<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>Agenbite of Inwit</title>
<link>http://agenbite.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 31 Oct 2009 13:04:56 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://agenbite.blogfa.com/post-463.aspx</link>
<description>&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#ffcc00&gt;Border Reiver &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#ffcc00&gt;Southern bound from Glasgow town, she&apos;s shining in the sun&lt;BR&gt;My Scotstoun lassie , on the border run &lt;BR&gt;We&apos;re whistling down the hillsides and tearing up the climbs&lt;BR&gt;I&apos;m just a thiever, stealing time&lt;BR&gt;In the Border Reiver.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#ffcc00&gt;Three hundred thousand on the clock and plenty more to go&lt;BR&gt;Crash, box and lever she needs the heel and toe&lt;BR&gt;Shes not to cold in winter but she cooks me in the heat&lt;BR&gt;I&apos;m a six foot driver but you can adjust the seat&lt;BR&gt;in the Border Reiver&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#ffcc00&gt;Sure as the sunrise, that&apos;s what they say about the Albion&lt;BR&gt;Sure as the sunrise, that&apos;s what they say about the Albion&lt;BR&gt;She&apos;s an Albion, she&apos;s an Albion&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#ffcc00&gt;The misistry dont worry me my paperworks alright&lt;BR&gt;They can&apos;t touch me, I got my sleep last night&lt;BR&gt;Its knocking out a living wage in nineteen sixty nine&lt;BR&gt;I&apos;m just a thiever, stealing time&lt;BR&gt;In the Border reiver.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#ffcc00&gt;Sure as the sunrise, that&apos;s what they say about the Albion&lt;BR&gt;Sure as the sunrise, that&apos;s what they say about the Albion&lt;BR&gt;She&apos;s an Albion, she&apos;s an Albion&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#ffcc00&gt;(Mark Knopfler: &lt;EM&gt;Get Lucky&lt;/EM&gt;, 2009)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#ffcc00&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 366px; HEIGHT: 304px&quot; height=304 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://imagedough.com/id/189/099/349/177/879/original/Knopfler.jpg&quot; width=414 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 13:04:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=agenbite&amp;postid=463</comments>
<dc:creator>agenbite</dc:creator>
<guid>http://agenbite.blogfa.com/post-463.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Get Lucky</title>
<link>http://agenbite.blogfa.com/post-462.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مارک نافلر و آلبوم جدیدش! &lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;&lt;EM&gt;Get Lucky&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;. همون مارک نافلر همیشگی با همون صدایی که می بردت لا به لای زخمه های فروخورده و بی قرار گیتار. همون مارک نافلری که چه هنرمندانه ملودی های فولک، بلوز، کانتری، و سلتیک رو به هم گره می زنه و پرده ای منقوش از موسیقی ناب می سازه. شاید خیلی ها باشن از هم نسل های عمو مارک که فن این کار رو بلدن اما فوت استادی سحرآمیز اون رو ندارن. اگه به آهنگای آلبوم های سولوش، مخصوصاً این یکی، با دقت گوش کنیم متوجه می شیم که از همون زمانی که با &lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;Dire Straits&lt;/FONT&gt; بود تا الان مستمر و هنرمندانه ثابت کرده که برای بقا و موندگاری احتیاج نداره دل صاحبان رادیو یا &lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;MTV&lt;/FONT&gt; رو به دست بیاره. فضای حاکم این آلبوم نافلر بر روابط نوستالژیک خانوادگی و خاطره های استعاری کودکی اشاره می کنه. اگه فرصت دست بده حتماً راجع به متن ترانه های این آلبوم خواهم نوشت. آهنگ اول آلبوم  &lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;Border Reiver&lt;/FONT&gt; هنوز تو گوشم صدا می کنه. فوق العاده ست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 319px; HEIGHT: 299px&quot; height=299 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://imagedough.com/id/189/083/422/563/313/original/Get_Lucky.jpg&quot; width=341 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 12:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=agenbite&amp;postid=462</comments>
