بعد از ده سال امسال دوباره رسماً در منزل پدری مستقر شدم. خدا را شکر. فرصتی حاصل شده تا بتوان نوار ضبط شده ایام گذشته را به قول الیوت دوباره و چند باره دید و باز بینی کرد. متأسفانه هیچکدام از صحنه های این فیلم را نمی توان ادیت یا پاک کرد. باید به یاد آورد و درد کشید به پهنای دشت، به بلندای کوه. به گذشته که نگاه می کنم آنقدر برای خودم دلیل آرشیو کرده ام که دیگر از این فصل به اصطلاح بهار خوشم نیاید. یک جور ابتذال رنگ و لعاب دار دارد این فصل که نمی توانم در قالب کلمات توصیفش کنم. شاید روزی برایش آهنگی ساختم. کسی چه می داند. درست سه سال پیش در پنجمین روز از اولین ماه سال نو بود که پدر هوس سفر به سرش زد، چمدانش را بست و رفت و دیگر هیچ. پدر دل به خاک زد تا ریشه های خواب زده گل های باغچه اش را از خواب بیدار کند. او دیگر نیامد. گوشم پر است از این مزخرفات که "مرگ حق است" و "همه ما رفتنی هستیم" اما هیچ کدام از این عبارات احمقانه نمی توانند پاسخی برای چرای دردناک آدم بیابند. عزیزی را که از دست می دهی سیاهچالی در وجودت آشکار می شود که تمام کهکشان های هستی هم نمی توانند آن را پر کنند. چطور می شود فراموش کرد؟ مرگ، خوب یا بد، بجا یا نا بجا، از مبتذل ترین و پست ترین عناصر این زندگی باری به هر جهت بشری است. بد جوری به زندگی برگ می زند این مرگ. این روزها بیشتر اوقاتم را در باغچه بزرگ پدری می گذرانم: درخت ها را هرس می کنم، باغچه را بیل می زنم، گل و سبزی می کارم. اما نمی دانم این کار ها را می کنم تا چیزی را به یاد بیاورم یا چیزی را از یاد ببرم. نمی دانم. تنها چیزی که به ذهن پاییزی ام می رسد شعری است از پدر که حتی طاقت زمزمه کردن آن را هم ندارم:
مرا به باغ مبر باغبان ز پا افتاد
بلبل آن همه زد ناله تا ز نا افتاد
فتاد ولوله در باغ، غنچه ها پژمرد
دمی كه مشعل پاييز از هوا افتاد
زلال آب روان سنگ شد ز هيبت فصل
چنانكه ماهی دل زنده از شنا افتاد
