه! حیفم میاد اونا رو از این فیض عظما محروم کنم! بگذار اونا هم در مورد ظاهر انسان دست به قضاوت بزنن. بگذار اونا هم نقاب از چهره شون بردارن!
توصیه می کنم قبل از این که خوندن این پست رو شروع کنین، حکایت زیبای "لحظه" رو از اینجا (بیا تا برایت بگویم) بخونین. خوشم اومد منم مثل ترانه های بلوز در جواب این نت قشنگ، فی البداهه نتی بنوازم...
بالاخره وقتش میرسه که به خودت میگی "چیزایی که دوست داشتم" کسب و کارم شدن، بدون این که حتی به اندازه سر سوزنی هم تو گفتنش وسواس به خرج بدی. دیگه به این اکتفا نمی کنی که بگی "در این چهار پنج سال از هر چه دوست نداشتی" فرار می کردی؛ حالا که پشت سرت رو نگاه می کنی می بینی از وقتی که خودت رو شناختی شروع کردی به دویدن درست مثل همون دونده هایی که تا صدای طپانچه رو می شنفن پا می ذارن به فرار. یادت میاد که چه دست ها و بند ها و به اصطلاح ریشه هایی که می خواستن (گاهی اوقات هم می تونستن) جلوی حرکتت رو بگیرن، فرو بکشنت به اعماق "آنچه بایدها"، اما تو هم مثل مارمولک دمت رو می گذاشتی و باز می جستی: دم به تله می دادی اما خودت رو نه.
فکر میکنی و می بینی که، خدای من، انگار سال های سال است که تنها همدم ت کوله باری از وقایع و آرزوهایی ست که در تاریکخانه ذهنت با خودت این ور و آن ور کشیدی بدون این که ذره ای نگران این باشی که آیا تاریخ مصرفشون گذشته یا نه. آره، هیچ وقت با آدمیان اطرافت – دور یا نزدیک – ادبیات و زبان مشترکی نداشتی؛ "صلح و آرامشی" هم که بوده به خاطر سکوت و لب فروبستن خودت بوده. حتی آدمایی رو هم شبیه خودت پیدا می کردی خیلی زود در برابر جریان مسهل زندگی وا می دادن و خواسته یا نا خواسته کلاه آدم بزرگ ها رو مثل جک تو داستان کوه های سفید سرشون میذاشتن و به جمعیت عافیت پرست و باری به هر جهت ملحق می شدن: همونایی که دانشگاه قبول می شدن و "همان چیزهایی رو که دوست داشتن" از یاد می بردن؛ همونایی که ازدواج می کردن و "همان چیزهایی رو که دوست داشتن" و محض رضایت خاطر شریک زندگی به عنوان چشم زخم از پنجره زندگی شون مینداختن بیرون؛ همونایی که...
حالا که فکر می کنی می بینی که از همون روزا یاد گرفتی که توی "آیینه خانه دیگران، شیشه ماشین ها، و ویترین مغازه ها" دنبال خودت نباشی. "خود" خودت، به خاطر زخم زبون دیگران و تلخی نگاه از ما بهتران خودشو قایم می کرد اساسی. اگه میل مبهم هوس دیدنشو احساس می کردی بایست میرفتی لا به لای کتابا و فیلما و آهنگا که دنیای زیرزمینی تو ساخته بودن و چند دقیقه ای چشم تو چشم خودت می دوختی و دیگه دلت هم برای آن چه در زندگی بهشان لبخند زدی و ازشان گذشتی نمی لرزید.
دونده دو استقامت همیشه تنها بوده، همیشه. از دونده دو استقامت نمیشه انتظار داشت دلشو به بستنی قیفی و چای و گاز پیک نیک و گوشه پارک خوش کنه؛ نمیشه ازش خواست با شهین و مهین و ساسان و عمه جون و خاله خانم و باجناق و مادر خانم و خواهر شوهر و غیره و ذالک هر جمعه بیرون شهر بره و بعد از خوردن آش رشته و استامبولی برای خوشامد و شادی بی سبب همراهیان بابا کرم هم برقصه...ممکنه خیلیا فکر کنن دونده های دو استقامت هم "قهرمان" دارن هم "داستان"، اما اونا قهرمان و داستان مسیرشون رو خودشون خلق می کنن و بعد به خاطر این که از منجلاب روزمره گی حفظش کنن اونقدر ازش فاصله می گیرن که گاهی خودشون هم باور می کنن که نه داستان داشتن و نه قهرمان... دونده دو استقامت به زخم ها و اشک هایش می خندد، باور ندارین؟
حس و حال خوبی ندارم برای آپ لود کردن وبلاگ آن هم بعد از یک ماه و اندی به گمانم. آن همه شور و شوق تمام شدن کلاس ها و برگشتن بعد از سه ماه را دستمایه کرده بودم برای یک شروع خوب وبلاگی. اگرچه من آدم صیاصی نیستم به هیچ وجه ولی به خاطر آینده وروجک هایم گوش به زنگ هیاهوی عنطخابات نیز بودم. طوفان این عنطخابات اما شخصی ترین امیال و آرزوهایم را نیز با خود برد. ضرب الاجل تخلیه خوابگاه همانا و جمع کردن بار و بنه و کلی کتاب و جزوه همان. در یک چشم به هم زدن ترمینال کاراندیش شیراز بودم و سوار اتوبوس اما اصلاً این بازگشت به دلم نمی چسبید زیرا که خیلی از کارهایم نیمه تمام مانده بود. بازگشتی هول هولکی. درست مثل شکلات هایی که زمان بچگی از میهمانخانه منزل بابابزرگ کش می رفتیم و از ترس بازخواست شدن آن ها را تند تند قورت می دادیم و بی خیال لذت آرام آرام چشیدن شکلات می شدیم. گور پدر صیاصت. ای کاش میشد رفت جایی خیلی دور از تورهای "وطن، زبان و مظهب". اصلاً کاری به مسائل اخیر ندارم. عیش و شادمانی سرخوشانه ام ضایع شد. بعد از سه ماه درس و تنهایی و کلی حرف و حدیث، انتظار می کشی با خیالی راحت برگردی اما دو شب مانده به سفرت باید تا صبح در خوابگاه بیدار بمانی مبادا میهمان های ناخوانده با چماغ به دیدنت بیایند. خوشحالم از این که برگشتم اما مزه دهانم هنوز تلخ است، تلخ.
دارد کم کم ساعت ۵ صبح می شود. چایی هم آماده است. خوابگاه در خواب است، اما من تنها ساکن بیدار خواب گریز نیستم. چلچله ها و گنجشک ها با فروکش کردن سمفونی جیرجیرک ها غوغایی به راه انداخته اند که بیا و ببین! دفتر و دستک و کاغذ ها را از روی میز کنار زده و لب پنجره می نشینم. میل بلند شدن و ریختن چایی را آواز و پرواز چلچله ها به تعویق می اندازند. سعی می کنم پرواز تند و بی قرارشان را با خط های فرضی دنبال کنم. هر کدامشان خطی می کشد در برابرم عمودی، افقی، و مورب. ناگهان خط ها و میله های بیشماری مرا در خود محصور می کنند...من از پشت این همه میله می بینم که آن ها چه سبک بال می پرند و می روند...مرا اگر پر پریدنی می بود...

(Characters: Clown, King Lear, Macbeth, Othello, Hamlet)
Clown: Whose life is this?
King Lear: [he whistles…]
Clown: Whose life is this?
Macbeth: [he sneezes…]
Clown: Whose life is this?
Othello: [he coughs…]
Clown: Whose life is this?
Hamlet: [he farts…]
Clown: [angry, shouts] What's this life for?