<dc:creator>agenbite</dc:creator>
<guid>http://agenbite.blogfa.com/post-462.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندکی پروست #2</title>
<link>http://agenbite.blogfa.com/post-461.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سوان یکی از دوست داشتنی ترین، جالب ترین، و دردناک ترین شخصیت های در &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;جستجوی زمان از دست رفته&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; است. می توان او را شخصیتی عجیب و در عین حال آشنا نامید. عشق غریب و دردناک او به اودت حاکی از این است که زندگی به طور کل پهنه رمز و رازهای غیر قابل توضیح و لاینحل است. هیچ چیز در زندگی شگفت انگیز تر و اسرارآمیز تر از احساس عشق نیست. حکایت سوان به حکایت رمان &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;از بندگی انسان&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; (&lt;EM&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;Of Human Bondage&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;) اثر سامرست موآم شباهت دارد، زیرا در هر دو داستان مسأله اصلی بندگی یک مرد با احساس و روشنفکر دربرابر زنی فرومایه و احمق است. چنین مردی در حقیقت به بندگی احساسات خود در آمده. هیچکس به جز سوان مسئول اعمال او نیست؛ او آرام آرام آن چنان وابسته و معتاد به اودت می شود که دیگر راهی برای بازگشت ندارد. جالب اینجا است که می توان سوان را با ادیپ شهریار هم مقایسه کرد که با اصرار خود برای کشف حقیقت موجبات نابودی خود را فراهم کرد؛ سوان هم با پرس و جو درباره گذشته اودت واقعیت هولناکی را کشف می کند که موجب سقوط و فروپاشی درونی او می شود. سوان انسان عجیب و زخم خورده ایست که به خود ما می ماند. حتی نام او نیز به شکلی نمادین (سوان در زبان انگلیسی به معنی قو است) به کمیاب بودن و ویژگی های خاص او اشاره می کند. در جواب برخی که می پرسند چرا پروست این بخش از کتاب خود را طرف سوان نامیده است، باید گفت که &quot;طرف سوان&quot; نه تنها نام معبری واقعی در حومه پاریس است بلکه به صورتی نمادین به &quot;راه و روش سوان&quot; و هم کیشان او (طبقه متوسط و بورژوا) اشاره می کند؛ مانند &quot;طرف گرمانت&quot; که او هم نام جاده ای واقعی است و هم اشاره به روش و راه زندگی گرمانت ها (طبقه اشرافی و اریستوکرات) دارد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 06:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=agenbite&amp;postid=461</comments>
<dc:creator>agenbite</dc:creator>
<guid>http://agenbite.blogfa.com/post-461.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندکی پروست #1</title>
<link>http://agenbite.blogfa.com/post-460.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جذاب ترین و قابل توجه ترین بخش از کنش یک داستان برای نویسنده مدرن، ذهن و ضمیر ناخودآگاه شخصیت ها است. در &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;تصویر هنرمند&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; جیمز جویس، استفان در لحظه ای که تصویر دختر کنار ساحل در ذهنش نقش می بندد بی هیچ کلمه و واکنشی دگرگون و متحول می شود؛ هانس در &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;کوهستان جادو&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; اثر توماس مان، در حالی که در برف از حال می رود با تصویری که از خود در ذهن دارد منقلب می شود؛ و نمونه دیگر مارسل در &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;طرف سوان&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; (&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;در جستجوی زمان از دست رفته&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;) است که مزه بیسکویت خیس خورده در چای او را از خود بی خود می کند. این برآشفتگی و تصویرسازی ذهنی و عنان اختیار را به دست موج های زمان گذشته سپردن تنها ظاهر امر است. در حقیقت، مارسل با سفر ذهنی خود به گذشته (چه گذشته واقعی، چه گذشته ذهنی) دست به