جمعه قبل با ترن سريع السير زمان دوباره به ايستگاه زندگی خوابگاهی رسيدم. جمعه كافكایی بود برای خودش. خوابگاه به اون عظمت تقريباً خالی بود. چراغ تك و توكی از اتاق ها روشن بود. توی دلم با ساكنين اون اتاق ها هم دردی كردم. مهتابی های راهروها دو تا يكی روشن بودن، راهروها بی انتها به نظر ميومدن. هوس كردم سرتاسر راهرو رو بدوم ولی ساك سنگين و ذهنی سنگين تر اين شادمانی بی سبب رو در نطفه خفه كرد! پشت در اتاق ايستادم (انگار همين ديروز بود گفتم همه چی مثل برق ميگذره و من دوباره بر می گردم) در رو كه باز كردم يهو تاريكی و سرما و سكوت پريدن تو بغلم. جا خوردم. چراغو روشن كردم و پرده ها رو زدم كنار. غير از چهار تا سوسك گنده و مرده كه كنار و گوشه اتاق افتاده بودن همه چی مثل قبل بود. سوسک های کافکا. دستگاه تهويه رو هم معلوم بود كه تازه روشن كرده بودن چون سرمای مكروهی تا مغز استخون آدم نفوذ می كرد درست مثل استيون ددالوس بعد از اين كه بچه قلدرای مدرسه هلش داده بودن تو گودال گنداب. و سكوت بود و ديگر هيچ. بديش اين بود كه سكوت از آرامش ناشی نمی شد، برعكس از يك جور بی قراری گنگ جريان پيدا می كرد. نه حس نشستن بود و نه حس ايستادن؛ نه حال نوشتن بود و نه حال خواندن. دوباره چراغ ها رو خاموش كردم و در رو بستم. چهار ديواری سرد، بسته و تاريك. به ياد زهدان و قبر افتادم. يك حس اصيل و عميق بشری. كم نبودن نويسنده هايی كه حس مرگ خواهی در آثارشون حديث رجعت دوباره به زهدان امن مادر بود. همون جایی كه با تمام ريشه های خفقان آور دنيوی ميشه قطع رابطه كرد و فقط به ريشه خلقت وصل بود. به قول ساموئل بكت گناه ما تنها اين است كه به دنيا آمده ايم. زهدان يا مرگ؟ هيچكدام. اين بار را بايد زندگي كرد. تا زندگی كرد حس بايد كرد، درد بايد كشيد، فرياد بايد زد، گناه بايد كرد...چراغ ها رو دوباره روشن می كنم.