(Curtain falls)
بعضی از ترس های كودكی هيچگاه انسان را رها نمی كنند. با او بزرگ می شوند، با او می بالند. هيچ كاريش هم نمی شود كرد. اما فقط نقل ترس نيست كه. تنهایی هم با بعضی ها بزرگ می شود، شكوفه می دهد و همزاد و همدم می شود. مهم اين نيست كه به حلقه دوستان و نزديكان دور باشی يا نزدیک وقتی كه در همه حال تنهایی. چنين افرادی بركه تنهایی شان را با ماهيان همه اقيانوس ها هم نمی توان پر كرد؛ دشت دلتنگی شان را نيز اگر جولانگاه همه پرنده های زمين هم بكنی باز هم اين انعكاس خود آن هاست كه به گوش می رسد. گویی خدا آن ها را به حال خودشان رها كرده است...
از پنجره اتاق كوه را می نگرم
از پنجره دل اما
به دريا چشم دوخته ام.
پيرامونم سراسر كوه
درونم
لبالب از دريا.
از يكی بالا می روم به چشم
و در ديگری
فرو می شوم به ذهن
– صعود يا سقوط –
مسأله اين نيست.
حقیقت، شوكران لب هایی است
كه مرا
بر بلندای اين دشت
به پرواز در خواهند آورد...
(خوابگاه مفتح – 11/2/87)
نیمه شب. علی جلوی لپ تاپش نشسته و مقاله دانلود می کنه. مسعود هم داره از بین دستنوشته هاش متن کنفرانس فرداش رو مرتب می کنه. منم با کمی فاصله دراز کشیدم و دارم متن ترانه Gates of Eden از باب دیلن رو که قراره در موردش حرف بزنم رو نگاه می کنم. حیرونم از این که این بشر چه تسلطی رو کلمات و واژه ها داره، چقدر هنرمندانه کلمات رو لبالب از معانی می کنه بدون این که از سادگی اشعارش ذره ای کم بشه...یک دفعه در اتاق باز می شه و محمد رضا (که فیزیک می خونه) از فلت بغلی میاد تو. تو دستش یک برگه پر از فرموله. از چهره ش معلومه که غاط زده! نگاهی به ما ها میندازه و بعد از این که سرشو می خارونه از علی (با لهجه کرمونی) می پرسه: "تو ماکس پلانک رو می شناسی؟" علی ظاهراً با تعجب اما باطناً بی خیال سرشو بر می گردونه و می گه "نع". محمد رضا می پرسه: "راست میگی؟! یکی از بزرگ ترین فیزیک دان های بزرگ دنیا رو نمی شناسی؟!" من و مسعود یه نگاهکی به هم میندازیم اما همینطور خاموش می مونیم. علی چند لحظه صبر می کنه بعد (با ته لهجه اصفهانی) از محمد رضا می پرسه: "تو فاکنر رو می شناسی؟!" محمد رضا میگه نه. علی ادامه میده: "خوب...(سانسور!) تو چطور یکی از بزرگ ترین نویسنده های قرن رو نمیشناسی؟! حالا این به اون در!!!" اتاق منفجر میشه از خنده.......
هيچ كوچه ای
طنين گام های مشوش ت را
به ياد نخواهد آورد
هيچ شب پره ای
امتداد نگاه گريزانت را
به يافتن چراغ
نخواهد جست
ذهن سيمانی هيچ ديواری
خيال چهره کاه گلی ات را
بر خويش
حك نخواهد كرد
كه تو گم شده ای
كه تو بيهوده
يابنده ات را می جویی.
(30 فروردين 1387– خوابگاه)
این خوابگاه هم در کل جای عجیبیه برای زندگی کردن. خوشم میاد با وجود این که مجموعه ای از تفاوت های فرهنگی و بومی و شخصیتی و روحی تو خوابگاه موج می زنه اما خود خوابگاه به عنوان یک موجود زنده مستقل تلاش عجیبی می کنه برای زنده موندن و بیداری. خوابگاه همون جایی ست که ساعت ۱۲ شب یهو زیر پات می لرزه از طنین نعره و فریاد...بعد می فهمی تیم شیرین بیان کلاته زمزم به تیم اینترآخت چمباتمه گل زده...خوابگاه همون جایی ست که ساعت ۲ نصفه شب بوی پلوی تازه دم شده و املت با فلفل سبز و سیب زمینی سوخته و دسته قابلمه آتیش گرفته می خوره به مشامت...خوابگاه همون جایی ست که می تونی ساعت ۳ صبح هم هوس ماء الشعیر سرد و پفک بکنی...خوابگاه همون جایی ست که می تونی شاهد باشی که نصفه شب سه تا نره غول سوار یه دوچرخه کورسی شدن و تو راهروی طبقه دوازده دوچرخه سواری می کنن...خوابگاه همون جایی ست که باز هم نصفه شب هم اتاقیای یه بابایی با نزدیک دو متر قد و سری کچل آهنگ "خوشکل مو شرابی" براش می خونن...خوابگاه همون جایی ست که می بینی چطور گردانندگان بی تجربه آینده مملکت یک سیب زمینی درسته را از وسط نصف کرده و تو ماهیتابه میذارن تا سرخ بشه...خوابگاه همون جایی ست که همیشه حس چایی درست کردن از در و دیوارش می جوشه...خوابگاه همون جایی ست که وقتی داری مقاله ها و نوشتنی هایت را می نویسی نمی فهمی کی صبح شده...خوابگاه همون جایی ست که گویی هیچکس را سر خواب نیست. گذرتون به خوابگاه ما میفته آیا؟!
بعضی وقت ها خیال می کنی که خواب خوابی اما وقتی چشماتو میذاری رو هم می فهمی که بیدار بودی...درست مثل لحظه هایی که فکر می کنی همیشه مردی و هیچ وقت زنده نبودی اما وقتی میمیری می فهمی که چقدر زنده بودی...چقدر زنده...
جمعه قبل با ترن سريع السير زمان دوباره به ايستگاه زندگی خوابگاهی رسيدم. جمعه كافكایی بود برای خودش. خوابگاه به اون عظمت تقريباً خالی بود. چراغ تك و توكی از اتاق ها روشن بود. توی دلم با ساكنين اون اتاق ها هم دردی كردم. مهتابی های راهروها دو تا يكی روشن بودن، راهروها بی انتها به نظر ميومدن. هوس كردم سرتاسر راهرو رو بدوم ولی ساك سنگين و ذهنی سنگين تر اين شادمانی بی سبب رو در نطفه خفه كرد! پشت در اتاق ايستادم (انگار همين ديروز بود گفتم همه چی مثل برق ميگذره و من دوباره بر می گردم) در رو كه باز كردم يهو تاريكی و سرما و سكوت پريدن تو بغلم. جا خوردم. چراغو روشن كردم و پرده ها رو زدم كنار. غير از چهار تا سوسك گنده و مرده كه كنار و گوشه اتاق افتاده بودن همه چی مثل قبل بود. سوسک های کافکا. دستگاه تهويه رو هم معلوم بود كه تازه روشن كرده بودن چون سرمای مكروهی تا مغز استخون آدم نفوذ می كرد درست مثل استيون ددالوس بعد از اين كه بچه قلدرای مدرسه هلش داده بودن تو گودال گنداب. و سكوت بود و ديگر هيچ. بديش اين بود كه سكوت از آرامش ناشی نمی شد، برعكس از يك جور بی قراری گنگ جريان پيدا می كرد. نه حس نشستن بود و نه حس ايستادن؛ نه حال نوشتن بود و نه حال خواندن. دوباره چراغ ها رو خاموش كردم و در رو بستم. چهار ديواری سرد، بسته و تاريك. به ياد زهدان و قبر افتادم. يك حس اصيل و عميق بشری. كم نبودن نويسنده هايی كه حس مرگ خواهی در آثارشون حديث رجعت دوباره به زهدان امن مادر بود. همون جایی كه با تمام ريشه های خفقان آور دنيوی ميشه قطع رابطه كرد و فقط به ريشه خلقت وصل بود. به قول ساموئل بكت گناه ما تنها اين است كه به دنيا آمده ايم. زهدان يا مرگ؟ هيچكدام. اين بار را بايد زندگي كرد. تا زندگی كرد حس بايد كرد، درد بايد كشيد، فرياد بايد زد، گناه بايد كرد...چراغ ها رو دوباره روشن می كنم.