یکی از مخاطره آمیزترین و دشوارترین سفرهای بشری می زند: جستجو به مقصد خودآگاهی و دست یابی به رسالت واقعی در زندگی. از نظر پروست، خودآگاهی بر این مسأله دلالت دارد که بازگرداندن سرزمین از یاد رفته زمان گذشته و احیای آن توسط ذهن هوشیار مستلزم تلاشی قهرمانانه و عزمی استوار است. از این رو، می بینیم که مارسل با احساس و صبری وصف نشدنی به مشاهده ظرافت ها و زیبایی های طبیعت می نشیند. او احساس خواننده را نیز هم متوجه ظریف ترین و گذرا ترین طیف های زیبایی طبیعت می کند. او بهشتی را در فرا روی ما به تصویر می کشد که نمی توان دوباره به چنگ ش آورد (پروست عقیده دارد تنها بهشتی که واقعیت دارد همان بهشتی است که از دست ش داده ایم). مارسل طرح زندگی آرام و آسایش بخشی را قلم می زند که به او فرصت می دهد تا کتاب بخواند، موسیقی گوش کند، و درباره طبیعت و خلقت به اندیشه فرو رود. نظم اجتماعی در این زندگی آن قدر با ثبات است که در آن کوچک ترین واقعه بیرونی (جهان خارج از ذهن) طنین انداز اعمال و رفتاری حماسی می شود، و این یعنی همان کمال مطلوب و  اسرار آمیز بشر.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 06:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=agenbite&amp;postid=460</comments>
<dc:creator>agenbite</dc:creator>
<guid>http://agenbite.blogfa.com/post-460.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جهان لیر...جهان ما</title>
<link>http://agenbite.blogfa.com/post-459.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در نمایشنامه &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;شاه لیر&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;، شکسپیر به مسأله ای فراتر از سرنوشت بشر در جهان، یعنی سرنوشت اخلاقی و معنوی او می نگرد. در صحنه زندگی، کوری (سرنوشت گلاستر) و برهنگی (هیبت لیر و ادگار) از ارزش والایی برخوردارند از آن رو که امکان دستیابی به بصیرت و مصونیت در برابر پلیدی و فساد دنیا را از بشر سلب نمی کنند. چشم کوران و لباس برهنگان آن ها را به بیراهه نمی کشاند. نمایشنامه &lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;شاه لیر&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt; بر این نکته تأکید می کند که انسان در حالی که مدام در معرض نفرین و عقوبت است، این توانایی را نیز دارد تا به رستگاری برسد. سرشت بشر ماهیتی دو پهلو دارد: یک سوی آن حاکی از نظمی ازلی است، و سوی دیگر آن نمایانگر کنشی است که با آن نظم مدام در حال کشمکش است. از این رو بشر خود را بر سر دو راهی می بیند: یا توسط نظم و تمکین به سمت روحانیت هدایت می شود، و یا به وسیله خواهش افسار گسیخته به سوی حیوانیت گام بر می دارد. شاه لیر به خوبی هبوط انسان را از اوج توانایی های معنوی به حضیض خواهش ها و تمایلات حیوانی به تصویر می کشد. به همین دلیل است که در سراسر این تراژدی دختران ناسپاس لیر (رگان و گانریل) با ایماژهای حیوانی بیشماری همچون &quot;کرکس&quot;، &quot;فاخته&quot;، &quot;گرگ&quot;، و &quot;هیولای دریایی&quot; توصیف می شوند. انسان غالباً یا گرگی است در لباس میش یا از تشخیص حضور گرگ عاجز است. شکسپیر با عظمت هر چه تمام تر به ما نشان می دهد آن گاه که خرد و حیوانیت با یکدیگر همراه می شوند، بشر به موجودی سر تا پا پلید مبدل می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://xs344.xs.to/xs344/09423/kinglear830.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 13:53:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=agenbite&amp;postid=459</comments>
<dc:creator>agenbite</dc:creator>
<guid>http://agenbite.blogfa.com/post-459.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یادش مرا فراموش باد...</title>
<link>http://agenbite.blogfa.com/post-458.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;حالم بد جوری خراب می شود وقتی بعضی ها با طمطراق و ابهتی توخالی اصرار می کنند تا نام فرزندانمان یا فرزندانشان را کوروش و خشایار و داریوش بگذارند تا شاید بتوانند خودشان را به گوشه بیهوده ای از گذشته ای چند هزار ساله وصله پینه کنند. آن ها از موقعیت ندیده نیاکانشان به عظمت یاد می کنند در حالی که چشم بر وضعیت اسفبار کنونی خود بسته اند. گذشته ای که در ساختن و پویایی امروز و فردا هیچ توانی و تأثیری ندارد و تنها موجب زایش غروری آبکی، پوچ و تفننی می شود همان بهتر که گذشته باشد – گذشته بعید. به استواری و عظمت کوه فکر می کنم آن گاه که گوسفندان و بزغاله ها سرخوشانه پشگل بارانش می کنند!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 13:45:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=agenbite&amp;postid=458</comments>
