
وقتی هفته پیش رمان Mrs. Dalloway را با بچه ها در کلاس تمام کردیم به صرافت افتادم که یکبار دیگه فیلم The Hours را ببینم. حس خوبی داشت این که خودت رو به دست ساعت ها و امواج زمان بسپاری که همینطور بی وقفه می آیند و می روند و نقش زندگی را بر ساحل خلقت می شویند و با خود می برند. رمان را که می خوانی تخیل است که با تو در امتداد جریان سیال ذهن کلاریسا دالووی همگام می شود؛ فیلم را که می بینی تجربه ذهنی، تو را از سر حد مرزهای ناخودآگاه فرا می خواند و امواج زمان از چشم بی تکلف سینما به درون می آیند. آن چه بار دیگر مرا تکان داد گفتگوی کوتاه آخر فیلم بین ویرجینیا وولف و همسرش لئونارد بود. آن ها در مورد این که آیا خانم دالووی در آخر رمان Mrs. Dalloway خواهد مرد یا خیر صحبت می کنند. ویرجینیا می گوید یک نفر باید بمیرد و لئونارد می پرسد که چرا باید کسی بمیرد. ویرجینیا پاسخ می دهد: "چون دیگران قدر زندگی را بدانند." و او خود را به آغوش رودخانه می سپارد تا خانم دالووی همچنان شانس زندگی داشته باشد...
و من سکوت می کنم... و دوباره به فکر فرو می روم که چه فیلسوف مأبانه برخی آدم ها زندگی را تهی از معنی و موهوم می پندارند؛ با چه تلاش و اصراری با بیلچه علم و کلنگ مشاهدات اطرافشان زندگی را در گوشه ذهن توهم پسند خود زنده به گور می کنند...پروست ابدیت را با امواج زمان گذشته پیوند داد، وولف با امواج گذشته و حال هماغوش شد، و جویس سوار بر زورق زمان، گذشته و حال و آینده را در نوردید...زندگی به آن ها روی خوش نشان نداد اما آن ها به زندگی ایمان داشتند...ایمان...