بعد از ده سال امسال دوباره رسماً در منزل پدری مستقر شدم. خدا را شکر. فرصتی حاصل شده تا بتوان نوار ضبط شده ایام گذشته را به قول الیوت دوباره و چند باره دید و باز بینی کرد. متأسفانه هیچکدام از صحنه های این فیلم را نمی توان ادیت یا پاک کرد. باید به یاد آورد و درد کشید به پهنای دشت، به بلندای کوه. به گذشته که نگاه می کنم آنقدر برای خودم دلیل آرشیو کرده ام که دیگر از این فصل به اصطلاح بهار خوشم نیاید. یک جور ابتذال رنگ و لعاب دار دارد این فصل که نمی توانم در قالب کلمات توصیفش کنم. شاید روزی برایش آهنگی ساختم. کسی چه می داند. درست سه سال پیش در پنجمین روز از اولین ماه سال نو بود که پدر هوس سفر به سرش زد، چمدانش را بست و رفت و دیگر هیچ. پدر دل به خاک زد تا ریشه های خواب زده گل های باغچه اش را از خواب بیدار کند. او دیگر نیامد. گوشم پر است از این مزخرفات که "مرگ حق است" و "همه ما رفتنی هستیم" اما هیچ کدام از این عبارات احمقانه نمی توانند پاسخی برای چرای دردناک آدم بیابند. عزیزی را که از دست می دهی سیاهچالی در وجودت آشکار می شود که تمام کهکشان های هستی هم نمی توانند آن را پر کنند. چطور می شود فراموش کرد؟ مرگ، خوب یا بد، بجا یا نا بجا، از مبتذل ترین و پست ترین عناصر این زندگی باری به هر جهت بشری است. بد جوری به زندگی برگ می زند این مرگ. این روزها بیشتر اوقاتم را در باغچه بزرگ پدری می گذرانم: درخت ها را هرس می کنم، باغچه را بیل می زنم، گل و سبزی می کارم. اما نمی دانم این کار ها را می کنم تا چیزی را به یاد بیاورم یا چیزی را از یاد ببرم. نمی دانم. تنها چیزی که به ذهن پاییزی ام می رسد شعری است از پدر که حتی طاقت زمزمه کردن آن را هم ندارم:
مرا به باغ مبر باغبان ز پا افتاد
بلبل آن همه زد ناله تا ز نا افتاد
فتاد ولوله در باغ، غنچه ها پژمرد
دمی كه مشعل پاييز از هوا افتاد
زلال آب روان سنگ شد ز هيبت فصل
چنانكه ماهی دل زنده از شنا افتاد

به دستام نگاه می کنم. هنوز ده روزم نشده که ناخن هامو کوتاه کردم ولی می بینم که دوباره دارن همچین معقول بلند میشن! میگن تو قبر تا چند روز ناخن ها به رشد خودشون ادامه می دن و بلند می شن. یادم نره بگم گیتارمو هم بذارن پهلوم....
مرتضی س.: استاد میشه نظرتون رو راجع به اوج دوره سینمای وسترن بدونیم؟
منتقد: والا بعد از فلینی و سینمای شاعرانه وسترن ش هیچکدوم از کارگردانان صاحب نام این ژانر (حتی ترنس مالیک و باب فاسی) هم نتونستن سینمای وسترن رو به سر منزل معنا گرایی و متا فیزیکی خاص خودش برگردونن.
محمد د.: آخه چرا استاد؟!
منتقد: خوب بعد از جنگ های داخلی آمریکا، فیلمسازان مطرح اطمینانشونو نسبت به تفکر مدرنیسم از دست دادن. از اون ور هم تماشاچی ها ترجیح می دادن خودشونو با آتاری و بیس بال سرگرم کنن. شما ببینید الیا کازان با فیلم اسب کهر را بنگر داره آشکارا به نیچه دهن کجی می کنه. اوتو پره مینجر با اینک آخر زمان دغدغه پست مدرن انسان معاصر رو نسبت به مقوله معاد روز قیامت بیان می کنه. ببینید حتی کوبایاشی هم در این ور دنیا با مفهوم پست مدرن بی معنایی در فیلم امپراتوری هوس چه بوالهوسانه بازی می کنه. اگر پست مدرنیسم ظهور نمی کرد سینمای معاصر به شدت دچار رکود فلسفی و زیبایی شناسانه می شد. هیچکاک هیچ شب بدون خواندن ژرژ باتای خوابش نمی برد. میلوش فورمن وقتی کابوی نیمه شب رو ساخت که تازه خوندن آثار هایدگر و گادامر رو تموم کرده بود. آقا دیگه اون روزا گذشته که تماشاچی رو با فیلم های بی ناموسی مثل آهنگ برنادت و رز ارغوانی قاهره گمراه کرد. تماشاچیان امروزه بسیار فخیم تر و آگاه تر نسبت به گذشته هستند.
علی د.: استاد سینمای مدرن اروپا در چه موقعیتی هست امروز؟
منتقد: من خودم روزی که ویم وندرس آرسنیک و تور کهنه رو در شیکاگو کلید می زد اونجا بودم و دیدم که جمعیت تظاهر کننده فمینیست به نفع همجنس گرایان شعار می دادن. فقط یک کارگردان اروپایی می تونه از این موضوع یک فیلم ناب بسازه: برتولوچی. فیلم آقایان مو طلایی ها رو ترجیح می دهند نتیجه تلاش شبانه روزی برتولوچی برای زنده نگاه داشتن سینمای نئو نوآر بود. گدار با جسارت میاد و فیلم کودکی ایوان رو می سازه به اين خاطر كه با تمام وجود عقده های اودیپ ایوان مخوف رو لمس کرده. همین تارکوفسکی رو در نظر بگیرین. وقتی فیلم ارباب حلقه های اونو تو جشنواره فیلم ونیز نشون می دادن به جز ژاک دریدا و ناتالی ساروت کسی توی سالن سینما نمونده بوده! سینمای پست آوانگارد یعنی همین!
عباس ز.: استاد شما قصد ندارین فیلم بسازین؟!
منتقد: چرا حتماً. می دونین من تو انتخاب فیلمنامه وسواس دارم به شدت. اما اخیراً فیلمنامه ای از دوست عزیزم ناصر ح. به دستم رسیده که خیلی ذهنمو درگیر کرده. داستان دختری ست که میره سقا خونه دعا کنه و شمعی رو هم که نظر کرده بوده برای "قهرمان" داستان ادا کنه. در همین حال مریخی ها به سقا خونه حمله می کنن و دختر رو به همراه سقا خونه به فضا می برن. اگه تهیه کننده محترم جناب آقای حمید ط. بودجه لازم رو در اختیار بنده بذارن مشکلی نخواهد بود و به سرعت کار رو در استوديو گلپا کلید می زنیم. با فیلمبردار آقای بهرام ص. و عکاس هنري آقای امیر خ. هم در اين مورد نشستی داشتیم که باید ببینیم چه پیش خواهد آمد. با تشکر از همه دوستان.
می خوای گریه کنی روت نمیشه؟! اینا رو گوش کن:
۱) می تونی راه بری. اونقدر که دیگه پاهات رمق نداشته باشن و زار بزنن.
۲) می تونی با دهن پر از غذا به جوک خارج از شئونات دوستت گوش کنی و بعد همونطور که داری از شدت خنده رو زمین غلت می زنی غذا بپره تو گلوت و تو هم ندونی خبر مرگت اشکات به خاطر خنده س یا این که داری خفه می شی.
۳) می تونی صحنه گریه بی صدای آل پاچینو رو تو فیلم پدر خوانده سه اونقدر تکرار کنی که متوجه نشی همونجور که تو زل زدی به تلویزیون بقیه هم زل زدن به تو.