<dc:creator>agenbite</dc:creator>
<guid>http://agenbite.blogfa.com/post-458.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غروب غریب...</title>
<link>http://agenbite.blogfa.com/post-457.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;غروب روزهای تعطیل در خوابگاه از آن غروب هایی است که نه می خواهی دوباره به یاد بیاوری و نه می توانی از یاد ببری. سکوت قطره قطره بر فرق سرت می چکد و کم کم همچون سیل در هم می کوبدت. یکهو هراسی می افتد به جانت: &lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;&lt;EM&gt;Remembrance of the Things Past&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt; پروست را می بندی و از اتاق بیرون می روی. حوصله پایین رفتن با آسانسور را هم نداری؛ پله ها را یکی دوتا می کنی تا برسی پایین انگار شبحی مرموز می خواهد به پایت چنگ انداخته، تو را به بالا برگرداند. پایین که می رسی می بینی عده ای برای رفتن داخل شهر منتظر اتوبوسند؛ به بالا نگاه می کنی می بینی در هر طبقه چند دانشجوی دلتنگ لب پنجره ها جا خوش کرده اند و دیگر حال سوت زدن و عربده کشیدن هم ندارند انگار. آن سوی خوابگاه کوه است و در این سو شیراز به استقبال غروب رفته و با چراغ هایش خودنمایی می کند. نه حسی برای به کوه زدن هست و نه اشتیاقی برای رفتن به داخل شهر. پروست تو را به کنج اتاق کوچک و تاریک می خواند تا خود را در لا به لای ورقه های زمان از کف رفته پنهان کنی اما دلت می گوید: &quot;برنگرد، برو، برو.&quot; همان حسی را داری که شخصیت کلاو در نمایش &lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;&lt;EM&gt;Endgame&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt; بکت داشت: نه می توانی بایستی و نه می توانی بروی. می بینی ماندن و ایستادنت دست خودت هست: سیاه یا سفید: بمان یا برو. از این حس آزادی و رهایی بی قید و شرط اضطراب &lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;absurd&lt;/FONT&gt; به تو دست می دهد. دستت را در جیب شلوارت می کنی و می بینی که &lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;MP3 Player&lt;/FONT&gt; را با خودت برداشتی؛ نمی توانی تصورش را بکنی چه اتفاقی ممکن بود بیفتد اگر این &quot;بودای کوچک&quot; همراهت نبود. &lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;Blackie Lawless&lt;/FONT&gt; که می خواند &lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;I&apos;m a restless gypsy&lt;/FONT&gt; فلج موقتی از هم می پاشد. پاهایت آرام آرام حرکت می کنند تا تو را در این سفر بی بازگشت همراهی کنند.... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 07:13:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=agenbite&amp;postid=457</comments>
<dc:creator>agenbite</dc:creator>
<guid>http://agenbite.blogfa.com/post-457.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Amamos La Vida</title>
<link>http://agenbite.blogfa.com/post-456.aspx</link>
<description>&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffcc00&gt;&lt;STRONG&gt;Amamos La Vida&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;(Accept: Objection Overruled, 1993)&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#ffcc00&gt;In times of peace&lt;BR&gt;Times of war&lt;BR&gt;The sky remains the same&lt;BR&gt;You reach for the stars too far away&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#ffcc00&gt;The one who&apos;s born in misery&lt;BR&gt;Is left without a chance&lt;BR&gt;But still holding on to naked life&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#ffcc00&gt;Amamos la vida&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#ffcc00&gt;What a time - what a place&lt;BR&gt;For someone who&apos;s lost&lt;BR&gt;It&apos;s hard to survive&lt;BR&gt;In the jungle of life&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#ffcc00&gt;Amamos la vida&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#ffcc00&gt;Is there someone to hear me&lt;BR&gt;Is there noone to see&lt;BR&gt;Is there someone to hear me&lt;BR&gt;Doesn&apos;t anybody care&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#ffcc00&gt;A single tear in the river of life&lt;BR&gt;The gods have turned their backs&lt;BR&gt;Today a face - that you don&apos;t know&lt;BR&gt;And tomorrow it&apos;s you&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#ffcc00&gt;Amamos la vida...