۴) می تونی عاشق شدن به وقت دی ماه و مردن به وقت شهریور رو تجربه کنی.
۵) می تونی به ماهیتابه املتی که ساعت ۲ نصفه شب درست کردی بر و بر زل بزنی و بعد همش رو چپه کنی تو سطل زباله.
۶) می تونی بشینی پای لپ تاپ هم اتاقیت و نیم ساعت پشت سر هم به آهنگای نیناش ناشش مثل این مشنگا گوش کنی.
۷) و آخرش این که می تونی همونجور که لب پنجره نشستی هوس کنی با مشت بکوبی به دیوار اما مشتت از پریز برق خوشش بیاد. بعد از شدت درد سرت رو از پنجره ببری بیرون و فریاد بزنی Fuck !
به دیوار رو به رو نگاه می کنم و برایم مثل روز روشن است که همین حالا پانزدهم فروردین برای وارد شدن، پشت در بی تابی می کند. چشم هایم را می بندم و می بینم که چطور همه چیز مثل برق دارد می گذرد. خودم را می بینم که ساک به دست برگشتم و دارم دنبال کلید می گردم تا در اتاق را باز کنم. همه چیز تمام شده است. نه، همه چیز دارد دوباره شروع می شود انگار. پوچ، سریع، بی معنی، نمی دانم. فکر می کنم دنیای اطراف آن قدر مملو از نشانه شده که بتوان حس کرد قطار زمان، پیش از آن که بتوان واکنشی نشان داد، به ایستگاه آخر برسد. نیکلاس کیج در فیلم Next می توانست تنها دو دقیقه از آینده اش را پیش بینی کند؛ من هنوز نرفته، برگشته ام.
تو اتاق دراز کشیدم دارم یک مقاله می خونم. یه نگاهی هم به ساعت میندازم یادم نره برم کتابایی رو که برای کپی دادم بگیرم. محمد رضا با عجله میاد تو اتاق. یه نگاه بهش میندازم و می بینم پکره. می گم چته. میگه هیچی. همونجوری ایستاده تکیه داده به دیوار، کیفشم دستش. سکوتش تمرکزمو می ریزه به هم. دوباره ازش می پرسم که چشه. کیفشو میندازه زمین و میگه: "آدم از زنش اصلاً توقع نداره بهش محبت کنه به خدا. فقط مردشو همونطوری که هست هر از چند گاهی تأیید کنه و بس. بابا نه محبت می خوایم نه تحقیر." بعد مثل جن زده ها میره بیرون دوباره. همش دو صفحه از مقاله کذایی مونده اما حرفای محمد رضا منو می ریزه به هم. لعنتی. میرم لب پنجره. همون لحظه هم صدای اذان بلند میشه. حال ما و زخمه لحظه اپی فنی میشه برای خودش لا مصب. "یکی آدمو تأیید کنه. یکی آدمو تأیید کنه". محمد رضا رو پایین خوابگاه می بینم که با عجله می خواد خودشو به اتوبوس برسونه. از همون بالا به افتخارش یک سوت بلند می زنم.
دقیقاً از همین الانی که این پست رو بذارم تو وبلاگ دیگه نمی تونم تصمیم بگیرم پست بعدی کی از راه برسه. میدونین که برای چی. به آینده امید دارم چرا که به قول شاملو "نی ز امید رستم نی ز غم؛ وین میان خوش دست و پایی می زنم. به هر حال هر آمدنی را رفتنی ست و هر رفتنی را بازگشتی. پس چه بهتر که آدم بازگشتش قوی تر و بهتر از قبل باشه و گرنه زود تکراری می شه و حوصله بر. از همه بر و بچه ها و دوستان اندک تر از اندکی که این خزعبلات رو می خوندن و یا منت بر بنده میذاشتن و کامنت می دادن و یا بزرگواری پیشه می کردن و بر این حقیر خرده نمی گرفتن نهایت تشکر و سپاس دارم. بودن یا نبودن: مضحکه این است! به هر حال دوست دارم که به قول شیرازیا همچی "زودی برگردم" و آستینا رو بدم بالا و دوباره بچسبم به حروم کردن فضای مجازی وبلاگ! فقط یه حسرت کوچیک مونده ته دلم: یه مطلبی بود که یکی دو ماهی ذهنمو بدجور درگیر خودش کرده بود و بالاخره هم نشد بیارمش تو وبلاگ. خیلی دوست داشتم با تکیه به نظریات فوکو و برخی از شاعران رمانتیک در مورد جنون و معنای اون در فیلم های The Wall، The Dark Knight، و ترانه فوق العاده "I’m Going Slightly Mad" از فردی مرکوری، بحث کنم. شاید جنون سرآغاز خوبی برای دوباره برگشتن باشه. راستی دیشب همش خواب می دیدم دارم تو یه جنگل پر از موز راه می رم. اون همه خوشه های موز سبز و زرد! نمی دونم چرا دلم نمیومد حتی یه دونه از اون موزا رو بخورم. از خواب که پا شدم رویام زود تعبیر شد. دور و برم پر بود از جعبه های خالی و نیمه پر موز؛ با این که توشون کتاب و اثاث بود اما هنوز بوی موز می دادن لا مصبا! شب و روزتون همیشه موزی باد...........
دیروز غروب با کامبیز از سمت فلکه برق به طرف تقی آباد می اومدیم. هوا بدجوری بغض کرده بود اما نمی بارید. به شدت هوس موسیقی در من بی تابی می کرد. می دونستم که تو ماشین کامبیز از سافت راک و اینجور چیزا خبری نیست. می خواستم تا به تقی آباد نرسیدم یک آهنگی چیزی بزنم تو رگ. از سر عادت شروع کردم به جستجو میون مجموعه mp3 موجود. همه موسیقی ایرانی، همه هم از این جدیدا...گشتم و گشتم تا رسیدم به محسن نامجو. نه اصلاً حسش نبود. حالم خراب تر شد مثل این عملی ها که به جای مواد آرد نخود گیرشون میاد! داشتیم به تقی آباد نزدیک می شدیم، لعنتی! آها رضا یزدانی، از هیچی که بهتره! تا آهنگ "دنیای وارونه" رو پیدا کنم رسیده بودیم نزدیک میدون احمد آباد. به خودم گفتم سه راه راهنمایی پیاده می شم اما تازه رسیده بودیم به وسط آهنگ. گفتم جهنم ملک آباد پیاده می شم! از شانس ما که همیشه پشت چراغ قرمز کلی معطل می شیم، این بار که می خواستیم یه چیزی گوش کنیم و وقت بکشیم همش می خوردیم به چراغ سبز! خلاصه که ملک آباد رو هم رد کردیم و به سه راه خیام رسیدیم که تازه سولوی باحال گیتار آخر آهنگ اومد. به کامبیز گفتم یا این ور سه راه یا اون ور سه راه یه ترمز می زنی تا آهنگ تموم شه بعدم من می زنم به چاک داداش! کاری نداریم که کلی ماشین پشت سر ما بوق می زدن؛ آهنگ تموم شد و بعد تا خود چهار راه بهار پیاده گز کردم در حالی که باری از رو دوشم برداشته شده بود و چیزی تو دلم سنگینی می کرد. یکی دو ساعت بعد که بارون گرفت قار قار همه کلاغای تاریخ تو گوشم پیچیده بود...

دوباره اسباب کشی (آن هم به دیاری دیگر) و دنبال جعبه خالی گشتن و جمع کردن وسایل و بیچاره کتاب ها و دفتر و دستک ها و یاد داشت ها! این هم یک جور زندگی ست دیگر: زندگی قاصدکی (از واژه mp3 وار خوشم نمی آید). اشکالی ندارد. گاهی اوقات در زندگی باید تصمیم هایی بگیری و پای خوب و بدش هم بایستی. زندگی که همش شعار و ادا و پز روشنفکری نمی شود. آدم باید بالاخره تکلیف خودش را با زندگی روشن کند. در این دنیای کارناوال وار مملو از صدا بگذار این بار ردای دلقکی و بی خبری را ما به تن کرده و دمی صدای خود را فرو بندیم. به درک اسفل السافلین! توی بد فصلی از این سال های خاکستر خربزه خوردیم و پای لرزش آن هم خواهیم ایستاد. مگر نه این که عمری پشت سر جویس نماز خوانده و خاک پای او را به چشم می کشیم؟! مگر نه این که او زندگی خود و تاریخ جهان را در تبعید رقم زد؟! الان وقت ثابت کردن آن همه ادعاست. بر ما باد که به این تبعید خود خواسته درود فرستیم و دعوت استاد را لبیک گوییم. چه تصادفی! جویس با نورا و پسر و دخترش ترک دیار کرد، ما نیز هم! خدا را چه دیدید، شاید که اودیسه ما هم روزی به رشته تحریر در آمد. تصویر بزرگ استادم مرحوم کامیابی که همیشه اصرار داشت او را "هادی" صدا کنیم از جلو چشمم محو نمی شود. همیشه می گویند شاگردان کامیابی کمال گرایند و سخت کوش و سر تسلیم در برابر ابلهان انسان نما فرود نمی آورند. الان وقت اثبات دیگر باره این ادعا نیز فرا رسیده است. اول فکر می کردم می خواهم خودم را دلداری بدهم اما بعد دیدم که نه به هیچ وجه اینطور نیست. شغلم را که فعلاً به باد داده ام هیچ، نفس این وبلاگ محقر نیز به شماره افتاده است، اگر کاشانه ام را نیز بر سر این قمار باختم باکی نیست. زندگی ام از آن من است، عقایدم از آن من است، دوستانم (هر چند اندک تر از اندک) از آن منند. به قول لئونارد کوهن "باکی ندارم از این که زشتم، موسیقی از آن من است." پس تا لحظه ای که ققنوس زندگی تبعیدی ما سر از خاکستر بردارد می شمارم یک اوتاپوکو*، دو اوتاپوکو، سه اوتاپوکو.............
(*اوتاپوکو: خنده دار نیست، در دنیای کارناوال وار حقیقت دارد! در کارتون "بلفی و لیلی بیت" که چند سال پیش از تلویزیون پخش می شد، فکر می کنم خواهر لیلی بیت (چونا) بود که اوتاپوکو اوتاپوکو می شمرد تا خوابش ببرد! با تشکر از آ. ج. عزیز هم برای یادآوری و کاربرد این واژه و هم برای تصویر زیبای این پست.)

چند روزی میشه که دوستان از اقصی نقاط این مملکت خبرشو بهم دادن. راستش اول باورم نشد تا این که خودم تبلیغشو تو کانال در پیت پی ام سی با همین چشمام دیدم! به قول شاعر من به چشم خود دیدم که آرام جانم می رود. حدود دو هفته دیگه در همین بغل گوشمون یعنی دوبی گروه Iron Maiden کنسرت داره! فکرشو بکنین! برای کسی که از ده دوازده سالگی سر و سودایی داشته با این گروه، این خبر چه شوق و زجر توأمانی می تونه داشته باشه. یعنی دیگه Iron Maiden از این نزدیک تر می تونه به ما بشه؟! نه به خدا. خلاصه که به کلکسیون کهن الگویی "ای کاش" های ما این یکی هم اضافه شد. حاضرم از تمام کتاب ها و فیلم هام بگذرم برای رفتن به این کنسرت اما نمیشه لامصب. نقل خواستن من نیست چون گذشتن از این تعلق ها برای حاجی ایکی ثانیه بیشتر کار نداره؛ مسأله یه چیز دیگه س. گرفتین که؟! لعنت بر این غم نان که نمی گذارد...

بین چهار راه دانشجو و چهار راه بهار در صندلی جلو یک پیکان مسافرکش در خدمت یکی از همشهریان عشق صندلی جلو برای چند صد هزارمین بار ساندویچ انسانی شدن را تجربه که نه، مزه مزه می کنم. از پشت شیشه بخار کرده ماشین جفت های جوان (از وجنات و سن و سالشان معلوم است که زوج نمی توانند باشند) را می بینم که هراسان اما مشعوف به سرعت از قرمزی چراغ راهنمایی استفاده کرده و از خیابان رد می شوند. عاشقند راستی؟ این ها عشق را چطور تعریف می کنند؟ در همین فکرم که گفتگوی به ظاهر آرام دو دختر جوان در صندلی پشتی خیالات مرا در هم می ریزد:
"باهاش قهر کردم تا یه کم ادب شه." "باز چرا؟!" "دیروز یک ساعت و نیم بهش زنگ می زدم گوشیش خاموش بود." "خوب ازش می پرسیدی." پرسیدم. میگه سر جلسه امتحان بودم. باور نمی کنم. مشکوک شدم بهش." "خاک تو سرت خوب شاید راست گفته بد بخت!" "غلط کرده! میگه برگه امتحانشو که روش تاریخ داره میاره تا من مطمئن شم. اما ته دلم حس می کنم دروغ می گه." "بابا اون که دست از سرت ور نمی داره!" "(با خنده مخلوط با لودگی) دیشب تا صبح چهل تا اس ام اس زد. جوابشو ندادم! تو آخرین اس ام اس نوشته بود اگه تو رو نبینم می میرم (می زند زیر خنده چندش آوری). ظهری جواب زنگشو دادم. می دونی چی بهم گفت؟" "چی گفت؟" "گفت حالا تصمیم گرفتم بمیرم اما دیگه تو رو نبینم! پسره روانی! (باز هم خنده سبک)"
همان حسی را دارم که پسرک داستان "عربی" جویس پس از مواجه شدن با خانم جلف فروشنده بازار داشت. حالم خیلی خراب می شود. به چهار راه بهار می رسم و از ماشین پیاده می شوم. انگار کورم. چیزی نمی بینم به جز صورتک های ارزان و یک بار مصرف. ارزان و یک بار مصرف.
I am on the verge of the implausible puzzlability of life again crossing Eccles St. this time, navigating a pair of nonchalant legs towards Bloom’s kittychicken kitchen to take the boot I left there Molly’s bedroom upstairs, bed wide as Molly’s arms room deep as her eyes, why does he look at me that way, stop philosofarting me mister you’re farther than my father I kant I kant cunt I? blazing unmanned man shall bury his blind wandering seed in her farm, Molly’s pussy pussy cat gazing at my windy eyes her arm lies across the pillow I’m being sucked in her bloody Bloom-hating halo I’m out I’m out…out of the blue out of the purple haze the very mystic maze music of spheres echoing Icarus’ splash in every corner of this dullhollowland can’t you see the portrait of the oldie bold artificer on every window of these dullhouses? I call her I.C. yeah the faint reflection of E. C. oops butterfly queen of blakest roses where all streets can’t recall their names and names are lustful murmurs of freudened madams in beds of no return, no return to the very thought that escapes me till the day I wake up…up up lad the fish is spawning in the backyard the rats are fertilizing the bony graves of the exhausted generations ago, up up lad here comes the orgasm of all rapedjaded moments in and out of time the Timmy…My eyes are open I just don’t see the ghost of my father there stands a doubliner image of a sexy captain Hamlet his seamen white pouting lips on her appleround pink hips, how can I get up without dreaming how I wish for a crazy diamond to shine or not to shine… no knowing of how long I shall live in exile will you be the widow of such a man? It would be beautiful to die if God so willed said he. Footsteps behind my back my father’s ghost perhaps Bloom’s doom is following me the bucketful of water my soul so old. Heavy the night silent the city dreamless the sleep weary the lover vague the words vague the emotions white the arms of the road: gray is the feeling of the one who once was me…….