&lt;BR&gt;A single tear in the river of life&lt;BR&gt;Amamos la vida&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#ffcc00&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs343.xs.to/xs343/09392/accept887.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Sep 2009 04:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=agenbite&amp;postid=456</comments>
<dc:creator>agenbite</dc:creator>
<guid>http://agenbite.blogfa.com/post-456.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تصویر آلمان ها در سینمای فرانسه</title>
<link>http://agenbite.blogfa.com/post-455.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;قبلاً در جایی خوانده بودم که سیمای آلمان ها در سینمای فرانسه اغلب به صورت پیچیده و هوشمندانه ترسیم شده است. به همین منظور در فیلم های فرانسوی که به شکلی به موضوع جنگ جهانی در ارتباطند، تقریباً همیشه نقش آلمان ها را بازیگرانی با اصل و نسب آلمانی بر عهده گرفته اند. موضوعی که میل دارم به آن بپردازم سیمای آلمان ها در فیلم هایی است که به فیلم های &quot;دوره اشغال&quot; و پس از آن معروفند. اصولاً در این گونه فیلم ها افراد نیروهای اشغالگر در نقش های فرعی ظاهر می شوند، و فیلمسازان فرانسوی سعی بر این دارند تا مردم آلمان را از رهبران نازی جدا کرده، وضعیت آن ها را با همدردی به تصویر بکشند. به عنوان مثال، در &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;آقای کلاین&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; (جوزف لوزی، 1976) اشخاص رذل و حقیر آلمانی نیستند بلکه فرانسوی اند و بی رحمی آن ها بیشتر جنبه لفظی و غیر مستقیم دارد؛ از نازی های خونخوار خبری نیست. از این روست که بیننده به نوعی حس تعریف از دشمن را در فیلم احساس می کند چون یهودیان پاریس از طرد فرانسویان بیشتر هراس داشتند تا از مسلسل های آلمانی. کارگردان بیشتر سعی بر این دارد تا به درونمایه هویت، بی تفاوتی و جستجوی حقیقت بپردازد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در برخی دیگر از فیلم های سنت شکن، آلمان ها را، علیرغم موقعیت حساس اجتماعی شان، درگیر بحرانی عاطفی می یابیم. افسر آلمانی در &lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;خاموشی دریا&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt; (ژان پیر ملویل، 1949) که از موقعیت خود به عنوان یک افسر اشغالگر آشفته است، از عشقی پرشور روی گردانده و خود را در انزوا مدفون می کند. سرباز آلمانی در &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;هیروشیما عشق من&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; (آلن رنه، 1959) تجسمی از جوانی و عشق، و در عین حال رنج های تحمل ناپذیر است. آلمان ها که روزی جلاد جنگ بودند حال کفاره جنگ را پس می دهند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بسیاری از فیلم های فرانسوی در زیر اونیفورم ها و ملیت آلمانی، شخصیت افراد را می کاوند که این مسأله خود به تصویری از پیچیدگی انسان منتهی می شود. در &lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;یکشنبه های ویل داوری&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt; (سرژ بورگینیون، 1963) یک خلبان سابق جنگ در حالی که دچار فراموشی شده تلاش می کند در کنار دختر نه ساله ای سعادت خود را باز یابد. این مرد که برای خود نیز بیگانه است، با فرد دیگری که در تلاش برای ساختن دنیایی بهتر از جامعه طرد شده دست به یکی می کند. به همین ترتیب، در &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;ژول و ژیم&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; (فرانسوا تروفو، 1962) شخصیت ژول اتریشی پر مایه تر و عمیق تر از دوست فرانسوی اش ژیم  تصویر شده است. او اولین فردی است که از زنی که هر دو دوست ش دارند فریب می خورد و هم اوست که تنها می ماند زیرا کاترین با خودکشی خود، ژیم را نیز به مرگ می کشاند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در انتها، می توان ادعا کرد که تصاویر آلمان ها در سینمای فرانسه بر خلاف تصور عموم آن قدر هم کلیشه نیست. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 281px; HEIGHT: 293px&quot; height=293 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs343.xs.to/xs343/09391/jules453.jpg&quot; width=319 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;ژول و ژیم (فرانسوا تروفو، 1962)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 06:09:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=agenbite&amp;postid=455</comments>