(Mashhad, last night, so late)

دو شب پیش بود که بالاخره یکی از آلبوم های موسیقی را که پونزده سال دیوانه وار می جوییدم گیر آوردم. آلبوم سال 1985 رابین گیب به نام Walls Have Eyes. درست همون حالی رو داشتم که کیت وینسلت امسال بعد از بردن دو جایزه گولدن گلوب پشت میکروفون داشت. با آهنگ اول (Someone to Believe In) همه اون لحظه هایی رو که طی این سال ها هر جا دستم رسیده بود قایم کرده بودم با ثانیه به ثانیه آهنگ های این آلبوم بال در آوردن و برگشتن. لحظه هایی که بوی کتاب فیزیک، دفتر حرفه و فن، انشاهایی که منتظر بودن تا بابا بخونشون، کتاب زیست، عکسای Iron Maiden، نوار کاست های دنون که رو همشون Eloy ضبط شده بود، کتابای چاپ قدیم اشعار شاملو و نصرت رحمانی، پوستر کهنه Pink Floyd، مجله های فیلم و آدینه، و کلی خاطرات دیگه می دادن. به آهنگ سوم که رسیدم (Gone with the Wind) تمام اون حس ها و کلماتی رو که نجویده قورت داده بودم تو این سال ها (مثل نوارایی که تو ضبط گیر می کرد و اعصابمونو به هم می ریخت) از تو وجودم زدن بیرون... موسیقی همیشه برای من تو این زندگی مار و پله ای، که همیشه هم ماراش از پله هاش دراز تر و زیاد ترن، یک جورایی قسمت بزرگی از زندگی ست، هیچ وقت بهش فقط به چشم سرگرمی و حال و حول نگاه نکردم، به خاطر همینم بودنش شاید از خود زندگی برام قابل لمس تر بوده. در برابر موسیقی همیشه حسابم با خودم و دنیا پاک پاکه، کاملاً آماده ام برای رفتن و دل کندن از همه تعلقات، برای نماندن، برای رفتن، رفتن...آهنگ دهم (Remedy) شروع شد، چه اسم با مسمایی. کی بود می گفت "یکی درد و یکی درمان پسندد"؟
“What is happiness?”, asked the boy.
He said, “A warm gun.”
“A gone grief,” replied she.
I say, “A short walk.”
( یک روز چهارشنبه، سه راه ادبیات!)
باز
خواهی یافت
مرا
اگر
جریان
بی تسلیم
چشمه ها
رود ها
را
– بی اعتنا
به ضجه
کلاغان
و پوزخند
شغالان –
تا دریاچه
آیینه
دنبال کنی
که به آسمان فرو می ریزد
آن جا که
ماهی های
عنابی
پس از مرگ
به کابوس
مواج
مرغان
ماهیخوار
سر می خورند
(تربت حیدریه: 24/10/87)
ای کاش رویاهایم را می دزدیدی
تا مجبور نباشم
گوشه گوشه
ذهنم را
برای چال کردنشان
به ناخن
گودالی بکنم
از درد
از
درد
(جاده مشهد به شیراز: 5/10/87)
تا جایی که چشم کار می کند جاده است که دل تاریکی را له له زنان می کاود و می پیچد و جلو می رود. جاده های شبانه (یا شب های جاده ای؟) هیچ وقت تکراری نمی شوند. همیشه تصور می کنم که در پس یکی از همین پیچ هایی که همچون وحی چشم در چشم جاده ظاهر می شوند ماه به کمین نشسته تا ما را با خود ببرد، به همان گوشه پاک و پر نور، به همان مرغزارهایی که همیشه باد بر آن ها خواهد وزید. چشمانم را می بندم شاید بتوان در دل بانوی وسوسه انگیز و سیاهپوش شب که ردایش را بر چشمانم می کشد، با قطب نمای ذهنی موقعیتم را پیدا کنم. هنوز ذهنم مزه پرتقال کوکی و جنون و فوکو و جبر و اختیار می دهد؛ چند ساعت پیش بود مگر؟ در صندلی پشت سر زوج تازه ازدواج کرده ای نشسته اند و دو نفری آهنگ های صنار سه شاهی موبایلشان را زمزمه می کنند؛ هر از چند گاهی صدای دخترک می آید که "آخ، عزیز دلم گردنمو شکستی"، و بعد هم قربان صدقه رفتن های آبدوغ خیاری پسرک که حالم را بد جور خراب می کند....آنتونی برجس...پرتقال کوکی...الکس...خشونت...لعنتی (دلم هوای آب هویج کرده این وقت شبی!). بلند می شوم و در صندلی خالی پشت سر راننده می نشینم. شاگرد راننده که از آن تیپ احمق های با اعتماد به نفسی است که لنگه ندارد در مورد مخزن گازوئیل با راننده بحث می کند. راننده که از اظهار فضل های الکی شاگرد کفری شده پوست های تخمه را آرتیستی تف کرده و با لهجه غلیظ مشهدی می گوید، "خواهرته...که اندزه الاغ نمفمی"! خوشم آمد که شاگرد هم تحویل نگرفت و به تخمه خوردن ادامه داد! خدا را شکر، همین قلمبه (هر چند رکیک) راننده به وراجی های شاگرد خاتمه داد! اندکی بعد آقای راننده مشتی ما را به یک چایی لیوانی مهمان می کند که خیلی می چسبد. این راننده ها چایی شان هم مزه جاده می دهد. بر می گردم به صندلی خودم. رومئو و ژولیت خوابیده اند، خدا را شکر. نه، حس موسیقی نیست. دلم نمی آید چشم از جاده بردارم که بخشی از زندگی مرا در لابلای بازوانش می بافد و می رود. شیشه جلو اتوبوس به نظرم پرده سینما را می ماند. فیلم آن غم غربت خیال هایی دور است که با نور کامیون ها ظاهر شده و با صفیر چرخ های تریلی ها از نظر غیب می شوند. نه من را سر خواب است و نه این فیلم را سر باز ایستادن...
دوباره این حس عجیب "دیر شدن" داره بر می گرده سراغم. همش تو ذهنت یکی داره مشت می کوبه که "دیر شد"، "دیر شد". خواب که هیچ وقت نداشتیم خیر سرمون؛ همون چند اندک ساعت انگار مثل برزنت دورت می پیچه و می خواد خفه ت کنه، بعد یهو باید از خواب بپری و هراسون به دور و برت نگاه کنی انگار واقعه ای مهم رخ داده و تو از اون بی نصیب موندی. خیلی حس بدی ست. همش فکر می کنی که یک کار خیلی خیلی مهم توی زندگی ت مونده که به اتمام رسوندنش دیگه میسر نخواهد بود چون "دیر شده". مثل رمان نویسی که هنوز نصفی از اولین رمانش مونده و خواب جایزه نوبل رو می بینه، مثل نوازنده ای که ده دقیقه مونده به کنسرت گیتارشو می دزدن، مثل مقروضی که تا نیم ساعت دیگه چک ش برگشت می خوره و هنوز یک سوم بدهی شو هم نتونسته جور کنه. انگار پشت میزی نشستی که روش یه ساعت شنی گذاشتن و اونور میز هم لنگه دیگه خودت نشسته و با رذالت خاصی زل زده تو چشات. می تونی تو چشاش بخونی چقدر داره کیف می کنه از این که می بینه زمان داره مثل برق می گذره و تو هنوز خیلی کارا داری که قبل از رفتن انجام بدی. خیلیا هنوز نمی دونن که چقدر دوستشون داری، چقدر دل نگرانشونی؛ خیلیا نفهمیدن هنوز که درد هاشون روی شونه تو هم سنگینی می کنه؛ هنوز بابا کلی کتاب مونده برای خوندن، کلی فیلم برای دیدن، میلیون تا واژه برای گفتن، کوه کوه حرف برای شنیدن...و اون لعنتی که اون ور میز نشسته چشاشو جوری تنگ می کنه انگار داره می گه "به همین خیال باش، عمراً اگه بتونی، عمراً".

شاید برای خیلی ها نوشتن و بیان افکار و واکنش ها در وبلاگ نسبت به وقایع روزمره، زندگی، خودشان، حس ها و آدم های جور واجور کار چندان دشواری نباشد، اما برای من همیشه بوده و خواهد بود. گاهی، بعضی وقت ها، مطلبی از دستم (یا ذهنم؟) در می رود و سر از وبلاگ در می آورد، آن وقت حس و حالم مثل فردی است که نمی داند نماز سه رکعتی را پنج رکعت خوانده یا دو رکعت (از بد حادثه سجده سهو را هم نمی داند!)، بعد مات و منگ به یک جایی خیره می شود که گمان می کند از آن جا نگاه خدا به اوست! آن قدر افکار و اندیشه های ناشناخته، لمس نشده، و غریب دور و برمان هست که حیفم می آید بی اعتنا از کنارشان بگذرم. بگذار نردبانی باشم برای بالا رفتن حس ها و کلماتی که برای دیده شدن و فریاد زدن درد می کشند. در این بین مرا اگر سخنی باشد، همان به که به انتظار کوچ کویری در کاروانسرای سکوت، ستارگان آسمان را به نظاره بنشیند. از تبار شنودنم گرچه مرا اهلیت گفتن نیست. دنیای دیگری برای ناگفته ها خواهم ساخت اگر عمری باشد. شهامت دوستان (شناخته و ناشناخته – به ویژه صاحب امتیاز لایق وبلاگ "لحظه" –) را در تشریک تجارب ذهنی و کهکشان های فکری صمیمانه تبریک می گویم.

می تونی فاصله ها تو قد فیلم های 35 میلیمتری حلقه کنی و هر شب به امید این که نقش قهرمان فیلم رو بازی کنی اونا را زیر بالشت بذاری. می تونی با اسپری سفید به سر تا پای فاصله هات رنگ بپاشی و سعی کنی تا اونا را محو کنی. می تونی اونا رو با خودت ببری حموم و از این که به برهنگی ممتد اونا همینطور زل بزنی و با انگشتات بازوهاشونو لمس کنی دیگه خجالت نکشی. می تونی فاصله هاتو ببری سینما و تو دل تاریکی زیر صندلی ها و بین مجسمه های گوشتی و بد بو با چشمایی خیس دنبالشون بگردی. می تونی فاصله ها رو توی کلمات و جمله هایی که از دهان دور و بری ها بیرون می ریزه بشمری. می تونی تصور کنی که فاصله هات به اندازه گام معلق لک لکی ست که برای گذاشتن پاش روی زمین هنوز تردید داره. می تونی فاصله ها رو کش بدی تا اون ریل هایی که هیچ قطاری از روشون رد نمیشه. فاصله هات می تونن به تیزی بوی رطوبت اشباح تنهایی ت باشن. فاصله هات می تونن مثا همون یخ هایی که از حلاوت عطش توی لیوان آب بال بال می زنن، ترک بردارن. فاصله هات می تونن به فراخنای یک لحظه باشن. فاصله هات می تونن به کوتاهی ابدیتی مردد ناپدید بشن. فاصله هات می تونن به بی قراری همون تک سیم گیتاری باشن که برای لمس سر انگشتان اریک کلاپتون ثانیه شماری می کنن. فاصله ها می تونن به معصومیت همه اون آهنگایی باشن که سخاوتمندانه با خودت به گور می بری. سخاوتمندانه.

(Painting by Pamela Sukhum)
بیهوده التیام امتداد شامگاه چشمان مرا
در افق می جویی؛
زخم بر چهره آیینه
شکفته است.
دستانم را بیهوده
در جستجوی بشارتی بکارت از کف داده
می پویی؛
آسمان بازوان بی امتداد جاده را
به سوگ نشسته است.
از کدامین درد، کدامین حسرت
سخن می گویی امشب؛
دشت تیره
انعکاس هلال ماه را
در آغوش
به انتظار نشسته است.
(۸۷/۸/۱۲: بین شیراز و یزد)

هوا که رو به سردی میره حیاط خونه پدری رو یه جور دیگه دوست دارم. یا توی باغچه، یا یه گوشه حیاط آتیشی راه میندازم تا چند دقیقه ای همه چیزو فراموش کنم. همیشه خدا هم چوب خشک پیدا میشه: شاخه های اضافی درختای به و توت که خودم بریدم و کنار گذاشتم واسه همچین موقعی، یا جعبه های میوه عباس آقا. همچین که شعله های آتیش زبونه می کشن دل تو هم شروع میکنه به پرپر زدن. هر شعله دستی میشه که از سر تمنا به سمتت درازه تا ببرت اون دور دورا. حس میکنی حقیرتر از اونی هستی که بتونی دستتو بذاری تو دستای آتیش، بعدش حسرت همه وجودتو پر میکنه. همدم سکوتت ترق ترق چوبهایی میشن که عاشقانه خودشونو تسلیم سرانگشتای شعله ها می کنن. دوست داری انعکاس شعله های آتیشو توی چشمای خودت ببینی که تا کجاهای ذهنت سرک نمیکشن. کاش میشد اونور آتیش هم بود، اما اونور هیشکی نیست جز سایه های لرزان شعله ها روی دیوار. گرمای آتیش میشینه تو عمق وجودت، اونقدر که حس می کنی می تونی همه چیزو بسوزونی. به سیاهی یک دست و بی ابر آسمون که نگاه می کنی "ابرهایی که شب روز در دلت می گریند" شروع می کنن به باریدن. کاش میشد یه بار دیگه بابا رو محکم بغل گرفت و بوسید، همون بوسه هایی که طعم معصومانه سیگار میداد. لعنتی، نمی دونی خیسی چشمات از سرمای هوا و گرمای شعله ها ست یا از دل نازکی اشک. آی اشک، هیهات که آتش دلم را خاموش کنی...
از دیدگاه آرمان، کتابخونه در خدمت اهداف متعالی دیگه ای هم می تونه باشه: زیبایی شناسی کودکانه و استفاده از حاشیه امنیتی قدرت! میگم آخه چرا اینجا اسباب اثاثیه تو گذاشتی، میگه اینجوری قشنگتره، تازه دیبا هم نمی تونه بهشون دست بزنه. خوب پر بیراه هم نمیگه! نه، من که یادم نمیاد توی قفسه های کتابخونه بابا خدا بیامرز چیزی گذاشته باشم فقط خیلی دوست داشتم مثل نردبون ازشون بالا برم و ببینم اون کتاب گنده ها چیه اون بالا. برای همین خونه تکونی ها رو هنوز دوست دارم: خیلی از چیزایی که روی خیلی از اون بالاها هستن رو میاریم پایین و یک شکم سیر بهشون نگاه می کنیم...هی کودکی کجایی که یادت بخیر...