<dc:creator>agenbite</dc:creator>
<guid>http://agenbite.blogfa.com/post-455.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...هوگو</title>
<link>http://agenbite.blogfa.com/post-454.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آندره شنیه، شاعر انقلابی دوران انقلاب کبیر فرانسه، گفته معروفی از خود بر جای گذاشت: &quot;بیایید شعر را به شیوه کهن اما با افکاری نو بسراییم.&quot; مضمون این سخن این است که شعر چیزی به جز تزئین نیست. بعدها نیز شارل بودلر که به عنوان پیشگام تجدد (مدرنیته) وارد عرصه شعر شد، مبنای حرکت خود را بر یک پارادوکس بنا کرد. از نظر او تجدد (مدرنیته) عبارت بود از پرورش یک عنصر پویا و گذرا برای پرهیز از سقوط در خلاء زیبایی انتزاعی  و تعریف ناپذیر. ویکتور هوگو اما براین اعتقاد بود که یک اندیشه هرگز بیش از یک شکل نخواهد داشت، بنابراین هنری که بخواهد پایدار بماند باید مسئله خود را با فرم، زبان، و سبک تحت هر شرایطی حل کند. به نظر هوگو، شاعر تنها با تکامل بخشیدن به ابزاری که در دست دارد می تواند خود را متعلق به عصر خود بسازد، و این وسیله همان زبان قرن نوزده است که برای بیان بی سامانی های اندیشه قالب ریزی شده است. بعدها هوگو پا را فراتر گذاشته و می گوید زبان محصول همان بی سامانی های اندیشه است. دغدغه اصلی که یک شاعر پیش رو دارد از جنس فلسفه، زبان، و عروض است که اجزای آن در هم تنیده شده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به عقیده هوگو، شعر آزاد و حاکم بر سرنوشت خویش بوده و دیگر نمی تواند تابع الگوی کهن و قانون عرف باشد. شعر از این آزادی برخوردار است تا سهم خود از میراث فرهنگی را در فرصت های تصادفی به دست آورد. به این ترتیب شاعر دوباره به صورت انسانی که پرخاش با او همراه است در می آید. به این ترتیب، در عین حال که &quot;کلمه&quot; قداست می یابد، شعر ظاهراً قداست خود را از دست می دهد. این ناسوتی شدن شعر – که نمی توان آن را از تفکر سیاسی هوگو جدا کرد – از لحاظ گسترش واژگان، که غالباً گزینش آن ها به اعتبار جنجالی بودنشان است، حائز اهمیت است. این کار به منزله بی حرمتی حساب شده به مذاق های خوش است. هوگو با استفاده از زبان مرسوم در قمار خانه ها، روسپی خانه ها، و زاغه ها به عنوان سرچشمه استعاره ها به منظور انگشت نما کردن ناپلئون و هوادارانش، تمام صحنه زندگی معاصر و تمام جنبه های واقعیت را فرا خوانده و تخیل و واقعیت را در یک کلیت واحد در هم می آمیزد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شعر هوگو با به هم ریختن نظام حاکم بر قطب گرایی اندیشه که اوج آن را جهانی مانوی و مبتنی بر آنتی تز تشکیل می دهد، با ارائه نوعی همزمانی منطقی و تاریخی امکان یورش بردن به اصل پارادوکس را فراهم می آورد. در نظر هوگو، قطعه شاعرانه نه یک ترانه ناگسسته و نه ترصیعی کنار هم چیده شده از جواهرات گرانبها است. قطعه شاعرانه دارای ماهیتی انفجاری است و متشکل از فراز و نشیب های متناوب، برش های نحوی و وزنی گوناگون و سطوح متفاوت صوتی است. به این ترتیب، شعر فرآیندی است که حامل جریان شاعرانه بوده و در عین حال با کل شبکه ای که خود به آن تعلق دارد در ارتباط است. این ایده را می توان مفهوم هوگو از تجدد (مدرنیته) در نظر گرفت و از این روست که می توان هوگو را در عرصه شعر ناب پیشگام تر از بودلر دانست. تفحص دوباره در اشعار هوگو ما را قادر می سازد تا او را به درستی کشف کرده و در قلمرو بزرگان جای دهیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs343.xs.to/xs343/09391/hugo_2906.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Sep 2009 21:20:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=agenbite&amp;postid=454</comments>
<dc:creator>agenbite</dc:creator>
<guid>http://agenbite.blogfa.com/post-454.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