اخیراً احساس می کنم مفاهیم زمان و مکان معنی شونو برام از دست دادن. به خاطر تغییری در ریتم زندگی مجبورم هر هفته بین سه شهر در سفر باشم که خوب همین باعث شده زندگیم یک جورایی برای خودش جریان سیال ذهن شده باشه. آخر هفته از مشهد می چپم تو اتوبوس تا وصلش کنم به اول هفته تو شیراز. چه می کنه این جاده با ذهن آدم! تو خوابگاه هم که چشمامو می بندم و باز می کنم و فکر می کنم یک جایی توی زمان گم شدم. مطمئن نیستم که الان 9 سال پیشه یا الان الانه! چشمامو دوباره می بندم تا شاید دوباره صدای تقی و حسین و جواد رو بشنوم اما نه، فقط صدای همهمه بچه ها که می دون تا از اتوبوس جا نمونن میاد. همه جای خوابگاه همون بوی آشنا و دلگیر میاد اما خیلی چیزا فرق کرده. لعنتی! میزنم میرم کتابخونه اما بین قفسه ها و بوی گرد و غبار و اون همه کتاب دوباره گم می شم! فکر می کنم 9 سال قبله که این همه کتاب و قفسه مرهم تنهایی و پریشان احوالیم می شدن یا طبق معمول کتابدار از من می خواست کتابایی رو که نتونسته پیدا کنه براش بیارم! من اینجا چیکار می کنم؟ عنوان های نشریات جدید کتابخونه باز منو به زمان حال بر می گردونه. یادم باشه که کلی مقاله باید زیراکس کنم. تو بخش هم ناخودآگاه به سمت اتاقی کشیده میشم که روزی روزگاری خلوتگاه پیر و مرادم زنده یاد محمد هادی کامیابی بود (اصلاً خوشش نمیومد دکتر صداش کنن)، اما الان شده اتاق کامپیوتر بخش. به اشکام میگم که صبور باشن. هنوز نهارم تو سلف تموم نشده که باید دوباره بپرم تو اتوبوس. فکر می کنم اولیس چه حالی می تونست داشته باشه اگه مجبور بود با اتوبوس اون همه سال دنبال پنلوپه و تلماک بگرده! دیوونه جاده ام که با تمام سختی هاش یه جورایی با آدم صمیمی میشه! چرا آهنگه قطع شد؟ لعنتی اینmp3 player هم باتری تموم کرده! نه مثل اینکه دو تا دیگه باتری دارم، الهی شکر! تو این فاصله از پنجره اتوبوس به بیرون که نگاه می کنم همه جا رو کویر تاریکی پوشونده. کات. اکشن. باز هم کات. خوب بادبانا رو جمع کنین و لنگر رو هم بندازین که رسیدیم تربت! پامو که تو کلاس می ذارم انگار هیچی عوض نشده، انگار امروز شنبه س مثل تمام شنبه های یازده سال گذشته...اما کلاس که تموم میشه و هیشکی از همکارایی که همیشه با هم چاق سلامتی می کردیم نمیبینم می فهمم که نه، انگار که واقعاً زمان زمان حاله، روزم دوشنبه س. چشما باز. چشما بسته. چشما باز. سه شنبه شب کنار جاده. کجا؟ خونه آقای شجا! مشهد. بیا ای اتوبوس مسیر گناباد، بیا دردت به جونم، بیا که میرم به خونه م! وروجکا و منزل که آدمو دوره می کنن باز دچار کمای زمانی میشم! انگار اصلاً سالیان ساله که من از خونه تکون نخوردم. پشت کامپیوتر که می شینم یا به یخچال ناخنکی که می زنم فکر می کنم اینا همش خواب و خیاله. یکی نیست بگه من کجام آخه؟! فکر کنم تو یه داستانم که نویسنده داستان خوشش میاد که ما رو هی بپیچونه. بابا آقای نویسنده، ای ابر رایتر، ای بزرگ آتور، آخر داستان این تک شخصیتی که داری خوش باشه ها و گرنه به همه خواهم گفت که مؤلف ها نیز خواهند مرد!
فاصله بین میدان لادن و چهار راه پیروزی رو سوار یکی از ماشینای خطی شدم. راننده مرد از میان سال گذشته ای بود که همزمان با آهنگ ترکی که تو ماشینش گذاشته بود خودش هم آروم آروم می خوند. زیر چشمی نگاهی به من انداخت و خاطرش که از طرف تنها مسافرش که من بودم جمع شد صدای پخش ماشینو زیاد کرد. خواننده زن بود و سوزناک می خوند. یکهو راننده شروع کرد با ریتم آهنگ روی زانوش کوبیدن و زمزمه اش هم بلند تر شد. از من پرسید، "سی دی این خواننده رو دیدی؟" گفتم که نه والا، نمیشناسمش! از ته دل آخی گفت و ادامه داد: "اگه ببینیش! عین ماه شب چهارده می مونه! خیلی خوشگله لامصب! نگاه که بهش می کنی دلت آروم می گیره! ببین چه ناله ای می کنه! توی خونه که از ترس عیال نمی تونم بهش گوش کنم!" بنده خدا کلامش هیچ ته مایه ای از سکسوالیته نداشت، معلوم بود که از ته دل داره با آهنگ حال می کنه و تمام سختی های دنیاشو پشت در همون پیکان مدل پایینش حبس کرده. تو چشماش حسرت و غم موج می زد. راننده سینه سوخته ای بود برای خودش. منم از شادی بی تکلف و ساده اش کیفور شدم. به سبک موسیقی بلوز اومدم با ساز ذهنی ام یه نظر فی البداهه براش بیام و مونولوگ شو دیالوگ کنم. بهش گفتم: می بینی حاجی، قربون خدا برم که به امثال ما سر سوزنی هنر و ذوق نداده و به بعضی هام مثل این خانم همه چیزو با هم داده! راننده گفت: "ها به امام رضا! خدا حفظش کنه!" از ماشین پیاده شدم اما صدای راننده که سعی داشت آهنگ سوزناک ترکی رو سوزناک تر بخونه همینطور توی گوشم زنگ می زد...

(از راست به چپ: نیک میسون، راجر واترز، دیوید گیلمور، ریچارد رایت)
چند روز بود که می خواستم به عنوان آخرین پست شهریور ماه مطلبی راجع به Pink Floyd بنویسم. هی کاری پیش اومد و این قضیه عقب افتاد. دلم بد جوری هوای آلبوم های قدیمی گروه رو کرده بود. بدجور. امروز اومدم یه سر بزنم به سایت Pink Floyd که عزمم جزم بشه برای نوشتن مطلبم که حسابی بهت زده شدم. خبر خیلی خیلی کوتاه بود. مثل خیلی چیزای دیگه تو زندگی.
"خانواده Richard Wright با نهایت اندوه درگذشت او را در سن شصت و پنج سالگی پس از مدت کوتاه مبارزه با سرطان اعلام می کند."
دلم نمی خواست این خبر را باور کنم. دلم نمی خواست باور کنم که مرگ یکی از اعضای عزیز خانواده موسیقیایی آدم رو برده باشه. یاد خیلی قدیما افتادم که برای اولین بار می خواستیم با چند تا از بچه ها کنسرت Pink Floyd رو ببینیم: ویدیوی بتا ماکس، فیلمی با کیفیت در حد صفر، زیر زمینی خونه دوستم، طبقه بالا مراسم روضه زنونه!، در و پنجره هایی که با پارچه و حوله حسابی درز گیری شده بودند، و سکوت سنگین چند جوان که غرق در تصویر سیاه و سفید تلویزیون بودند.
این ضایعه رو به تمام هواداران و دوستداران Pink Floyd تسلیت می گم. روحش شاد باد.

(از راست به چپ: ریچارد رایت، نیک میسون، راجر واترز، دیوید گیلمور)
امروز سر کلاس که بودم دو بار طنین رعد وار هواپیما فضا را پر کرد. اما هر بار که از پنجره آسمان را نگاه کردم تنها پرنده ای را در حال پرواز دیدم...
Strolling in the night. Wish you could stop thinking about thinking. Night songs. Songs long as yawning of the forgotten stars. Thoughts staring into my eyes. Night breeze. It brings about songs all along these man-hating streets. You cross the streets. Streets crossing your destiny. Jesus Cross. A pair of shame-trodden lonely eyes flickers on the surface of the night. Mine avoids hers. Cars passing me by mutely. Mute castrated beasts flashing their eyes lustfully. I miss something so much. What’s your name Miss? Someone stops me to ask for an address. Sure, I am sure. How far can these shoes drag me along? Can shoes dream? Nightmare of the underwear. Close my eyes. Imagine the rain. Roses need the rain. Poets need the pain. Wish I had at least a potato in my pocket. A peach? Kids like fruits. Fruits of my life. Shall I see them ripe? Horn-honking cars. Hungry drivers. Where are they all going? Whispering a familiar song. What’s wrong? Tomorrow and tomorrow and tomorrow. To my sorrow: cheers! Spending my wings to fly…